تبليغاتX
به نورالثقلین خوش آمدید

  اساس مساله در باب امامت، آن جنبه معنوی‏است.امامان یعنی انسانهایی معنوی مادون پیغمبرکه از طریقی معنوی اسلام را می‏دانند و می‏شناسند و مانند پیغمبر،معصوم از خطا و لغزش و گناه‏اند.امام، مرجع قاطعی است که اگر جمله‏ای‏از او بشنوید، نه احتمال خطا در آن می‏دهید و نه احتمال انحراف عمدی، که‏اسمش می‏شود «عصمت‏» .آنوقت‏شیعه می‏گوید اینکه پیغمبر(ص)فرمود:«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی‏»(1) من بعد از خود دوشی‏ء و زین باقی می‏گذارم: قرآن و عترت خودم)نص در چنین مطلبی است.

  اما آیا پیغمبر چنین‏چیزی گفته یا نگفته؟قابل انکار نیست.این حدیث، حدیثی نیست که فقط‏شیعه روایت کرده باشد بلکه حدیثی است که حتی اهل تسنن از شیعه بیشتر روایت کرده‏اند.درایامی که ما در قم بودیم، اوایلی بود که «رسالة الاسلام‏» - که رساله‏ای است که دار التقریب منتشر می‏کند- منتشر می‏شد.در آنجا یکی از علمای اهل تسنن در مقاله‏ای این حدیث را به این شکل نقل کرده بود که پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم‏الثقلین کتاب الله و سنتی‏» مرحوم آیة الله بروجردی که مردی بود واقعا و به تمام معنا عالم و روحانی و در این گونه‏مسائل بسیار عاقلانه فکر می‏کرد، طلبه فاضلی به نام آقا شیخ قوام وشنوه‏ای را - که خیلی اهل کتاب و تتبع بودو نسبتا مرد خوبی هم هست - راهنمایی کردند که این حدیث را از کتب اهل تسنن استخراج کنند که شاید در بیش از دویست کتاب‏از کتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشته‏اند که پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی‏» .واین حدیث در مقامات متعدد بوده، چون پیغمبر(ص)این مطلب را در جاهای مختلف به همین شکل فرموده است.البته منظوراین نیست که پیغمبر(ص)حتی یک بار هم نگفته است که من دو چیز در میان شما می‏گذارم: کتاب و سنت، چون‏منافاتی نیست بین «کتاب و سنت‏» و «کتاب و عترت‏» زیرا عترت برای بیان سنت است.صحبت این نیست که ما به سنت رجوع کنیم‏یا به عترت؟مثل اینکه سنت موجودی از پیغمبر داریم و یک عترت در کنار آن، یا باید به سنت مراجعه کنیم یا به‏عترت!بلکه سخن این است که عترت است که مبین واقعی سنت است و تمام سنت نزد آنهاست. «کتاب الله و عترتی‏» یعنی شما باید سنت‏مرا از عترت من تلقی کنید.علاوه بر این، خود همین که می‏گوییم پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم‏الثقلین کتاب الله و عترتی‏» سنت است چون حدیث پیغمبر است. 1.صحیح مسلم، جزء هفتم، ص 122.

  منافاتی میان ایندو نیست.تازه اگر در یک جا - که آن هم قطعی‏نیست - پیغمبر فرموده باشد: «انی تارک فیکم‏الثقلین کتاب الله و سنتی‏» در چندین جای دیگر به آن صورت فرموده.

اگر در یک کتاب به این صورت نوشته شده، لا اقل در دویست کتاب دیگربه آن صورت نوشته شده است.

به هر حال آن شخص رساله‏ای در این زمینه تهیه کردو آن را فرستادند به دار التقریب مصر.دار التقریب هم بی انصافی نکرد و همان کتاب را چاپ و پخش کرد چون مستندبود و نمی‏توانستند آن را رد کنند و بگویند چنین چیزی نیست، قابل رد کردن نبود.حالا اگر مرحوم آیة الله بروجردی‏می‏خواست مثل دیگران عمل کند، جار و جنجال و هیاهو راه می‏انداخت که اینها چه می‏گویند؟!می‏خواهندحقوق اهل بیت را از بین ببرند، اینها سوء نیت دارند و...

بنابراین آن روح اصلی امامت این است که اسلام که‏دینی است جامع و کلی و پرفروغ، آیا بیان آن همان مقداری است که در قرآن اصول و کلیاتش ذکر شده و در کلمات پیغمبراکرم - که خود اهل تسنن هم روایت کرده‏اند - توضیحاتش بیان گردیده است؟هر چه اسلام بود، همین بود؟البته نازل‏شدن اسلام بر پیغمبر تمام شد ولی آیا اسلام بیان شده همان بود؟، [تمام اسلام نازل شده بود؟]یا اینکه بعد از پیغمبر(ص)اسلام نازل شده بر ایشان که هنوز خیلی از مسائل آن از باب اینکه باید حاجت پیش بیاید، زمان بگذرد و تدریجا بیان شود بیان‏نشده بود، نزد علی(ع)بود که ایشان می‏بایست برای مردم بیان کند. در این صورت همین حدیث «کتاب الله و عترتی‏» عصمت‏را هم بیان می‏کند زیرا پیغمبر می‏فرماید دین را از این دو منبع بگیرید.

همان طور که‏قرآن معصوم است‏یعنی در آن خطا وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم‏است.محال است که پیغمبر به این قاطعیت بگوید بعداز من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش اشتباه باشد.

اینجاست که فرضیه شیعه با فرضیه اهل تسنن در مساله‏بیان و اخذ دین در اساس فرق می‏کند.آنها می‏گویند همان طور که با رفتن پیغمبر وحی منقطع شد، بیان واقعی دین‏یعنی آن بیانی که معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام شد.هر چه از قرآن و احادیثی‏که از پیغمبر رسیده استنباط کردیم، همان است و دیگر چیزی نیست.

  جریانی را خود اینها به وجود آوردند که فرضیه‏شان‏را ضعیف کرد و آن این است که عمر کتابت‏حدیث پیغمبر را منع کرد و این یک واقعیت تاریخی است.ما اگر نخواهیم‏از زبان یک شیعه با بدبینی صحبت کنیم خودمان را می‏گذاریم به جای یک مستشرق اروپایی که نه شیعه است و نه سنی.اوخیلی هم بخواهد خوشبین باشد اینطور خواهد گفت که عمر از باب اینکه اصرار زیاد داشت که تنها مرجع، قرآن باشدو رفتن زیاد مردم دنبال حدیث‏سبب می‏شد که مراجعه‏شان به قرآن کم شود، جلوی کتابت‏حدیث را گرفت.این از قطعیات‏تاریخ است و فقط حرف ما شیعیان نیست.در زمان عمر جرئت نمی‏کردند حدیثی از پیغمبر بنویسند و بگویند این را پیغمبر گفته،یا بنشینند و روایت‏حدیث از پیغمبر کنند(البته نقل حدیث ممنوع نبود)، تا زمان عمر بن عبد العزیز که‏در سال 99 هجری به خلافت رسید و در سنه 101 هجری از دنیا رفت و دستور به تابت‏حدیث داد.تازه بعد از آنکه عمر بن عبد العزیزاین سنت عمری را بهم زد و گفت احادیث پیغمبر باید نوشته شود، افرادی که سینه به سینه چیزی از احادیث پیغمبرضبط داشتند آمدند و روایت کردند و نوشته شد.این جریان سبب شد که قسمتی از احادیث پیغمبر از میان برود.

  می‏دانیم احکامی که‏در قرآن بیان شده خیلی مختصر و جزئی است و قرآن همه‏اش کلیات است.مثلاقرآن که اینهمه بر نماز اصرار دارد، درباره آن از «اقیموا الصلوة‏» و «ارکعواو اسجدوا» (رکوع کنید، سجود کنید)تجاوز نکرده و حتی توضیح نداده است که نماز را به چه شکلی باید خواند.همچنین‏درباره حج که اینهمه دستور دارد و پیغمبر(ص)خودشان به آن دستورات عمل می‏کردند، در قرآن چیزی بیان نشده.سنت پیغمبرهم که عملا به این شکل درآمد.حالا اگر به این شکل هم در نیامده بود، پیغمبر(ص)مگر چقدر فرصت پیدا کرد که‏حلال و حرام را بیان کند.در سیزده سال مکه مردمی که با وجود فشارها و تضییقات بسیار مسلمان شدند، شاید چهارصد نفر نمی‏شدند.در آن مضیقه‏ها ملاقات با رسول اکرم قاچاقی صورت می‏گرفت و یک عده هفتاد خانواری که شاید نصف‏یا بیشتر جمعیت مسلمانان را تشکیل می‏دادند به حبشه مهاجرت کردند. البته مدینه از این نظر فرصتی بود اما گرفتاریهای پیغمبر در مدینه نیز زیاد بود.اگر رسول اکرم در همه این‏بیست و سه سال مثل یک معلم می‏بود که فقط می‏رفت‏سر کلاس و به مردم تعلیم می‏داد شاید وافی نبود برای اینکه همه آنچه‏را که اسلام دارد بیان کند، تا چه رسد با این تاریخ موجود، خصوصا که اسلام در تمام شؤون زندگی بشر حکم دارد.

 

استفاده از قیاس

  نتیجه این حرفی که اهل تسنن گفته‏اند این شد که‏عملا نارساییهایی در احکام اسلام مشاهده کردند.مساله‏ای پیش می‏آمد، می‏دیدند در قرآن حکم این مساله بیان نشده است.به‏سنت(آن مقدار نقلهایی که دارند)مراجعه می‏کردند، می‏دیدند هیچ حکمی درباره آن وجود ندارد.بی حکم هم که‏نمی‏تواند باشد، چه کار باید کرد؟گفتند «قیاس‏» .قیاس یعنی ما بر اساس مشابهت میان مواردی که درباره آنها حکمی در قرآن‏یا سنت موجود است و مساله مورد نظر، حکم کنیم بگوییم در فلان جا اینطور گفته، اینجا هم که بی‏شباهت به آنجانیست، همان حکم را دارد.شاید در آنجا که پیغمبر(ص)فلان دستور را داده به این مناط و علت و فلسفه بوده، این فلسفه در اینجاهم وجود دارد، پس اینجا هم آنطور می‏گوییم.بر اساس «شاید» است.بعلاوه آنجا که سنت نارسا بود، یکی و دو تا نبود.دنیای‏اسلام مخصوصا در زمان عباسیان توسعه پیدا کرد و کشورهای مختلف فتح شد و احتیاجات، مرتب مساله می‏آفرید.نگاه‏می‏کردند به کتاب و سنت، می‏دیدند حکم این مسائل وجود ندارد.مرتب قیاس می‏کردند.دو فرقه شدند، یک فرقه منکر قیاس‏شدند نظیر احمد بن حنبل و مالک ابن انس(که می‏گویند در تمام عمرش فقط در دو مساله قیاس کرد)، فرقه دیگر جلوس‏قیاس را باز گذاشتند رفت تا آسمان هفتم، مثل ابو حنیفه.ابو حنیفه می‏گفت این سنتهایی که از پیغمبر رسیده اصلا قابل‏اعتماد نیست که واقعا پیغمبر گفته باشد.می‏گویند گفته است فقط پانزده حدیث بر من ثابت است که پیغمبر فرموده،بقیه ثابت نیست.در بقیه قیاس می‏کرد.شافعی موضعی بینابین داشت، در بعضی موارد به احادیث اعتماد می‏کرد ودر بعضی دیگر قیاس می‏نمود.یک فقه شلم شوربای عجیبی به وجود آمد.

  می‏گویند ابو حنیفه‏چون اصلا ایرانی بود و ذهن ایرانیها بیشتر به مسائل عقلی توجه داردو نیز در عراق سکونت داشت و از اهل حدیث که مرکزشان مدینه بود دور بود، خیلی قیاس بود، می‏نشست و باخیال خودش قیاس درست می‏کرد.حتی اهل تسنن هم نوشته‏اند که روزی رفت به سلمانی، ریشش جو گندمی بود و هنوز موی سفیدش‏زیاد نبود.به سلمانی گفت این موهای سفید را بکن.می‏خواست از ریشه در بیاورد که اصلا در نیاید.سلمانی گفت اتفاقاخاصیت موی سفید این است که اگر بکنی بیشتر در می‏آید.گفت پس موهای سیاه را بکن.این، قیاس است.قیاس گرفت: اگر این درست باشد که چنانچه موی سفید را بکنی‏بیشتر در می‏آید، پس موهای سیاه را بکن که بیشتر در بیایند.در صورتی که اگر چنین قاعده‏ای باشد، فقط در موی سفیداست و دیگر در موی سیاه جاری نیست.در فقه هم همین طور عمل می‏کرد.

 

قیاس از نظر شیعه

وقتی ما به روایات شیعه مراجعه‏می‏کنیم می‏بینیم ریشه این مطلب را از اینجا می‏زنند که اصلاریشه این فکر، خطا و اشتباه است که کتاب و سنت وافی نیست.

  مساله رجوع به قیاس از اینجا ناشی می‏شود که‏می‏گویند کتاب و سنت برای بیان احکام وافی نیست، چون وافی نیست، برویم دنبال قیاس.نه، آنقدر از پیغمبر به طورمستقیم یا غیر مستقیم به وسیله اوصیای ایشان سنت رسیده است که با مراجعه به کلیات این سنت، نیازی به قیاس نیست.این‏است روح امامت از نظر دینی.اسلام فقط یک مسلک نیست که بعد از آنکه مبتکر آن مسلک ایدئولوژی‏اش را پدیدآورد بگوید حالا این مکتب برای اجرا حکومت می‏خواهد، حکومت را چکار کند. اسلام‏یک دین است.وضع یک دین آنهم دینی مانند اسلام را باید در نظر گرفت.

باوجود معصوم جای انتخاب نیست

  مساله امامت از جنبه زعامت و حکومت این است که‏حالا که بعد از پیغمبر مانند زمان ایشان معصوم وجود دارد و پیغمبر وصیی برای خود معین کرده است که او در سطح‏افراد دیگر نیست و از نظر صلاحیت مثل خود پیغمبر استثنائی است، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست.همان طور که‏در زمان پیغمبر نمی‏گفتند که پیغمبر فقط پیام‏آور است و وحی به او نازل می‏شود، تکلیف حکومت با شوراست و مردم بیایند رای بدهند که آیا خود پیغمبر را حاکم‏قرار دهیم یا شخص دیگر را، بلکه اینطور فکر می‏کردند که با وجود پیغمبر، این بشر فوق بشر که در مرحله‏ای است که‏با عالم وحی اتصال دارد، اصلا این مساله مطرح نیست، بعد از ایشان نیز جای این سخنان نیست، زیرا پیغمبر(ص)اوصیای‏دوازده‏گانه‏ای داشته است که اینها باید در طول دو سه قرن پایه اسلام را محکم کنند و اسلام از یک منبع صاف و خطا ناپذیری‏بیان شود.با وجود چنین کسانی برای بیان احکام اسلامی، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست.آیا ما شخص معصوم‏از خطا و عالم به تمام معنا داشته باشیم که حتی امکان اشتباه هم برایش وجود ندارد و با این حال برویم شخص دیگری‏را به جای او انتخاب کنیم؟! گذشته از اینکه چون علی(ع)به مقام امامت - به این معنی که عرض می‏کنم - تعیین‏شده است قهرا مقام زعامت دنیوی هم شان او خواهد بود، پیغمبر برای همین مقام هم تصریح کرده است.اما پیغمبر که علی‏را برای این مقام تصریح کرده به خاطر این است که علی(ع)آن مقام دیگر را واجد است.بنابراین در زمان غیبت امام‏زمان(ع)که دیگر مساله امام معصوم حاضری که مبسوط الید باشد مطرح نیست، یا اگر فرضا حوادث صدر اسلام پیش نمی‏آمدو امیر المؤمنین خلیفه می‏شد و بعد امام حسن و بعد امام حسین تا زمان حضرت حجت و موجبی هم برای غیبت پیش‏نمی‏آمد، بعد که امام معصومی در میان مردم نبود، مساله حکومت مساله دیگری می‏شد و آنوقت باید گفت تکلیف مساله‏حکومت چیست؟آیا حاکم حتما باید فقیه جامع الشرایط باشد یا چنین چیزی لازم نیست؟آیا حاکم را مردم انتخاب کنند؟و...

  بنابراین ما نباید مساله امامت‏را از اول به صورت یک مساله خیلی ساده دنیاوی یعنی حکومت مطرح‏کنیم بعد بگوییم آیا از نظر اسلام حکومت، استبدادی و تنصیصی‏است‏یا[انتخابی]؟و سپس بگوییم چطور شده که شیعه می‏گوید حکومت باید اینچنین باشد؟نه، مساله به این شکل مطرح‏نیست.در شیعه امامت مطرح است.یک شان امام حکومت است و البته با وجود امام معصوم جای حکومت کردن کس دیگری‏نیست همین طور که با وجود پیغمبر اکرم جای حکومت کردن کس دیگری نیست، و پیغمبر اکرم علی(ع)را برای امامت‏تعیین کرده است که لازمه امامت‏حکومت کردن هم هست و گذشته از این، در مواقعی به‏خود حکومت هم تصریح کرده ولی بر مبنای اینکه امام بعد از من اوست.

استاد شهید مرتضی مطهری مجموعه آثار جلد 4 صفحه 859

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:1 |

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 13:10 |

بسم الله الرحمن الرحیم

وفات خاتم الانبیا محمد  صلی الله علیه و اله و سلم را به حضرت حجت امام الانس و الجان مهدی موعود علیه السلام و تمام مسلمین تسلیت عرض می کنم

یوم الرسول اصعب و اشد من کل یوم          

  

+ نوشته شده توسط هاشم در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 11:37 |
عمر بن خطاب بن نفیل از قبیله قریش بود. او در سال 13 ( عام الفیل ) در مکه به دنیا آمد. کنیه‌اش «ابوحفص» و مادرش، حنتمه، خواهر ابوجهل بود. تا پیش از مسلمان شدن، از دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به شمار می‌رفت.
بنا بر برخی روایات، هنگامی که عمر از سوی سران قریش مامور کشتن رسول خدا شد، متوجه شد که خواهر و شوهرخواهرش مسلمان شده‌اند. از این رو خشمگین به خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکی بعد با آیات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت اسلام آورد.
عمر اندکی پیش از رسول خدا به مدینه هجرت کرد. وی در بسیاری از جنگ های زمان پیامبر شرکت داشت؛ لیکن مورخان هیچ ماجرایی از مبارزات او نقل نکرده‌اند. هنگام رحلت خاتم الانبیا، مانع نوشتن وصیت‌نامه شد و گفت:« تب بر رسول خدا چیره شده و هذیان می‌گوید!» از این رو، مایه حسرت بسیاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصیت مهم محروم شدند.
عمر در سقیفه بنی ساعده حضور داشت و بیشترین نقش را در برگزیدن ابوبکر و بیعت مردم با او ایفا کرد. ابوبکر نیز در هنگام مرگ، وصیت کرد که عمر پس از وی خلیفه شود. از این رو عمر در سال 13 هجری، پس از مرگ ابوبکر، به خلافت دست یافت و لقب «امیرالمؤمنین» را برای خود برگزید. عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در این مدت به تاسیس دیوان و دفتر برای حکومت همت گماشت و مقررات حکومتی بسیاری وضع کرد. بسیاری از سرزمین‌های اسلامی (مانند عراق، فلسطین، شام، مصر و بخش‌های بسیاری از ایران ) در دوران خلافت او فتح شد.
یکی از اقدامات نادرست وی، طبقه‌‌بندی اصحاب رسول خدا جهت دریافت حقوق و مزایا بود؛ به طوری که در سال اّخر زندگی خود با مشاهده اختلاف طبقاتی شدید بین مسلمانان گفت:«اگر سال دیگر زنده باشم، بیت المال را به روش پیامبر به طور مساوی بین مردم تقسیم می‌کنم.»
با این حال، زندگی ساده‌ای داشت و در امور مالی سختگیر بود. مورخان عمر را مردی بلندقد، سرخ‌رو و تندخو توصیف کرده‌اند که در مواردی به رسول خدا نیز اعتراض می‌نموده است؛ از جمله در واقعه صلح حدیبیه و متعه حج.
حفصه، دخترش، یکی از همسران رسول خدا بود.
عمر در 27 ذیحجه سال 23 هجری، در 63 سالگی بر اثر ضربه شمشیر ابولولو جان سپرد و در خانه رسول خدا، در کنار مرقد پیامبر به خاک سپرده شد.

منابع:
اسدالغابه، ج 4، ص 145،
الکامل، ج 2، ص 209 تا 219 و 9 تا 19،
معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 31.
+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 12:22 |
هر مسلمانی می‌داند فرزند از پدرش ارث می‌برد.
فاطمه علیهاسلام می‌فرمود:
فدک را پدرم به من بخشیده است » و ابوبکر می‌گفت:« شاهد بیاور.»
آیا فاطمه علیهاسلام یگانه دختر رسول خدا نبود؟
آیا فدک که ملک رسول خدا بود، به فاطمه به ارث نمی‌رسید؟

اما ابوبکر حدیثی به رسول خدا نسبت داد که هیچ کس نشنیده بود او می‌گفت پیامبر فرموده انبیاء از خود ارث ‌نمی‌گذارند.
ما فقط یک سئوال می کنیم که چرا ابوبکر خانه های رسول خدا را که زنهایشان در آن سکونت داشتند از آنها پس نگرفت؟!

آیا آن خانه ها به عنوان ارث بود که خودش می گوید انبیاء ارث نمی گذارند؟! آیا آن خانه ها را رسول خدا به آنها نبخشیده بود؟ پس چرا از آنها شاهد و بینه مطالبه نکرد؟
نه هیچکدام از اینها نیست که بلکه تنها داعیه ابوبکر این بود که دست امیرالمومنین را از فدک و اموال دنیا کوتاه کند تا مردم از دور آن حضرت متفرق گردند و این جریان در تاریخ سابقه دارد مثلا آن طوری که در کتاب قیم و ارزشمند قادتنا تألیف مرحوم آیه الله میلانی آمده است همین سئوال از ابوحنیفه شده است.

متن روایت:
فضال بن حسن به ابوحنیفه برخورد کرد و او در جمع کثیری مشغول تدریس فقه بود، فضال گفت به خدا قسم من نخواهم رفت مگر ابوحنیفه را خجالت دهم، رفیقش گفت ابوحنیفه استدلالش خیلی قوی است! فضال گفت ساکت باش مگر حجتی دیده ای که بر حجت فرد مومن برتری پیدا کند؟

این را گفت و نزدیک ابوحنیفه شد سلام کرد و گفت من برادری دارم می گوید بهترین مردان بعد از رسول خدا امیرالمومنین علی بن ابیطالب است من گفتم: نه، ابوبکر و عمراند.
شما در این مورد چه می گوئید؟ ابوحنیفه سرش را پائین انداخت و پس از لحظاتی سربلند کرد و گفت کافی است.
برای شرافت و فخر ابوبکر و عمر همین که کنار رسول خدا خوابیده اند و قبر آنها در روضه رسول خداست

فضال گفت:
بله من این سخن را به او گفته ام ولی او می گوید اگر جای آن ها مال رسول الله بود که آنها ظلم کرده اند به رسول خدا حق رسول خدا را غصب کرده اند و اگر مال خودشان بود و رسول خدا به آنها بخشیده باید آنرا برمی گرداندند، اگر نه پس چرا هبه ای که رسول خدا به فاطمه علیهاسلام کرده بود قبول نکردند و آن را برگرداندند؟
ابوحنیفه سرش را پائین انداخت بعد سربلند کرد و گفت آنها در حق دخترانشان عایشه و حفصه دفن شده اند.

فضال می گوید:
من هم همین جواب را دادم ولی برادرم گفت تو می دانی وقتی رسول خدا از دنیا رفت نه زن داشت و از جمیع مالش هشت یک آن به تمام زنها می رسید سهم هر زن می شود یک قسمت از هفتاد و دو قسمت و لذا سهم هر یک از آنان یک وجب در یک وجب بیشتر نبوده پس عمر و ابوبکر در زمین غصبی دفن شده اند، تازه بگو ببینم چطور عایشه و حفصه از رسول خدا ارث ببرند و فاطمه علیهاسلام که دختر رسول خدا است ارث نبرد؟
سخن فضال که به اینجا رسید ابوحنیفه دید که دیگر هیچ جوابی ندارد.
لذا گفت: ای مردم این مرد را بیرون کنید او رافضی شیعه است، او خبیث است خدا او را لعنت کند.

منابع 

  • قادتنا میلانی/ 4/ 380.
محاجه امام علی علیه السلام با ابوبکر درباره فدک
امام صادق علیه السلام فرمود:
بعد از آنکه ابوبکر فدک را گرفت امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود:
چرا فاطمه را از میراث رسول الله محروم کردی و حال آنکه فدک در زمان خود رسول خدا جزو املاک فاطمه بود؟
ابوبکر گفت:
«فدک غنیمت اسلام و متعلق به همه مسلمین است. اگر فاطمه شاهد بیاورد که رسول الله آن را به او داده قبول است و الا حقی ندارد.»

امیرالمؤمنین فرمود:«ای ابوبکر، آیا بر خلاف حکم خدا حکم می‏کنی؟»
گفت:«نه.»
فرمود:«اگر یکی از مسلمان‌ها چیزی داشته باشد مانند لباسی یا خانه‏ای و من ادعا کنم که متعلق به من است، از چه کسی دلیل و شاهد می‏خواهی؟»
ابوبکر گفت:«از تو.»
امام فرمود:«پس چرا از فاطمه دلیل و شاهد خواسته‏ای در صورتی که فدک متعلق به فاطمه بوده است؟ اگر مسلمان‌ها حقی در آن دارند، آنها باید دلیل و شاهد بیاورند.»
ابوبکر که با جوابی منطقی روبرو شده بود، ساکت و متحیر ماند.

عمر گفت:
«ای علی! ما را رها کن! ما از پس دلائل تو برنمی‏آئیم. اگر شهود عادلی می‏آوری بیاور و الا فدک مال مسلمین است. نه تو در آن حق داری و نه فاطمه.»
امیرالمومنین به ابوبکر فرمود:«ای ابوبکر آیا کتاب خدا را خوانده‏ای؟»
گفت:«بله.»
فرمود:بگو این آیه درباره ما نازل شده یا کسانی غیر از ما: انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا. (خداوند اراده کرده است که هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند.)
ابوبکر گفت:«درباره شما.»
امام فرمود:«اگر کسانی بیایند و شهادت بدهند که فاطمه، دختر رسول خدا، عمل زشتی انجام داده چه می‏کنی؟»
ابوبکر گفت:«بر او حد جاری می‏کنم همان طور که بر سایر زن‏های مسلمین حد می زنم.»
امیرالمؤمنین فرمود:«تو در این صورت کافر می‏شوی!»
گفت:«چرا؟»
فرمود:«چون تو شهادت خدای تعالی را در پاکی و عصمت فاطمه زهرا رد کرده‏ای و شهادت مردم را پذیرفته‏ای؛ همان طور که الان هم حکم خدا و رسولش را رد کرده‏ای و شهادت یک شخص بیابان‏نشین را قبول کرده‌ای، فدک را از او گرفته‏ای و گمان می‏کنی که غنیمت مسلمین است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:« مدعی باید دلیل بیاورد و تو سخن رسول خدا را رد کرده‏ای!!»
با این استدلال کوبنده دیگر کسی را یارای جواب نبود و مردم به همهمه افتادند و به یکدیگر نگاه تعجب می‏کردند.
بعضی گفتند:«به خدا قسم علی علیه السلام راست می‏گوید.»
مجلس به هم خورد و امیرالمؤمنین به خانه برگشتند.
ابوبکر به عمر گفت:
دیدی امروز علی علیه السلام با ما چه کرد! به خدا اگر بخواهد چنین کند، خلافت ما را تباه می‏کند؛ چه کنیم؟!
عمر گفت:«نظر من این است که فرمان بدهی تا او را بکشند.»
ابوبکر گفت:« چه کسی می‏تواند او را بکشد؟»
عمر گفت:«خالدبن ولید
رفتند و جریان را به خالد گفتند، او هم قبول کرد.
ابوبکر گفت:
علی که به مسجد می‏آید، در موقع نماز در کنارش بنشین. وقتی سلام نماز را دادم، گردن علی علیه السلام را بزن.

اسماء بنت عمیس که در آن زمان همسر ابوبکر بود جریان را به امیرالمؤمنین خبر داد. امام پیغام داد که خداوند مرا حفظ می‏کند.
سپس به مسجد رفت. خالد کنار امام آمد و نماز شروع شد.
همه به نماز ایستادند. همین که ابوبکر برای تشهد آخر نشست، از گفته خودش پشیمان شد و ترس او را گرفت. بنابراین همینطور نشسته بود و فکر می‏کرد و جرات نداشت سلام نماز را بگوید.
مردم خیال کردند ابوبکر به اشتباه افتاده. ناگهان ابوبکر با صدای بلند گفت:
ای خالد آنچه را که گفتم انجام نده، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته!

امیرالمؤمنین رو کرد به خالد و فرمود:« ابوبکر تو را به چه کاری امر کرده بود؟»
خالد گفت:«فرمان داده بود گردنت را بزنم.»
امام فرمود:«این کار را می‏کردی؟»
خالد گفت:به خدا قسم اگر نگفته بود « انجام نده » تو را کشته بودم.
امام فرمود:«دروغ می‏گویی. به خدا اگر حکم الهی نبود، می فهمیدی که کدام دسته- من و شیعیانمـ یا ابوبکر و پیروانش ضعیف‏تریم.»
بعد با دو انگشت مبارک، گلوی خالد را گرفت و فشار داد.
خالد نعره بلندی کشید؛ به طوری که مردم ترسیدند. خالد قدرت حرف زدن نداشت. بالاخره ابوبکر دست به دامان عباس، عموی امیرالمؤمنین، شد.
عباس جلو آمد و شفاعت کرد. امیرالمومنین هم خالد را رها کرد.


منابع:
بحارالانوار، ج 29، ص 128 و 127 و 199.

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 12:15 |
هنگامی که رسول خدا رحلت فرمود دو گروه اصلی در مدینه وجود داشتند: مهاجران و انصار. پس از رحلت پیامبر، انصار که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا افتاده و به دلیل ترس از تسلط قریش و مهاجران نگران آینده خود بودند، بی توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی کرده بودند، در محلی به نام سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند.

حباب بن منذر یکی از سران انصار در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانسته و گفت این شمشیر شما بود که اسلام را پیروز کرده است. مهاجران زیر سایه شما هستند و جرأت مخالفت با شما را ندارند

از سوی دیگر چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا دست به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن خبر اجتماع سقیفه، به سرعت به سوی آن رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند آنها عبارت بودند از: ابوبکر، عمر بن خطاب و ابوعبیده جراح

قبل از آمدن این اشخاص، میان انصار بحث فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. عدّه ای سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج را پیشنهاد کردند. اسید بن خضیر که از اشراف قبیله اوس بود به مخالفت پرداخت و گفت: خلافت باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند. بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. « عویم بن ساعده » گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است

این بحث ها نشان دهنده تضاد و رقابت داخلی انصار است. باید توجه داشت که انصار عمدتاً از قبیله اوس و خزرج بودند که قبل از اسلام دشمنی سختی با یکدیگر داشتند و اکنون کینه ها در حال بیدار شدن بود

عمر و ابوبکر و ابوعبیده که از مهاجران بودند به سرعت نزد آنها رفتند. ابوبکر هنگامی که حرفهای انصار را شنید، چنین گفت: آنچه شما انصار درباره خود می گوید البته درست است و شما لشگر منسجم اسلام هستید، اما عرب خلافت را جز برای تیره قریش نمی شناسد
قریش برترین عرب از لحاظ نسب و اصالت خانوادگی اند. ابوبکر به اختلافات دیرینه میان آنان دامن زد و ادامه داد. اگر خزرجیان بر خلافت تسلط یابند، اوسیان از آن نخواهند گذشت و اگر اوسیان قدرت را به دست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت، در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود. من پیشنهاد می کنم که با عمر یا ابوعبیده که تنها مهاجران آن جمع بودند بیعت کنید. انصار اعتراض کردند و در نهایت یکی از آنان گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد

عمر پاسخ داد: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابوبکر را گرفت و با وی بیعت کرد. اسید بن خضیر از اوس و بشیر بن سعد اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند پس از آنان بسیاری از انصار نیز بیعت کردند. هر چند کسانی چون سعد بن عباده با خشم و ناراحتی اجتماع را ترک کردند

پس از خاتمه بیعت، آنان از محل خارج شدند و در کوچه ها به راه افتادند و به هر کس می رسیدند، می گفتند ابوبکر خلیفه شد، با او بیعت کن. دست او را گرفته و به دست ابوبکر مالیدند؛ چه آن شخص به این کار تمایلی می داشت یا نه.!!

نکته: باید توجه داشت که در سقیفه پس از کنار گذاشتن امام علی، رقابت قبیله ای آغاز شد و طبعاً در زمینه برتری قبیله ای قریش از همه بالاتر بود هر چند نفوذش در مدینه محدود بود.

مهمترین استدلال ابوبکر و عمر در سقیفه مسأله قرابت و خویشی با پیامبر و سن ابوبکر بود. در کنار آن برتری قریش و اینکه عرب زیر بار قبیله ای جز قریش نخواهد رفت. آنان تاکید داشتند که عرب نمی پذیرد که نبوت در یک قبیله و خلافت در قبیله دیگر باشد.

منابع :
تاریخ خلفا، ص 15 - 21 به نقل از منابع متعدد که در همین کتاب مسطور است.

سقیفه بنی ساعده

سقیفه در لغت به معنی سایبانی است که در حکم مهمانخانه شیخ قبیله و نیز محل اجتماع افراد آن قبیله است که در آنجا درباره همه امور قبیله گفت و گو می شود.

سقیفه بنی ساعده به قبیله بنی ساعده که از انصار مدینه بودند، اختصاص داشت که ”سعد بن عباده“ رئیس آن طایفه، در این مکان برای مشورت در امور مهم قبیله خود با بزرگان حضور می یافته است. مکان آن در ”باب شامی“ و در کنار چاه ”بضاعه“ قرار داشته و مسجدی نیز به همان نام در کنار آن بوده است.

هنگامی که پیامبر از دنیا رفت، در حالی که امیر المومنین به همراه بنی هاشم مشغول کفن و دفن آن حضرت بودند، انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند تا رهبر و جانشین پیامبر را برگزینند، بی توجه به وصایای پیامبر نسبی بر اینکه جانشین آن حضرت، علی بن ابیطالب است. این خبر به گروهی از مهاجران، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح و همراهانشان رسید.

آنها نیز به سرعت خود را به سقیفه رسانده و در جمع انصار حاضر شدند. در میان انصار خزرجی ها می خواستند سعد بن عباده را جانشین پیامبر سازند. امام اوسی ها موافق او نبودند. در میان بزرگان خزرجی ها هم بشیر بن سعد، رقیب سعد بود و نظر مخالف داشت. ابوبکر و عمر به همراه ابو عبیده از این اختلاف نهایت استفاده را کردند. شعارهای انصار این بود که، انصار اسلام را یاری کردند و شهر مدینه ( مرکز اسلام ) شهر اسلام است.
شعارهای مهاجرین نیز این بود که پیامبر از قریش است و عرب نمی پذیرد که حاکم ایشان از قبیله ای و جانشین پیامبر از قبیله ای دیگر باشد.

چنانچه ابوبکر در جمع آنان گفت: خلافت و فرمانروایی تنها شایسته قریش است. زیرا آنان از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز. من به خیرخواهی شما، یکی از این دو تن را پیشنهاد می کنم تا هر که را که بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت کنید. سپس دست ابوعبیده و عمر بن خطاب را گرفت.

در این هنگام گوینده انصار گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد. عمر گفت دو شمشیر در یک غلاف نمی گنجند و دست پیش برده و با ابوبکر بیعت کرد. مهاجران دیگر نیز بیعت کردند. از انصار نیز ابتدا اسید بن خضیر و بشیر بن سعد و سپس دیگر انصار نیز باابوبکر بیعت کردند. سپس آنان در میان کوچه های مدینه راه افتادند و از هر کسی که می دیدند، بیعت می گرفتند. به این ترتیب امر خلافت در ابوبکر تثبیت شد.
همه این دقایق در حالی بود که علی بن ابیطالب به همراه اصحاب خاص و بنی هاشم به تجهیز و دفن بدن پیامبر مشغول بود.

منابع:
سقیفه بنی ساعده‏، ص 42. تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، ص 349.

عبدالله بن عثمان تیمی

عبدالله بن عثمان تیمی نام اصلی ابوبکر است که اهل سنت، او را خلیفه اول بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌دانند. پدرش ابوقحافه عثمان و مادرش ام الخیر سلمی نام داشت. ابوبکر در سال 571 یا 572 میلادی حدود سه سال پس از عام الفیل در مکه و در میان قبیله «تیم بن مره»، یکی از طوایف قریش، به دنیا آمد.
بنا به نوشته مورخان، ابوبکر پیش از اسلام به بازرگانی (در رشته بزازی) اشتغال داشت و مردی ثروتمند بود. برخی مورخان نیز گفته‌اند وی کسب و کاری بی اهمیت داشته است. ابوبکر مدتی پس از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مسلمان شد. برجسته‌ترین حادثه زندگی ابوبکر همراهی با پیامبر در هجرت به مدینه و پنهان شدن در غار ثور است.
وقتی پیامبر از طریق وحی از توطئه قتل خویش آگاه شد، تصمیم به هجرت به مدینه گرفت، که در ابتدای راه به ابوبکر برخورد، و به اتفاق او از مکه خارج شد.
در پی تعقیب مکیان، ابوبکر ترسیده بود اما پیامبر وی را آرام کرد. اهل سنت برای همراهی ابوبکر با پیامبر در هجرت به مدینه، به ویژه اقامت چند روز در غار ثور، اهمیت بسیار قائل شده اند.
اما مفسران شیعه و برخی از اهل سنت با توجه به جمله « لا تحزن » در آیه 40 سوره توبه ( که اشاره دارد به توصیه پیامبر به ابوبکر مبنی بر نترسیدن از چیزی) بر این باورند که این همراهی ابوبکر تصادفی بوده و با توجه به هراس و وحشت او، فضیلتی برای وی به شمار نمی آید.
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ابوبکر به قبا رسیدند، ابوبکر اصرار کرد بی‌درنگ رهسپار شهر مدینه شوند ولی پیامبر مدتی برای رسیدن پسر عموی خود، علی بن ابی طالب، به انتظار نشست. این امر بر ابوبکر گران آمد، پیامبر را رها کرد و خود تنها به مدینه رفت و در محله سنح مدینه، به منزل خارجه بن زید اقامت کرد.

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 12:9 |
بسم الله الرحمن الرحیم

تشیع و تسنن در باب مصداق اهل بیت با هم اختلاف دارند. این اختلاف را باید در پنج شاخه بررسی کرد و به آن پرداخت. با پرداختن به این پنج نکته می توان فهمید که برداشت اهل تسنن در این باره صحیح است یا برداشت شیعیان.

نکته اول:

آیه‌ی کریم در میان آیاتی که خطاب به زنان پیغمبر است ذکر گردیده، ولی با دقت در این آیات، روشن می شود که آیه ی مورد بحث با این بانوان، مساسی ندارد.

نکته دوم:

در شأن نزول، می بینیم که آیه‌ی انما یریدالله در موفقی خاص، مستقلاً نازل شده، و خانه ای از بیوت زنان رسول خدا، محل نزول آن است ولی در طرز تدوین، ضمن آیه‌ای که سخن در اطراف بانوان رسالت است، و بانوان مورد خطابند، جای دارد و شکلی که در قرآن کریم به خود گرفته، این است: و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی و اقمن الصلوه و آتین الزکوه و اطعن الله و رسوله انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا.

نکته‌ سوم:

معنای اراده در جمله ی انما یریدالله چیست؟ یعنی وقتی خداوند به امری مانند دور کردن زشتی ها از اهل بیت اراده می کند چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا از این آیه بوی جبر می آید یا خیر؟

نکته‌ چهارم:

رجس از نظر قرآن کریم چیست؟ با توجه به لغت شناسی قرآن کریم رجس به چه معانی به کار رفته است و چه مفهومی را در بر دارد؟

نکته‌ پنجم:

کلمه‌ی اهل البیت در ترکیب کلامی چیست و یعنی چه؟ آیا این کلمه مفهوم عامی دارد؟ یا آنکه در این کلمه، توجه به مفهوم نشده بلکه عنوان مورد نظر است؟
img/daneshnameh_up/c/c2/ahlebeit1.jpg
ام سلمه راوی روایت اهل بیت

ام سلمه از زنانی است که بعد از خدیجه کبری شایسته ترین زنی است که می تواند همسر رسول خدا باشد. ام سلمه میان زنان پیغمبر، امین ترین فرد زوجات پیغمبر است که محل امن و تامین ودائع امامت بوده است.
امام صادق‌علیه‌السلام می فرمود: بعد از خدیجه، افضل زنان پیغمبر ام سلمه است. وی در میان زنان پیغمبر یگانه زبان حقگو است که در مراحل حساس، از افشای حقایق و پشتیبانی از امیر‌المومنین علیعلیه‌السلام کوتاهی نکرده است. او بسیار مورد توجه پیغمبر بود و به وی می‌فرمود:

خانه ی تو پر برکت است


خاندان رسالت ام‌سلمه را در اسرار خود بیگانه نمی‌دانستندو هم اوست که اخبار عالیه المضامین را در شخصیت امیر المومین از پیغمبر خدا نقل می‌کند. شاید بهترین نمونه شخصیت و فضیلت او همین آیه باشد زیرا باتفاق فریقین آیه تطهیر در خانه‌ی او نازل شد و طبق نظر مفسرین شیعه مقصود از بیت، همان بیت‌ام‌سلمه است که یکی از بیوت زنان پیغمبر است (که بعداً به صورت عنوان ویژه و لقب مخصوص درآمد) از بیت ام‌سلمه سرچشمه گرفت، افراد مخصوص، از خاندان رسالت که مشمول آیه ی تطهیرند اضافه‌ی به همان بیت‌ پیدا کردند، این نکته بهترین گواه بر فضیلت و شخصیت ام‌سلمه است. و برای استنباط روح آرام و منصف و تسلیم بودن او در برابر رسول خدا همین بس که شخصاً تصریح به گفته‌ی پیغمبر کرده:

«تو بر راه خیری اما این آیه شامل تو نیست و تو جزء اهل‌البیت در آیه ی کریمه نیستی.»


 

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:52 |
بسم الله الرحمن الرحیم

آثار تکوینی

متن روايت:

يا أحمد بن إسحاق إن الله تبارك وتعالى لم يخل الأرض منذ خلق آدم عليه السلام ولا يخليها إلى أن تقوم الساعة من حجة لله على خلقه ، به يدفع البلاء عن أهل الأرض، وبه ينزل الغيث ، وبه يخرج بركات الأرض .
قال : فقلت له : يا ابن رسول الله فمن الامام والخليفة بعدك ؟ فنهض عليه السلام مسرعا فدخل البيت ، ثم خرج وعلى عاتقه غلام كأن وجهه القمر ليلة البدر من أبناء الثلاث سنين ، فقال : يا أحمد بن إسحاق لولا كرامتك على الله عز وجل وعلى حججه ما عرضت عليك ابني هذا ، إنه سمي رسول الله صلى الله عليه وآله وكنيه ، الذي يملأ الأرض قسطا وعدلا كما ملئت جورا وظلما.

يا أحمد بن إسحاق مثله في هذه الأمة مثل الخضر عليه السلام ، ومثله مثل ذي القرنين ، والله ليغيبن غيبة لا ينجو فيها من الهلكة إلا من ثبته الله عز وجل على القول بإمامته ووفقه [ فيها ] للدعاء بتعجيل فرجه .
فقال أحمد بن إسحاق : فقلت له : يا مولاي فهل من علامة يطمئن إليها قلبي ؟ فنطق الغلام عليه السلام بلسان عربي فصيح فقال : أنا بقية الله في أرضه ، والمنتقم من أعدائه ، فلا تطلب أثرا بعد عين يا أحمد بن إسحاق .
فقال أحمد بن إسحاق : فخرجت مسرورا فرحا ، فلما كان من الغد عدت إليه فقلت له : يا ابن رسول الله لقد عظم سروري بما مننت [ به ] على فما السنة الجارية فيه من الخضر وذي القرنين ؟ فقال : طول الغيبة يا أحمد ، قلت : يا ابن رسول الله وإن غيبته لتطول ؟ قال : إي وربي حتى يرجع عن هذا الامر أكثر القائلين به ولا يبقى إلا من أخذ الله عز وجل عهده لولا يتنا ، وكتب في قلبه الايمان وأيده بروح منه . يا أحمد بن إسحاق هذا : أمر من أمر الله ، وسر من سر الله ، وغيب من غيب الله ، فخذ ما آتيتك واكتمه وكن من الشاكرين تكن معنا غدا في عليين . قال مصنف هذا الكتاب رضي الله عنه : لم أسمع بهذا الحديث إلا من علي بن عبد الله الوراق وجدت بخطه مثبتا فسألته عنه فرواه لي عن سعد بن عبد الله ، عن أحمد بن إسحاق رضي الله عنه كما ذكرته

  ترجمه:

أحمد بن اسحاق بن سعد اشعرى مىگويد بر ابو محمد حسن بن علي عليهما السلام وارد شدم مىخواستم درباره جانشين پس از او از آن حضرت بپرسم ، كه امام ( ع ) ابتدائا به من فرمود : اى أحمد بن اسحاق ، خداوند تبارك و تعالى از زمانىكه حضرت آدم ( ع ) را آفريد تا قيامت ، زمين را خالى از حجت قرار نداده است ، بواسطه وجود حجت ، بلا و دشواريها از ساكنان زمين دفع شده و بواسطه وجود او باران رحمت مىآيد و نعمتهاى زمين را خارج مىسازد .

وى گفت : بدو عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ( ص ) امام وجانشين پس از شما كيست ؟ حضرت از جا برخاست و به سرعت داخل خانه شد و سپس بيرون آمد و كودكى سه ساله را بر دوش خود داشت كه صورتش چون ماه شب چهارده مىدرخشيد فرمود : اى أحمد بن اسحاق اگر بخاطر عظمت تو در پيشگاه خداوند و بر حجتهاى او نبود ، اين فرزندم را به تو نشان نمىدادم ، اين فرزند هم نام و كنيه رسول خدا ( ص ) است ، همان كسى كه زمين را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده باشد ، آكنده از عدل و داد مىكند .

اى أحمد بن اسحاق ، مثال او ميان اين امت مثال حضرت خضر ( ع ) و ذى القرنين است ، بخدا سوگند او آنچنان غيبتى خواهد داشت كه در آن هيچكس از هلاكت رهايى نمىيابد مگر آنكس كه خداوند عز وجل او را نسبت به امامت او و دعا براى شتاب در فرج آن حضرت ثابت قدم نگاه دارد.

أحمد بن اسحاق مىگويد : بدو عرض كردم : اى سرور من آيا علامت و نشانه اى در اين راستا وجود دارد كه دلم آرام گيرد ؟ كه ناگهان كودك ( ع ) با زبان عربى فصيح به سخن درآمد و فرمود : من بقية الله در زمين او و انتقام گيرنده از دشمنان او هستم ، اى أحمد بن اسحاق بعد از اين لحظه اثرى نمىيابى .

أحمد بن اسحاق گفت : شادمان بيرون رفتم ، فردا خدمت حضرت بازگشتم و بدو عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ( ص ) به آنچه كه منت بر من گذاشتى بسيار شادمان شدم اكنون بفرماييد او چه شباهتى به خضر و ذى القرنين دارد ؟ فرمود : اى احمد ، طولانى بودن غيبت ، عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ( ص ) آيا غيبت او به طول مىانجامد ؟ فرمود : آرى بخدا سوگند تا آنجا كه بيشتر كسانى كه به امامت او قائل بودند از عقيده خود برگردند وكسى بر اين عقيده باقى نماند مگر آنكس كه خداوند از او پيمان ولايت ما را گرفته باشد ، و ايمان را در دل او جايگزين و با روح خود ، او را حمايت و تأييد كند .

اى أحمد بن اسحاق ، اين امرى است از امر خدا و رازى است از راز و اسرار خدا ، و غيبى است از غيب هاى خدا ، آنچه را كه به تو گفتم درياب ، و آنرا نهان دار ، و از سپاسگزاران باش ، روز قيامت در عليين با ما خواهى بود .

 

آدرس حديث:

* : كمال الدين : ج 2 ص 384 ب 38 ح 1 - حدثنا علي بن عبد الله الوراق قال : حدثنا سعد بن عبد الله ، عن أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعري قال : دخلت على أبي محمد الحسن بن علي عليهما السلام وأنا أريد أن أسأله عن الخلف [ من ] بعده ، فقال لي مبتدئا : -
* : الخرائج : ج 3 ص 1174 ح 68 - بعضه ، مرسلا عن الحسن العسكري عليه السلام : -
* : إعلام الورى : ص 412 ب 2 ف 3 - كما في كمال الدين بتفاوت يسر ، عن الشيخ أبي جعفر بن بابويه .
* : كشف الغمة : ج 3 ص 316 - عن إعلام الورى .
* : الصراط المستقيم : ج 2 ص 231 ب 11 ف 3 - مختصرا عن ابن بابويه .
* : منتخب الأنوار المضيئة : ص 40 ف 3 - عن الخرائج .
* : إثبات الهداة : ج 1 ص 113 ب 6 ف 5 ح 153 - عن كمال الدين .
وفي : ج 3 ص 479 ب 32 ف 5 ح 180 - عن كمال الدين .
وفي : ص 665 ب 33 ف 1 ح 31 - بعضه ، عن كمال الدين . وقال " ورواه الطبرسي في كتابه إعلام الورى عن ابن بابويه مثله " .
* : مدينة المعاجز : ص 598 ح 20 - كما في كمال الدين ، عن ابن بابويه .
* : ينابيع المعاجز : ص 174 ب 21 - كما في كمال الدين ، عن ابن بابويه .
* : حلية الأبرار : ج 2 ص 553 ب 13 - كما في كمال الدين ، عن ابن بابويه .
* : تبصرة الولي : ص 777 ح 44 - كما في كمال الدين ، عن ابن بابويه .
* : البحار : ج 52 ص 23 ب 18 ح 16 - عن كمال الدين .
* : نور الثقلين : ج 2 ص 392 ح 193 - بعضه ، عن كمال الدين .
وفى : ج 5 ص 271 ح 71 - عن كمال الدين .
* : ينابيع المودة : ص 458 ب 81 - كما في كمال الدين ، عن كتاب الغيبة .
* : منتخب الأثر : ص 229 ف 2 ب 20 ح 5 - عن كمال الدين .

 

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:13 |
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به دوست عزیزی که از من خواسته بود اصول دین را برای وی شرح دهم.

طبق قول پیامبر اسلام محمد صلی الله علیه و اله و سلم در حدیثی که از ایشان نقل شده  اصول دین پنج اصل هستند:

۱- توحید

۲- نبوت

۳- معاد

۴- عدل

۵- امامت

متن حدیث به این شرح است:

قال رسول الله صلی الله علیه و اله :

بنی الاسلام علی خمس٬ التوحید ٬ النبوة ٬ المعاد ٬ العدل و الولایة ٬و ما نودی بشی کما نودی بالولایة.

از این حدیث متوجه می شویم که اسلام دارای اصول و قواعد مهمی است و در آخر متوجه می شویم که ولایت از مهمترین اصول در دین مبین اسلام است. زیرا بقیه اصول با ولایت کامل می شوند.   

+ نوشته شده توسط هاشم در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 10:38 |
بسم الله

قرآن مجید نیز اهمیت خاصی برای امامت قائل است و آن را آخرین مرحله سیر تکاملی انسان شمرده که تنها پیامبران اولوالعزم به آن رسیده اند٬ چنانچه در آیه ۱۲۴سوره بقره می خوانیم :

واذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما ّ قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 20:5 |

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 19:48 |
بسم الله

 در مورد تعریف امامت اختلاف نظر زیادی وجود دارد و باید هم وجود داشته باشد چراکه امامت از نظر گروهی ( شیعه و پیروان مکتب اهل البیت (ع) از اصول دین و ریشه های اعتقادی است در حالی که نظر گروه دیگر ( اهل سنت ) جزء فروع دین و دستورات عملی محسوب می شود.

بدیهی است این دو گروه به مساله امامت یکسان نمی نگرند و طبیعی است که تعریف واحدی نیز ندارند.

  به همین دلیل می بینیم یک دانشمند سنی امامت را چنین تعریف می کند:

  الامامه رئاسه عامه فی امور الدین و الدنیا خلافه عن النبی (ص):  امامت ریاست و سرپرستی عمومی امور دین و  دنیا به عنوان جانشینی از پیامبر اسلام (ص) است.   این موضوع ادامه دارد ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هاشم در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 17:25 |
بسم الله الرحمن الرحیم

اشکال

  خداوند در آيه 124 سوره مبارکه بقره مي فرمايد : لا ينال عهدي الظالمين يعني هيچ وقت عهد من به ظالمين نمي رسد . به گفته  مفسرين شيعه و سني مراد از عهد ،  منصب امامت و خلافت است . از همين آيه مي توان ثابت کرد که بر خلاف ادعاي شيعيان خلافت خلفاي سه گانه ( رضي الله عنهم ) کاملا بر حق بوده  و هيچ ظلمي در کار نبوده است .

جواب
قبل از جواب دو مقدمه را خدمت شما عرض مي کنيم

  مقدمه 1 : ظلم در آيه شريفه معناي وسيعي دارد و هر نوع ظلمي را شامل مي شود بر همين اساس اگر کسي حتي ظلم کوچکي ( چه در حق خود و چه در حق ديگران ) مرتکب شده  باشد ديگر حق امامت و زعامت بر مسلمين را ندارد .

  مقدمه 2 :  يکي از بزرگترين مصاديق ظلم ، شرک به خداوند است همچنانکه لقمان حکيم به فرزندش سفارش مي کند که : يا بني لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظيم يعني اي پسر من ، به خداوند شرک نورز که شريک قرار دادن براي خداوند ظلم بزرگي است ( سوره لقمان / 13 )  . بنا بر اين کسي که قبلا بت پرست بوده  هرگز نمي تواند مقام امامت و خلافت  را عهده دار شود همچنانکه اين مطلب را در روايتي از عبد الله ابن مسعود مي بينيم که پيغمبر اکرم فرمود : وقتي ابراهيم از خداوند سوال کرد که چه کساني از فرزندان من ظالم هستند و حق امامت را ندارند؟  خداوند فرمود : من سجد لصنم من دوني لا اجعله اماما ابدا يعني کسي که بر بت سجده کرده باشد هرگز او را امام قرار نمي دهم

نتيجه : اگر ما ثابت کنيم که خلفاي سه گانه ، قبل از اسلام آوردنشان بت پرست بوده اند بايد گفت که ديگر حق خلافت بر مسلمين را نداشته و حکومت آنها کاملا غاصبانه بود .


جواب اشکال

ما با توجه به مقدمات ذکر شده ، چند شاهد از منابع اهل سنت  ذکر مي کنيم که شاهد بر آنستکه خلفاي سه گانه  به خاطر پرستيدن بت قبل از اسلام سزاوار خلافت نبودند

ابوبکر >>> 1 _ ابوبکر در سن چهل سالگي اسلام آورد و موحّد شد ( تاريخ طبري ترجمه ابولقاسم پاينده ج3 ص 862 )  2 _ در جائي از ابوبکر نقل کردند که به پيغمبر مي گويد : تو چرا بت نمي پرستي ؟! معلوم مي شود که خود ابوبکر بت مي پرستيد ( تاريخ نامه طبري منسوب به بعلمي ج 1 ص 38 چاپ البرز )

عمر >>> 1 _ او در سن 35 سالگي اسلام آورد و موحد شد و او شصت و پنجمين نفري بود که اسلام آورد  ( مروج الذهب مسعودي ترجمه ابولقاسم پاينده ج1 ص 661 چاپ مرکز انتشارات علمي و فرهنگي )  2_ خواهر عمر به او خطاب ميکند که : تو بت پرستي   ( تاريخ کامل ابن اثير ترجمه محمد حسين روحاني ج2 ص 907 و تاريخ الخلفاء سيوطي ص 110 چاپ شريف الرضي )


عثمان >>> در مورد او همين بس که او به دست ابوبکر مسلمان شد و همين امر نشان مي دهد که او قبلا بت پرست بوده است که بعد از اسلام آوردن ابوبکر او نيز به تبعيت از ابوبکر مسلمان شد .


خلاصه : با توجه به اينکه خلفاي سه گانه قبلا بت پرست بودند و مراد از ظالم در آيه شريفه ( بنا بر فرموده پيغمبر ) کسي استکه قبلا بت پرست بوده  متوجه مي شويم که بر خلاف ادعاي اشکال کننده خلافت خلفاي سه گانه از ناحيه خداوند نبوده و کاملا غصبي و ظالمانه بوده است

+ نوشته شده توسط هاشم در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 12:43 |
بسم الله الرحمن الرحیم

فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین.

 

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 12:59 |