تبليغاتX
به نورالثقلین خوش آمدید

فتواهای جالب بخاری

از بخاری فتواهای عجیبی نقل نموده اند که قسمتی از آنها را در اینجا می آوریم:

۱- جایز است زنها برای مردها خدمت و از آنان پذیرایی کنند گرچه جوان و نو عروس باشند.

۲- برای زنها لازم نیست خودشان را از غلام بپوشانند گرچه غلام متعلق بدیگری باشد.

۳- در مواقع ضروری مانند جنگ میتوان نماز را ترک نمود و بعدا قضای آن را به جا آورد.

۴- میتوان با روغن میته بدن را روغن مالی نمود.

۵- در مساجد بازی نمودن با وسایل جنگ مانند شمشیر و نیزه و شعر خواندن اشکالی ندارد.

۶- یکی دیگر از فتواهای عجیب بخاری اینست که احکام رضاع بوسیله شیر حیوانات هم ثابت و سبب نشر حرمت میگردد. که اگر دو طفل از شیر گوسفند یا شیر گاوی مدتی ارتزاق کنند سبب اخوت و برادری در میان آنها خواهد گردید .

مرحوم شسخ الشریعه اصفهانی این فتوای بخاری را از کتاب ( کفایه فی شرح الهدایه ) که در فقه حنفی است نقل نیکند . سپس میگوید این فتوا دلیل بر بلادت و عدم درک بخاری است. زیرا نشر حرمت در رضاع فرع بر پدر و مادر بودن است و متصور نیست که حیوانی نسبت به انسانی پدر یا مادر گردد.

منابع : مقدمه صحیح بخاری بقلم ابوکمال عبدالغنی عبدالخالق چاپ مکه .

همه مطالب منحصر وبلاگ نور الثقلین هستند

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:1 |

كيفيت پيدايش شيعه

آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه على (اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت ) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص) ايجاب ميكرد.
پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحاً به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است.
على (عليه السلام) پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتاً محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى به ياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را باامتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد.
پيغمبر اكرم (ص) به موجب چندين روايت مستفيض و متواتركه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على (عليه السلام) در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام.
على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدرو احد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق ريشه كن شده بودند.
جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص) در آنجا على (ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم به على (ع) داشت طبعاً عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين واميداشت كه على (ع) را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آن حضرت واميداشت.
گذشته از همه اينها نام (شيعه على) و (شيعه اهل بيت) در سخنان پيغمبر اكرم (ص) بسيار ديده ميشود.

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 17:24 |

سورة الأحزاب

  الصدوق حدّثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمدانى رضى الله عنه قال: حدّثنا علىّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن علىّ بن معبد عن الحسين بن خالد، قال: سألت أباالحسن علىّ بن موسي الرضا عليه السلام عن قول الله عزّوجلّ (إنّا عرضنا الأمانة علي السّموات والأرض و الجبال فأبين أن يحملنها)، فقال: الأمانة الولاية من ادّعاها بغير حقّ فقد كفر .

احزاب / 72. عيون اخبار الرضا 1 / 306.

صدوق از احمد بن زياد بن جعفر همداني(رض) از علي بن ابراهيم بن هاشم، از پدرش، از علي بن معبد، از حسين بن خالد روايت كرده است كه گفت از ابوالحسن علي بن موسي الرضا(ع) درباره اين سخن خداي عزّوجلّ (ما امانت را به آسمان و زمين عرضه كرديم اما آن دو از پذيرش آن خودداري كردند) سؤال كردم، فرمود: مقصود از امانت، ولايت است. هر كس بناحق آن را ادعا كند كافر است .

سورة الأحقاف

  الصدوق قال: حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن إسحاق الطالقانى رضى الله عنه قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن سعيد الهمدانىّ‏ قال: حدّثنا علىّ بن الحسن بن فضّال عن أبيه، عن أبى الحسن الرضا عليه السلام، قال: إنّما سمّى (أولوا العزم) أولى العزم لأنّهم كانوا أصحاب العزائم و الشرائع، و ذلك أنّ كلّ نبىّ كان بعد نوح عليه السلام‏ كان علي شريعته و منهاجه و تابعاً لكتابه إلي زمان إبراهيم الخليل عليه السلام‏، و كلّ نبىّ كان فى أيّام إبراهيم و بعده كان علي شريعة إبراهيم و منهاجه و تابعاً لكتابه إلي زمن موسي عليه السلام‏، و كلّ نبىّ كان فى زمن موسي‏ و بعده كان علي شريعة موسي و منهاجه و تابعاً لكتابه إلي أيّام عيسي عليه السلام‏، و كلّ نبىّ كان فى أيّام عيسي‏ و بعده كان علي منهاج عيسي و شريعته، و تابعاً لكتابه إلي زمن نبينا محمّد صلّي الله عليه و آله، فهؤلاء الخمسة هم أولوا العزم، و هم أفضل الأنبياء و الرسل، و شريعة محمّد صلّي الله عليه و آله لاتنسخ إلي يوم القيامة و لانبىّ بعده إلي يوم القيامة فمن ادّعي بعده نبيّناً أو أتي بعد القرآن بكتاب فدمه مباح لكلّ من سمع ذلك منه .

أحقاف 46/ 35. علل الشرائع 122 - 123.

صدوق از محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقاني(رض) از احمد بن محمد بن سعيد همداني، از علي بن حسن بن فضال، از پدرش، از ابوالحسن الرضا(ع) روايت كرده است كه فرمود: (پيامبران) (اولوا العزم) را اولوا العزم ناميده‏اند چون‏ صاحب دين و شريعت (مستقل) بودند. هر پيامبري كه بعد از نوح(ع) آمد بر شريعت و آيين او و تابع كتاب آن حضرت بود تا زمان ابراهيم خليل(ع)، هر پيامبري هم كه در زمان ابراهيم و بعد از او بود از شريعت و آيين ابراهيم و كتاب او پيروي مي‏كرد، تا زمان موسي(ع)، هر پيامبري كه در زمان موسي و بعد از او بود از شريعت و راه او تبعيت مي‏كرده و پيرو كتاب او بود تا زمان عيسي(ع) هر پيامبري هم كه در زمان عيسي و بعد از او ظهور كرد بر راه و شريعت عيسي و كتاب او بود تا زمان پيامبر ما محمد(ص). اين پنج نفر پيامبران اولوا العزم هستند و از همه پيامبران و رسولان برترند. شريعت محمد تا روز قيامت منسوخ نمي‏شود و پس از او تا روز قيامت پيامبري نخواهد آمد. بنابر اين، پس از آن حضرت هر كس ادعاي نبوت كند، يا بعد از قرآن كتابي بياورد، ريختن خونش بر هر كس كه چنين ادعايي را از او بشنود، مباح است .

سورة الإسراء

  العيّاشى بإسناده عن محمّد بن الفضيل عن أبى الحسن عليه السلام‏ سألته عن قول الله ( و من كان فى هذه أعمى فهو فى الآخرة أعمى و أضل سبيلا) فقال: ذاك الّذى يسوّف الحجّ يعنى حَجّة الإسلام يقول: العام أحجّ، العام أحجّ، حتّي يجيئه الموت .

اسراء / 72. تفسير عيّاشى 2 / 305.

    عياشي به اسنادش از محمد بن فضيل روايت كرده است كه گفت: از ابوالحسن‌ (الرضا)(ع) درباره اين سخن خداوند (و كسي كه در اين دنيا كور باشد در آخرت هم كور خواهد بود و گمراه تر است) پرسيدم، فرمود: او كسي است كه حجّ، يعني حَجّه ‌الإسلام، را به‌ تاخير مي‌اندازد و مي‌گويد: امسال به حجّ مي‌روم، امسال به حجّ مي‌روم، تا آنكه مرگ به سراغش مي‌آيد (و حجّ نمي‌گذارد) .

    العيّاشى بإسناده عن إسماعيل بن همّام، قال: قال الرضا عليه السلام فى قول الله (يوم ندعوا كلّ أناس بإمامهم) فقال: إذا كان يوم القيامة، قال الله: أليس عدل من ربّكم أن تولّوا كلّ قوم، من تولّوا؟ قالوا: بلى، قال: فيقول تميّزوا فيتميّزون .

تفسير عيّاشى 2/ 304 - 305.


عياشي به اسنادش از اسماعيل بن همام روايت كرده است كه گفت : حضرت رضا(ع) درباره اين سخن خداوند (روزي كه هر طايفه از مردم را به امام خودشان مي خوانيم) فرمود: چون روز قيامت شود، خداوند فرمايد: آيا اين از عدالت پروردگارتان نيست كه (اينك) هر قومي‌ را با كسي كه (در دنيا) از او پيروي كرده‌اند محشور كنيم؟ عرضه مي‌دارند: آري هست‌، پس فرمايد: از هم جدا شويد و آنها از هم متمايز مي‌شوند .

الصدوق عن الفقيه المروزى عن أبى ‏بكر النيسابورى عن أبى القاسم الطائى عن أبيه عن الرضا عليه السلام عن أبيه عن آبائه: قال: قال رسول الله صلّي الله عليه و آله‏ فى قول الله عزّوجلّ (يوم ندعوا كلّ أناس بإمامهم) قال: يدعي كلّ قوم بإمام زمانهم، و كتاب ربّهم و سنّة نبيّهم .

اسراء / 71. عيون اخبار الرضا 2 / 33.

صدوق از فقيه مروزي، از ابوبكر نيشابوري، از ابوالقاسم طائي، از پدرش، از حضرت رضا از پدرش، از پدر بزرگوارش روايت كرده است كه رسول خدا(ص‌ ) درباره اين سخن خداي عزّوجلّ (روزي كه هر طايفه از مردم را به امام خودشان مي خوانيم) فرمود: هر قومي با امام‌ زمانشان و كتاب پروردگارشان و سنت پيامبرشان فرا خوانده مي‌شوند .


ابن شهر آشوب مرسلاً عن الرضا عليه السلام أنّ النبىّ صلّي الله عليه و آله قرأ (إنّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ أولئك كان عنه مسئولاً) فسئل عن ذلك، فأشار إلي الثّلاثة، فقال: هم السمع و البصر و الفؤاد، و سيسألون عن وصيّى هذا و أشار إلي علىّ بن أبى طالب عليه السلام، ثمّ قال: وعزّة ربّى إنّ جميع اُمّتى لموقوفون يوم القيامة و مسؤلون عن ولايته و ذلك قول الله تعالي (و قفوهم إنّهم مسؤولون) الآية .

اسراء / 36. صافات / 24. مناقب ابن شهر آشوب 2 / 174 - 175.



ابن شهرآشوب به طور مرسل، از حضرت رضا(ع) روايت كرده است كه‌ پيامبر(ص‌) آيه (همانا گوش و چشم و دل مورد سوال واقع مي شوند) را قرائت كرد. از آن حضرت در اين باره سؤال كردند، پيامبر(ص‌) به آن سه نفر (خلفاي ثلاثه‌) اشاره‌ كرده و فرمود: سمع و بصر و فؤاد آن سه نفر هستند، و بزودي درباره ابن وصيم به علي‌بن ابي‌طالب اشاره فرمود - از آنان بازخواست خواهد شد. سپس فرمود: به عزّت‌ پروردگارم سوگند كه در روز قيامت همه امت مرا نگه مي‌دارند و از آنان درباره ولايت‌ او (علي‌) سؤال مي‌كنند. اين است معناي سخن خداي تعالي كه (متوقف كنيد آنها را تا از آنها سوال شود تا آخر آيه).

    الصدوق قال: حدّثنا أحمد بن الحسن القطّان و محمّد بن بكران النقّاش و محمّد بن إبراهيم بن إسحاق عن أحمد بن محمّد بن سعيد الهمدانى عن ابن فضّال عن أبيه قال: قال الرضا عليه السلام فى قول الله عزّوجلّ (إن أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و إن أسأتم فلها) قال عليه السلام: إن أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و إن أسأتم فلها ربّ يغفرلها .

اسراء / 7. عيون اخبار الرضا / 294.


صدوق از احمد بن حسن قطان و محمد بن بكران نقاش و محمد بن ابراهيم بن اسحاق، از احمد بن‌ محمد بن سعيد همداني، از ابن فضال، از پدرش روايت كرده است كه گفت: حضرت رضا(ع) درباره اين سخن خداي عزّوجلّ (اگر كار خوب كرديد براي خود كرده ايد و اگر بد كرديد به خود بدي كرديد)1 فرمود: اگر نيكي كنيد به خود نيكي كرده‌ايد، و اگر بدي كنيد، مرآن را پروردگاري است كه مي‌بخشدش‌ .

+ نوشته شده توسط هاشم در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 17:55 |

فلسفه امامت در نزد شیعه

امامت یکی از اصول باور شیعیان است، که به جهت اهمیت آن شیعیان دوازده امامی خود را امامیّه می‌خوانند.

اصول دین شیعه : توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت

- امام مظهر اسم اعظم الهي ست و فردي از او شايسته تر نيست پس امام اسم اعظم الهي است. در كتاب اصول كافي آمده است:امام صادق(ع) مي فرمايند:( في قول الله عزوجل -ولله الاسماء الحسني فادعوه بها- نحن والله الأسماء الحسني التي لا يقبل الله من العباد عملاً الا بمعرفتنا) امام اشاره مي كنند كه أسماء حُسني كه در قرآن ذكر شده است ما هستيم.

• 2- بقاي تمام عالم به بقاي امام است. در كتاب اصول كافي نوشته شده :ابي حمزه از امام صادق(ع) سئوال مي كند آيا زمين بدون امام باقي مي ماند؟ امام مي فرمايند:-لو بقيت الارض بغير امام لساخت- اگر زمين بدون امام بماند نابود مي شود.

• 3- انسان كامل-امام حجه الله است.زمين هيچ زماني از وجود انسان كامل خالي نمي باشد. علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايند:(اللهم بل لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اِما ظاهراً مشهوراً اَو خائفاً مغموراً) زمين هيچ گاه از حجت الهي كه يا ظاهر و يا پنهان است خالي نمي ماند.

• 4- امام در هر عصر يك نفر است. با استناد به آيه قرآن( لو كان فيهما آلِههٌ الا الله لَفَسَدَتا) يعني: اگر بيش از يك خدا در زمين و آسمان باشد نابود مي شدند، در هر زمان بيش از يك امام نمي تواند باشد و تعدد در آن راه ندارد.

• 5- اسامي امامان از نام خداوند گرفته شده است. در تفسير صافي مرحوم فيض ضمن تفسير آيه 31 سوره بقره اين حديث آمده است كه امام سجاد(ع) از قول پيامبر (ص) مي فرمايند: حضرت آدم نوري را در صلب خود مشاهده كرد به خدا عرض كرد: خدايا اين نورها چيست؟ خدا فرمود: اين نورها مربوط به اشباحي است كه از بالاترين نقطه عرشم به پشت تو منتقل كردم. و به همين خاطر به ملائكه دستور دادم كه بر تو سجده كنند زيرا تو ظرف اين اشباح قرار گرفتي. حالا به بالاي عرش نگاه كن.حضرت آدم مشاهده كرد كه اين انوار از پشت او به بالاي عرش منتقل شد. آدم(ع) سئوال كرد: اين اشباح چيست؟ خدا گفت : اين اشباح برترين مخلوقات من است. هذا محمد و أنا الحميد المحمود في فعالي شققتَ له اسماً من اسمي: اين محمد(ع) است و من هم در اعمالم حميد و محمود هستم و اسمي از اسمم را براي او گرفتم. هذا علي و أنا العلي العظيم... اين علي (ع) است و من هم علي و عظيم هستم. هذا فاطمه و أنا فاطر السماوات و الارض : اين فاطمه است و من هم پديد آورنده زمين و آسمان هستم. و هذا الحسن و الحسين و أنا المحسن المجمل: اين دو حسن و حسين هستند و من هم احسان كننده و زيبايي بخش هستم. اين ها بهترين مخلوقات من هستند بوسيله آنان است كه مي گيرم و مي بخشم، مجازات مي كنم و پاداش مي دهم. پس بوسيله آنها به من متوسل شو. آنان را شفيع خود قرار بده. قسم ميخورم هر كسي كه به آنان اميد بندد را نااميد نكنم و هيچ تنگدستي كه به خانه آنها بيايد رد نكنم.

• 6- خدا در قرآن مي فرمايد: (و منَ الماءِ كُلّ شيءٍ حَي - سوره نساء، آيه30) طبق اين گفته سَرَيان آب ولايت يعني نفس رحماني امام باعث وجود و حيات همه موجودات مي شود.

• 7- همه موجودات عالم وجود به منزله اعضاء و جوارح انسان كامل هستند. امام در عالم مانند تصرف نفس در اعضاء و جوارح خود تصرف مي كند وجملگي موجودات مسخر و تسليم اويند. ملا صدرا در كتاب "مفاتيح الغيب" مي نويسد: ( النفس الانسانيه مِنْ شَأنها أنْ تَبلغَ إلي دَرجهٍ يكونُ جَميع الموجوداتِ أجزاء ذاتها و تكونُ قوّتها ساريَه في الجميع) از شئون و ويژگي هاي نفس انسان اين است كه مي تواند به درجه اي برسد كه همه موجودات اجزاء ذات او شوند و توانايي او در همه موجودات ساري و جاري شود.

• 8- چون حق عين اعضاء و قواي روحانيه و جسمانيه انسان كامل مي گردد، زمان قول و فعل او يكي مي شود و بين حرف و عمل او هيچ تأخير و امتداد زماني وجود ندارد و محل مشيت الهي مي گردد. زيرا امام مظهر اين آيه است: ( إنما قولنا لشيءٍ إذا ارَدْناهُ أنْ نَقولَ لَهُ كُنْ فَيَكون- سوره نمل آيه42) همانا وقتي ما به چيزي مي گوئيم باش پس بوجود مي آيد.

+ نوشته شده توسط هاشم در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 20:13 |

امام حسن مجتبی علیه و علی آبائه السلام  و اساس صلحنامه

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه‏السلام، ص. 230

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

صلح و علل آن

با توضيحى كه ذيلا خواهد آمد و با توجه بدانچه گفته شد، براى امام حسن(ع)راهى جز پذيرفتن صلح و كناره‏گيرى از حكومت‏باقى نماند، و به همين جهت‏با شرايطى كه در ذيل خواهيد خواند، امام حسن(ع)پيشنهاد صلح را پذيرفت، و براى مدتى محدود حكومت را به معاويه واگذار فرمود.

با دقت در مواد صلحنامه براى هر خواننده بخوبى روشن مى‏شود كه امام(ع)در اين قرارداد هيچ گونه امتيازى به معاويه نداد...و حكومت او را به عنوان خلافت و زمامدارى بر مسلمانان به رسميت نشناخته...، بلكه خلافت را حق مسلم خود دانسته، و بطلان ادعاى معاويه را در اين باره به اثبات رسانده...

متن قرارداد و مواد صلحنامه

مخفى نماند كه روايت كاملى كه شامل تمامى مواد قرارداد و صلحنامه باشد ظاهرا به دست نيامده، و آنچه نقل شده و به طور پراكنده ومختلف در كتابها و روايات آمده، جمعا از پنج‏يا شش ماده تجاوز نمى‏كند...و بلكه در پاره‏اى از روايات مانند روايت طبرى آمده كه معاويه كاغذ سفيدى را مهر و امضا كرد و براى امام(ع)فرستاد و نوشت هر چه مى‏خواهى در آن بنويس كه مورد قبول من قرار خواهد گرفت (1) ...

اما در روايات ديگر به طور پراكنده موادى از قرارداد و صلحنامه ذكر شده كه از آن جمله است:

1.حكومت‏به معاويه واگذار مى‏شود بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر (2) ص)و سيره خلفاى شايسته عمل كند. (3)

2.پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است (4) و اگر براى او حادثه‏اى پيش آمد، متعلق به حسين (5) .و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.

3.معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و لعنت‏بر او را در نمازها ترك كند (6) و على را جز به نيكى ياد ننمايد. (7) .مردم در هر گوشه از زمينهاى خدا-شام يا عراق يا يمن و يا حجاز-بايد در امن و امان باشند و سياه‏پوست و سرخ‏پوست از امنيت‏برخوردار باشند، و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد و هيچ كس را بر خطاهاى گذشته‏اش مؤاخذه نكند، و مردم عراق را به كينه‏هاى گذشته نگيرد (8) .اصحاب على در هر نقطه‏اى كه هستند در امن و امان باشند، و كسى از شيعيان على مورد آزار واقع نشوند، و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند، و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه‏اى بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان بازگرفته نشود. (9) به قصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از اهل بيت رسول خدا(ص)توطئه‏اى در نهان و آشكار نشود، و در هيچ يك از سرزمينهاى اسلام، ارعاب و تهديدى نسبت‏به آنان انجام نگيرد. (10)

5.معاويه نه حق دارد خود را امير المؤمنين بنامد، و نه اينكه شهادتى نزد حسن بن على اقامه كند... (11) در اينجا ماده ديگرى نيز در برخى از روايات ذكر شده به اين مضمون: بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم حكومت نمى‏شود، و معاويه بايد هر سال دو ميليون درهم براى حسن بفرستد، و بنى هاشم را از بخششها و هديه‏ها بر بنى اميه امتياز دهد، و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در ركاب امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده‏اند، تقسيم كند، و اينها همه بايد از محل خراج دارابجرد (12) تاديه شود. (13)

اما برخى از نويسندگان در صحت آن ترديد كرده و آن را ساخته و پرداخته دست امويان و عباسيان دانسته‏اند كه پيوسته در صدد ضربه‏زدن به مقام و شخصيت‏خاندان رسول خدا(ص)و بخصوص امام حسن(ع)بودند كه فرزندانش پيوسته در برابر عباسيان قيام مى‏كردند و مزاحم حكومت آنان بودند، و وجود چنين ماده‏اى را در قرارداد صلح مخالف شان و مقام امام حسن(ع)مى‏دانند (14) ، و الله اعلم.به هر صورت از ابن قتيبه نقل شده است كه در پايان قرارداد، عبد الله بن عامر-فرستاده معاويه-قيود و شروط حسن(ع)را به همان صورتى كه آن حضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد، و معاويه همه آنها را به خط خود در ورقه‏اى نوشت و مهر كرد، و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آن افزود، و همه سران شام را بر آن گواه گرفت، و آن را براى نماينده خودعبد الله فرستاد و او آن را به حسن(ع)تسليم كرد. (15)

ديگر مورخان، جمله‏اى را كه معاويه در پايان قرارداد نوشته و با خدا بر وفاى بدان، عهد و ميثاق بسته، چنين آورده‏اند: «به عهد و ميثاق خدايى و به هر آنچه خداوند مردم را بر وفاى بدان مجبور ساخته، در ذمه معاوية بن ابى سفيان است كه به مواد اين قرارداد عمل كند». (16)

و اين قرارداد بنا بر صحيحترين روايات، در نيمه جمادى الاولى سال 41 هجرى به امضا رسيد. (17)

روايات ديگرى از امام حسن(ع)در انگيزه صلح

1.شيخ صدوق(ره)در كتاب علل الشرايع به سند خود از ابى سعيد عقيصا روايت كرده كه وقتى به نزد امام حسن(ع)رفت و به آن حضرت عرض كرد: اى فرزند رسول خدا چرا با اينكه مى‏دانستى حق با شماست‏با معاويه گمراه و ستمگر صلح كردى؟

امام(ع)در پاسخ فرمود: «يا ابا سعيد الست‏حجة الله تعالى ذكره على خلقه، و اماما عليهم بعد ابي عليه السلام؟قلت: بلى!

قال: الست الذى قال رسول الله(ص)لي و لاخى: الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا؟ قلت: بلى!

قال: فانا اذن امام لو قمت و انا امام اذا قعدت يا با سعيد علة مصالحتي لمعاوية علة مصالحة رسول الله(ص)لبني ضمرة و بني اشجع، و لاهل مكة حين انصرف من الحديبية، اولئك كفار بالتنزيل و معاوية و اصحابه كفار بالتاويل، يا با سعيد اذا كنت اماما من قبل الله تعالى ذكره لم يجب ان يسفه رايي فيما اتيته من مهادنة او محاربة، و ان كان وجه الحكمة فيما اتيته ملتبسا.

الا ترى الخضر(ع)لما خرق السفينة و قتل الغلام و اقام الجدار سخط موسى(ع)فعله، لاشتباه وجه الحكمة عليه حتى اخبره فرضي، هكذا انا سخطتم علي بجهلكم بوجه الحكمة فيه، و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏» (18)

(اى ابا سعيد آيا من حجت‏خداى تعالى بر خلق او و امام و رهبر آنها پس از پدرم(ع) نيستم!گفتم: چرا!

فرمود: آيا من نيستم كه رسول خدا(ص)درباره من و برادرم حسين فرمود: «حسن و حسين(ع)هر دو امام هستند، چه قيام كنند و چه قعود؟گفتم: چرا!

فرمود: پس من اكنون امام و رهبرم چه قيام كنم و چه نكنم.اى ابا سعيد علت مصالحه من با معاويه همان علت مصالحه‏اى است كه رسول خدا(ص)با بنى ضمرة و بنى اشجع و مردم مكه در بازگشت از حديبية كرد، آنان كافر بودند به تنزيل(و ظاهر صريح آيات) قرآن، و معاويه و اصحاب او كافرند به تاويل(و باطن آيات)قرآن، اى ابا سعيد وقتى من از جانب خداى تعالى امام هستم نمى‏توان مرا در كارى كه كرده‏ام چه صلح‏و چه جنگ تخطئه كرد، اگر چه سر كارى كه كرده‏ام براى ديگران روشن و آشكار نباشد.

آيا خضر را نديدى كه وقتى آن كشتى را سوراخ كرد، و آن پسر را كشت، و آن ديوار را بر پا داشت، كار او مورد اعتراض موسى(ع)قرار گرفت چون سر آن را نمى‏دانست، تا وقتى كه علت را به او گفت راضى گشت، و همين گونه است كار من كه شما به خاطر اينكه سر كار ما را نمى‏دانيد مرا هدف اعتراض قرار داده‏ايد، در صورتى كه اگر اين كار را نمى‏كردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين باقى نمى‏ماند، و همه را مى‏كشتند.)

و نظير همين علت در روايت ديگرى نيز كه طبرسى(ره)در احتجاج (19) از آن حضرت نقل كرده، آمده است.

2.زيد بن وهب جهنى گويد: هنگامى كه امام حسن را خنجر زدند و در مدائن بسترى و دردمند بود، به نزد آن حضرت رفته و گفتم: چه تصميمى دارى كه مردم متحير و سرگردان‏اند؟حضرت در پاسخ من چنين فرمود:

«ارى و الله معاوية خيرا لي من هؤلاء.يزعمون انهم لي شيعة ابتغوا قتلي و انتهبوا ثقلي، و اخذوا مالي، و الله لان آخذ من معاوية عهدا احقن به دمي و آمن به في اهلي خير من ان يقتلوني فتضيع اهل بيتي و اهلي، و الله لو قاتلت معاوية لاخذوا بعنقي حتى يدفعوني اليه سلما.

فو الله لان اسالمه و انا عزيز خير من ان يقتلني و انا اسيره او يمن علي فتكون سبة على بني هاشم الى آخر الدهر، و معاوية لا يزال يمن بها و عقبه على الحي منا و الميت...» (20)

(من به خدا معاويه را براى خودم بهتر از اينان مى‏دانم كه خيال مى‏كنندشيعه من هستند و نقشه قتل مرا مى‏كشند، و اثاثيه مرا غارت كرده و مالم را مى‏برند، به خدا سوگند اگر من از معاويه پيمانى بگيرم كه خونم را حفظ كنم و در ميان خاندانم در امان باشم، بهتر است از اينكه اينان مرا بكشند و خانواده و خاندانم تباه گردند، به خدا سوگند اگر با معاويه بجنگم هم اينان(كه ادعاى شيعه‏گرى مرا مى‏كنند)گردنم را گرفته و تسليم معاويه‏ام خواهند كرد.

به خدا سوگند اگر من با او مسالمت كنم در حالى كه عزيز و محترم هستم، بهتر است كه مرا بكشد در حالى كه اسير او باشم و يا بر من منت نهاده(و آزادم كند)و تا روز قيامت ننگى براى بنى هاشم باشد، و پيوسته معاويه و دودمانش بر زنده و مرده ما نت‏بگذارند.)

3.سليم بن قيس هلالى روايت كرده كه چون معاويه به كوفه آمد، امام حسن(ع)در حضور او برخاسته و بر فراز منبر رفت، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ايها الناس ان معاوية زعم انى رايته للخلافة اهلا، و لم ار نفسى لها اهلا، و كذب معاوية انا اولى الناس بالناس فى كتاب الله و على لسان نبى الله، فاقسم بالله لو ان الناس بايعونى و اطاعونى و نصرونى لاعطتهم السماء قطرها، و الارض بركتها، و لما طمعت فيها يا معاوية، و قد قال رسول الله(ص): ما ولت امة امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل امرهم يذهب سفالا، حتى يرجعوا الى ملة عبدة العجل. ..» (21)

(اى مردم معاويه چنين پنداشته كه من او را شايسته خلافت مى‏دانم و خود را شايسته نمى‏دانم، ولى معاويه دروغ پنداشته، من از هر كس نسبت‏به مردم و رهبرى آنها شايسته‏ترم هم در كتاب خدا و هم از زبان پيغمبر خدا، سوگند به خدا مى‏خورم كه اگر مردم با من بيعت مى‏كردند و فرمانبرداريم كرده و ياريم مى‏نمودند، آسمان باران خود را به ايشان مى‏داد، و زمين‏بركت‏خود را، و تو اى معاويه هيچ گاه در حكومت طمع نمى‏كردى، در صورتى كه پيغمبر خدا(ص)فرمود: هيچ گاه مردى-با اينكه داناتر از او در ميان مردم باشد-سرپرستى ملتى را به عهده نمى‏گيرد جز آنكه كار آنها رو به پستى گرايد تا آنجا كه به آيين گوساله‏پرستى باز گردند.)

4.علامه قندوزى از علماى اهل سنت در كتاب ينابيع المودة از آن حضرت روايت كرده كه درباره علت صلح با معاويه سخنرانى كرده، چنين فرمود:

«ايها الناس قد علمتم ان الله جل ذكره و عز اسمه هداكم بجدى و انقذ كم من الضلالة، و خلصكم من الجهالة، و اعزكم به بعد الذلة، و كثركم به بعد القلة، و ان معاوية نازعنى حقا هولى دونه، فنظرت لصلاح الامة و قطع الفتنة و قد كنتم بايعتمونى على ان تسالموا من سالمنى و تحاربوا من حاربنى، فرايت ان اسالم معاوية و اضع الحرب بينى و بينه، و قد صالحته و رايت ان حقن الدماء خير من سفكها و لم ارد بذلك الا صلاحكم و بقائكم‏«و ان ادري لعله فتنة لكم و متاع الى حين‏» (22)

(اى مردم بخوبى دانسته‏ايد كه خداى بزرگ شما را به وسيله جد من(ص)هدايت فرمود، و از گمراهى نجات داد، و از نادانى و جهالت رهانيد، و پس از خوارى عزيزتان كرد و بعد از قلت و كمى عددتان بسيار كرد، و همانا معاويه درباره حقى كه مخصوص به من ست‏با من به منازعه برخاسته و من صلاح امت و قطع فتنه را در نظر گرفتم و شما هم با من بيعت كرديد تا با هر كس كه من مسالمت كردم مسالمت كنيد، و با هر كس جنگيدم بجنگيد، و من چنان ديدم كه با معاويه به مسالمت رفتار كنم و آتش بس برقرار سازم و با او مصالحه كنم، و چنان ديدم كه جلوگيرى از خونريزى بهتر است، و منظورى از اين كار جز خيرخواهى و بقاى شما ندارم‏«و اگر چه من مى‏دانم شايد براى شما آزمايش و بهره‏اى است تا مدتى معين‏».)

و نظير همين علت در روايات ديگرى نيز كه از آن حضرت نقل شده آمده است مانند روايت مرحوم اربلى در كشف الغمة كه به سند خود از جبير بن نضير از پدرش از امام حسن(ع)روايت كرده كه فرمود:

«كانت جماجم العرب بيدى، يسالمون من سالمت، و يحاربون من حاربت فتركتها ابتغاء وجه الله، و حقن دماء المسلمين‏» (23)

(براستى كه جمجمه‏هاى عرب به دست من بود كه صلح كنند با هر كس كه من صلح مى‏كردم و مى‏جنگيدند با هر كس كه من مى‏جنگيدم، ولى من به خاطر رضاى خدا و حفظ خون مسلمانان آن را رها كردم.)

5.و در روايتى كه از سيد مرتضى(ره)نقل شده آمده است كه پس ازماجراى صلح، حجر بن عدى به نزد آن حضرت آمده و به آن حضرت اعتراض كرده گفت: «سودت وجوه المؤمنين‏»؟(روى مؤمنان را سياه كردى؟)

امام(ع)در پاسخش فرمود: «ما كل احد يحب ما تحب و لا رايه كرايك، و انما فعلت ما فعلت ابقاءا عليكم‏»(اين طور نيست كه همه افراد چيزى را كه تو مى‏خواهى بخواهند و يا مثل تو فكر كنند، و من كارى را كه انجام دادم جز به خاطر حفظ جان و ابقاى شما نبود.)

و به دنبال آن اين حديث را نيز روايت كرده كه پس از ماجراى صلح، شيعيان آن حضرت به عنوان اعتراض و تاسف به نزد آن حضرت آمده و سخنانى اظهار كردند، و از آن جمله سليمان بن صرد خزاعى بود كه در اين خصوص چنين گفت:

«ما ينقضي تعجبنا من بيعتك معاوية، و معك اربعون الف مقاتل من اهل الكوفة، كلهم ياخذ العطاء، و هم على ابواب منازلهم، و معهم مثلهم من ابنائهم و اتباعهم، سوى شيعتك من اهل البصرة و الحجاز.

ثم لم تاخذ لنفسك ثقة في العقد، و لا حظا من العطية، فلو كنت اذ فعلت ما فعلت اشهدت على معاوية وجوه اهل المشرق و المغرب، و كتبت عليه كتابا بان الامر لك بعده، كان الامر علينا ايسر، و لكنه اعطاك شيئا بينك و بينه لم يف به، ثم لم يلبث ان قال على رؤس الاشهاد: «اني كنت‏شرطت‏شروطا و وعدت عداة ارادة لاطفاء نار الحرب، و مداراة لقطع الفتنة، فلما ان جمع الله لنا الكلم و الالفة فان ذلك تحت قدمي‏»و الله ما عنى بذلك غيرك، و ما اراد الا ما كان بينك و بينه، و قد نقض!؟

فاذا شئت فاعد الحرب خدعة، و ائذن لي في تقدمك الى الكوفة، فاخرج عنها عامله و اظهر خلعه، و تنبذ اليه على سواء، ان الله لا يحب الخائنين، و تكلم الباقون بمثل كلام سليمان‏»!

(هيچ گاه تعجب ما از اينكه با معاويه مصالحه كردى از بين نمى‏رود، با اينكه چهل هزار جنگجو از مردم كوفه با تو بودند كه همگى حقوق بگيربيت المال هستند، و به همين مقدار فرزندان و همراهانشان بودند، صرف نظر از شيعيان شما از مردم بصره و حجاز.

از اين گذشته شما براى خود تعهدى از وى در قرارداد نگرفتى و بهره‏اى از عطا و مستمرى قرار ندادى، و اگر اين كار را مى‏خواستى انجام دهى خوب بود بزرگان شرق و غرب(كوفه و شام)را بر معاويه گواهى مى‏گرفتى و نامه‏اى در اين باره مى‏نوشتى كه حكومت پس از او مخصوص شما باشد تا كار بر ما آسانتر باشد، ولى تو با او تعهدى كرده‏اى كه بدان وفا نخواهد كرد، و علنا در برابر همه مردم گفت: من شرطهايى كرده‏ام و وعده‏هايى دادم كه منظورم خاموش كردن آتش جنگ و قطع فتنه بود و اكنون كه كار بر وفق مراد ما گرديد، همه آن شرطها زير پاى من است، و منظورش از آن شرطها به خدا سوگند همانهايى است كه با تو كرده و بدين ترتيب پيمان خود را شكسته.

پس اگر بخواهى مى‏توانى جنگ را بى‏خبر و ناگهانى دوباره شروع كنى، و اجازه بده من پيشاپيش شما به كوفه رفته و فرماندار معاويه را از آنجا بيرون كرده و خلع كنم. ..!؟

شيعيان ديگر آن حضرت نيز همگى سخنان سليمان را تاييد كردند!)

امام(ع)در پاسخ او اظهار داشت:

«انتم شيعتنا و اهل مودتنا فلو كنت‏بالحزم فى امر الدنيا اعمل، و لسلطانها اركض و انصب، ما كان معاوية باباس منى باسا، و لا اشد شكيمة و لا امضى عزيمة و لكنى ارى غير ما رايتم، و ما اردت بما فعلت الا حقن الدماء فارضوا بقضاء الله، و سلموا لامره، و الزموا بيوتكم و امسكوا» (24)

(شما شيعيان ما و اهل مودت و علاقه‏مند به ما هستيد، و اگر من براى دنيا كار مى‏كردم و در سلطه‏جويى و رياست دنيا بيشتر كوشش و تلاش داشتم هيچ گاه معاويه از من نيرومندتر و نستوه‏تر و مصمم‏تر نبود، ولى من‏چيز ديگرى جز آنچه شما مى‏بينيد مى‏بينم، و در آنچه انجام دادم نظرى جز جلوگيرى از خونريزى نداشتم، پس به قضاى الهى راضى باشيد، و در برابر فرمان او تسليم و فرمانبردار، و ملازم خانه‏هاى خود باشيد، و خويشتندارى كنيد.)

يك بررسى اجمالى در سخنان امام(ع)به منظور اطلاع از علل واگذارى حكوم
ت

همان‏گونه كه قبلا گفتيم، درباره علل و انگيزه‏هاى صلح امام(ع)با معاويه و كناره‏گيرى از حكومت‏سخن بسيار گفته‏اند و كتابهاى متعددى نوشته و تاليف كرده‏اند، و به نظر نگارنده همه قلمفرسايى‏ها و تاليفات-در عين اينكه بسيار ارزنده و محققانه است-از سخنان خود امام حسن(ع)و يا امامان ديگر در رواياتى كه از ايشان نقل شده ريشه گرفته، و خود آن بزرگواران علل و انگيزه‏هاى آن را به اجمال و تفصيل در سخنان خود بيان فرموده‏اند كه ما به همين منظور بيشتر اين روايات را براى شما نقل كرديم، و اكنون به بررسى آنها مى‏پردازيم.

وظيفه الهى

در قسمتى از اين روايات به طور سربسته و اجمال، علت اين كار امام(ع)را وظيفه الهى آن حضرت كه از طرف خداى متعال به انجام آن مامور شده بود ذكر كرده‏اند، و ما را از كاوش بيشتر در اين باره بازداشته‏اند، و اين مطلب نيز با تعبيرهاى گوناگونى بيان شده كه از آن جمله است روايت ابى سعيد عقيصا كه در صفحات قبل با ترجمه‏اش ذكر شد. (25)

البته در ذيل آن حديث‏يك اشاره اجمالى نيز به حكمت اين كار شده، كه همان سخن امام(ع)است كه فرمود: «و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏»!

(اگر من اين كار را نمى‏كردم، احدى از شيعيان ما در روى زمين باقى نمى‏ماند و همگى كشته مى‏شدند...)

و اين سخن اگر چه احتياج به شرح و توضيح دارد-چنانكه در صفحات آينده انشاء الله تعالى توضيح خواهيم داد-ولى همين يك جمله كوتاه، علت و حكمت كار را به صورت اجمال و اشاره بيان كرده است.

و روايت زير را نيز كه در باب‏«ان الائمة(ع)لم يفعلوا شيئا الا بعهد من الله عز و جل و امر منه لا يتجاوزونه‏»در كتاب شريف اصول كافى وارد شده، مى‏توان از همين روايات دانست كه مرحوم كلينى به سند خود از معاذ بن كثير از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:

«ان الوصية نزلت من السماء على محمد كتابا، لم ينزل على محمد(ص)كتاب مختوم الا الوصية فقال جبرئيل(ع): يا محمد هذه وصيتك في امتك عند اهل بيتك، فقال رسول الله(ص) اي اهل بيتي يا جبرئيل؟قال: نجيب الله منهم و ذريته، ليرثك علم النبوة كما ورثه ابراهيم(ع)و ميراثه لعلى(ع)و ذريتك من صلبه و كان عليها خواتيم، قال ففتح علي(ع) الخاتم الاول و مضى لما فيها ثم فتح الحسن(ع)الخاتم الثاني و مضى لما امر به فيها، فلما توفى الحسن و مضى فتح الحسين(ع)الخاتم الثالث فوجد فيها ان قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوام للشهادة لا شهادة لهم الا معك، قال: ففعل(ع)، فلما مضى دفعها الى علي بن الحسين(ع)قبل ذلك، ففتح الخاتم الرابع فوجد فيها ان اصمت...»

(براستى كه وصيت‏به صورت كتابى از آسمان بر محمد(ص)نازل گرديد، و نامه مهر شده‏اى جز وصيت‏بر آن حضرت نازل نشد، و جبرئيل عرض كرد: اى محمد اين است وصيت تو در امتت كه نزد خاندان تو خواهد بود.رسول خدا(ص)فرمود: اى جبرئيل كدام خاندانم؟عرض كرد: برگزيدگان خدا از آنها و دودمانشان.تا علم نبوت را از تو ارث برند همان گونه كه ابراهيم به ارث نهاد، و اين ميراث از على و فرزندان صلبى اوست.براستى وصيت را مهرهايى بود، پس على(ع)مهر اول را گشود و هر چه در آن بود بر طبق آن عمل كرد، سپس حسن(ع)مهر دوم را گشود و هر چه در آن بود بدان عمل كرد، و چون حسن(ع)از دنيا رفت، حسين(ع)مهر سوم را گشود و ديد در آن دستور خروج و كشتن و كشته شدن بود و نوشته بود كه مردمى را براى شهادت با خود ببر كه جز به همراه تو شهادتى براى آنها نيست و آن حضرت اين كار را كرد، و چون او از دنيا رفت آن وصيت را قبل از شهادت به على بن الحسين(ع)داد، و او مهر چهارم را گشود و در آن ديد كه نوشته است‏سكوت كن...)

و نظير اين روايت، روايات ديگرى نيز در همان باب از امام صادق(ع)نقل شده است.

و شايد بتوان اين روايت مشهور را نيز كه قبلا در بخش نخست ذكر كرديم از همين دسته به حساب آورد كه رسول خدا درباره امام حسن(ع)فرمود:

«ان ابنى هذا سيد و سيصلح الله على يديه بين فئتين عظيمتين‏» (26)

و به نظر مى‏رسد كه دانشمندان و علماى بزرگوار ما نيز مانند مرحوم سيد مرتضى و سيد بن طاووس كه مسئله عصمت امام(ع)را در اينجا عنوان كرده‏اند همين باشد كه گفته‏اند:

«قد ثبت انه الامام المعصوم المؤيد الموفق بالحجج الظاهرة و الادلة القاهرة، فلا بد من التسليم لجميع افعاله و حملها على الصحة، و ان كان فيها ما لا يعرف وجهه على التفصيل، او كان له ظاهر ربما نفرت النفس عنه‏» (27)

(اين مطلب ثابت است كه آن حضرت امام معصوم بوده و به حجتهاى ظاهرى و دليلهاى محكم موفق و مؤيد بوده، و بناچار ديگران بايد در برابر همه كارهائى كه انجام داده تسليم باشند و آنها را حمل بر صحت كنند، اگر چه در آنها كارهائى ديده شود كه دليل تفصيلى آن معلوم نباشد يا در ظاهر مورد تنفر نفوس قرار گيرد.)

و خلاصه اين جواب آن است كه امام حسن(ع)امام معصوم و مفترض الطاعة بود، مانند امامان معصوم ديگر كه هر چه انجام مى‏دادند طبق دستور الهى و وظيفه تعيين شده از طرف خداى متعال بوده، و حكمت آنها ممكن است‏براى ما-و شايد گاهى براى خود آن بزرگواران نيز-مخفى و پنهان بوده...

چنانكه جد بزرگوارش در حديبيه با مشركين صلح كرد، و حكمت اين كار بخصوص در آن روز-يعنى در روز امضاى پيمان صلح در حديبيه-براى بسيارى از مردم و همراهان رسول خدا(ص)آشكار نبود، و به همين جهت‏بسيارى از آنها از صلح رسول خدا(ص)در آن روز دلگير و ناراحت‏شدند، و حتى برخى زبان به اعتراض گشوده و علنا مخالفت‏خود را با صلح حديبيه اظهار كردند، همان گونه كه در تاريخ ضبط شده...

و اين پنهان بودن حكمتهاى دستورات الهى براى مردم-حتى براى پيمبران و امامان نيز-تازگى ندارد، و نمونه‏اش داستان موسى و خضر است كه چون خضر پيغمبر آن كشتى را سوراخ كرد، و آن كودك را به قتل رسانيد به شرحى كه در قرآن كريم (28) و تاريخ نقل شده-مورد اعتراض پيغمبرى چون‏موساى كليم الله قرار گرفت...و اين به همان خاطر بود كه از حكمت و سر اينكارها اطلاع نداشت و بعدا كه مطلع گرديد قانع شد...

و درباره صلح امام حسن(ع)نيز بايد گفت: حكمت عمل آن امام معصوم و مظلوم براى بسيارى از مردم آن زمان و برخى از مردمان ديگرى كه بعدها آمدند و با نظرى سطحى بدان نگريسته و يا تحت تاثير اغراض پليد و تبليغات مغرضانه و مسموم دشمنان اين خاندان قرار گرفته و حاضر نبودند با ديده واقع بينانه و بى‏طرفانه به حوادث گذشته اسلام نظر كنند پوشيده ماند، ولى جريانات بعدى و حوادثى كه به دنبال اين صلح به دست معاويه و دودمان ننگين او و خاندان كثيف اموى در اسلام به وقوع پيوست‏سر اين عمل قهرمانانه امام(ع)را آشكار ساخت، و بخوبى روشن ساخت كه در آن مقطع تاريخى براى هر امامى كه با چهره سالوسانه معاويه مواجه مى‏شد، و در برابر پيشنهاد صلح چنين حاكم قدرتمند و بظاهر مسلمانى قرار مى‏گرفت...-و شرايط ديگرى كه در كار بود و در صفحات آينده شمه‏اى از آن را خواهيد خواند...-چاره‏اى جز كناره‏گيرى از حكومت و صلح با او، و نظاره كردن و خون دل خوردن نداشت...

پى‏نوشتها:

1.البته از معاويه و امثال او كه پايبند امضا و عهد و پيمان خود نبوده و نيستند اين گونه بذل و بخششها و حاتم بخشى‏ها تعجب ندارد، چنانكه پس از ورود به كوفه معلوم شد و با كمال وقاحت و بيشرمى مردم را مخاطب ساخته، گفت: من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد، بلكه من مى‏خواستم به حكومت‏برسم و اكنون هر چه را كه قبلا تعهد كرده و امضا كرده‏ام زير پايم گذارده و به هيچ يك از آنها عمل نخواهم كرد.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 8)

2.فتح البارى(شرح صحيح بخارى)بنا بر نقل ابن عقيل در النصايح الكافيه(ص 156، چاپ اول)و بحار الانوار، ج 10، ص 115.

3.تاريخ الخلفاء سيوطى(ص 194)، ابن كثير(ج 8، ص 41)، الاصابه(ج 2، صص 13-12)، ابن قتيبة(ص 150)، دائرة المعارف فريد وجدى، (ج 3، ص 443 دوم)و مدارك ديگر.

4.ابن المهنا، عمدة الطالب(ص 52).

5.مدائنى بنا بر نقل ابن ابى الحديد در نهج البلاغه(ج 4، ص 8)، بحار الانوار(ج 10، ص 115)و ابن صباغ، الفصول المهمة و مدارك ديگر.

6.اعيان الشيعه، (ج 4، ص 43).

7.ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، (ص 26)و شرح نهج البلاغه(ج 4، ص 15)ديگر مورخان گفته‏اند: «حسن از معاويه خواست كه على را دشنام نگويد، معاويه اين را نپذيرفت، ولى قبول كرد كه وقتى حسن حاضر است و مى‏شنود به على دشنام داده نشود»ابن اثير مى‏گويد: «سپس به همين نيز وفا نكرد.»

8.مقاتل الطالبيين(ص 26)، شرح نهج البلاغه(ج 4، ص 15)، البحار(ج 10، صص 101 و 115)، دينورى(ص 200)هر قسمتى با عين الفاظ از ماخذ مورد نظر گرفته شده است.

9.فقرات مربوط به امنيت اصحاب و شيعيان على(ع)را در كتابهاى: طبرى(ج 6، ص 97)، ابن اثير(ج 3، ص 166)، مقاتل الطالبيين(ص 26)، شرح النهج(ج 4، ص 15)، بحار(ج 10، ص 115)، علل الشرايع، و النصايح الكافية(ص 156)مى‏توان مطالعه كرد.

10.بحار الانوار(ج 10، ص 115)و النصايح الكافية(ص 156، ط.ل).

11.اين ماده نيز از علل الشرايع صدوق(ره)در بحار الانوار(ج 44، ص 2)نقل شد كه از اين شرط بخوبى معلوم مى‏شود كه امام(ع)با گنجاندن اين دو شرط به همگان اعلام كرده كه حكومت معاويه را به رسميت نشناخته و به عنوان خليفه رسول خدا(ص)او را نپذيرفته است...

12.در پاورقى ترجمه صلح الحسن آمده كه دارابجرد شهرى در فارس و نزديك به حدود اهواز است.و«جرد»يا«جراد»در فارس قديم و روسى جديد به معناى‏«شهر»است، بنابراين‏«دارابجرد»يعنى شهر داراب.

13.قسمت اول اين ماده در تاريخ طبرى(ج 4، ص 122)ذكر شده و قسمتهاى ديگر آن از تاريخ ابن كثير و علل صدوق و غيره روايت‏شده است.

14.يكى از نويسندگان معاصر در اين باره مى‏نويسد: «اين داستان را بدين صورت تاريخ نويسان دوره اموى ساخته‏اند و يا اينكه حقيقت را دگرگون كرده و از خود دروغى بدان افزوده‏اند، كسانى كه بيغرضانه در زندگانى حسن بن على(ع)تتبع كرده‏اند، مى‏دانند وى قطع نظر از مقام امامت، كه شيعيان او بدان اعتقاد دارند، مردى آراسته به خوى مردمى و اخلاق انسانى بوده است، او هنگامى با معاويه آشتى كرد كه دانست درگيرى جز ريختن خونهاى بسيار و پيروزى نهايى معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت، او سوداگرى نبود كه بر سر كالايى با خريدار گفتگو كند و چون بازار كالاى خود را گرم ببيند بهاى آن را بالا ببرد، او آنچنان به خوى و خصلت مردمى

آراسته بود كه دشمن وى نيز ناگزير بدان اعتراف مى‏كرد.

اگر داستان كاغذ سفيد مهردار فرستادن معاويه درست‏باشد، بايد گفت كه چون امام حسن(ع)شرطهاى خود را در آن بر شمرده و به معاويه برگردانده است، معاويه پس از رسيدن به آرزوى نهايى و متاركه جنگ براى آنكه هيچ يك از شرطهاى معاهده‏نامه را انجام ندهد، چنين دروغى را ساخته و بر زبانها انداخته است.

شگفت‏تر اينكه طبرى صورتى از آشتى‏نامه را نوشته كه به ريشخند و افسانه شبيه‏تر است تا به روايت تاريخى تا چه رسد بدانكه بازگوى حقيقتى خارجى باشد.

متاسفانه اين آشتى‏نامه مجعول و يا تحريف شده و سندهاى ساختگى مانند آن در كتابهاى تاريخى درسى كشور ما نيز راه يافته است، و مؤلفان و تاريخ نويسان با خوش‏باورى هر چه تمامتر آن را نوشته‏اند: امام حسن بدان شرط با معاويه بيعت كرد كه معاويه پنجهزار هزار هزار درهم موجودى بيت المال كوفه و نيز خراج دارابگرد فارس را بدو دهد، و على را بر منبرها دشنام ندهند.معاويه شرط آخر را نپذيرفت و مقرر شد كه در پيش روى حسن(ع)على را به زشتى نام نبرند، اما خراج دارابگرد را مردم بصره ضبط كردند و گفتند اين مال فيى‏ء ماست.

اين تاريخ نويسان خوش‏باور هيچ توجه نكرده‏اند كه اگر حسن(ع)اين چنين آسان بر سر مال با معاويه آشتى مى‏كرد، پيروان وى يا او را زنده نمى‏گذاشتند يا چنان زبان خود را بر او دراز مى‏كردند كه ديگر نمى‏توانست در شهرهاى مسلمان‏نشين اين مبلغ را از خزانه شام بخواهد؟مگر معاويه در اين باره مضايقتى داشت؟پس آن شرطهاى اساسى كه آشتى‏نامه بر اساس آن نوشته شده كجاست؟چرا طبرى نامى از آنها نبرده است؟

در مقابل اين سندهاى مجعول، ما چند سند ديگر در دست داريم كه پرده از حقيقت‏برمى‏دارد و نشان مى‏دهد تاريخ نويسان عصر اموى و عباسى هر جا واقعه‏اى را به سود خاندان پيغمبر ديده‏اند در آن دست‏برده‏اند.نوشته بلاذرى كه مقدم بر طبرى است، درست‏تر به نظر مى‏رسد...»

ايشان سپس متن قرارداد(و يا به قول ايشان آشتى‏نامه)را از قول بلاذرى(انساب

الاشراف)و به دنبال آن طبق روايت ابن حجر عسقلانى در(الصواعق المحرقه)نقل كرده كه از ماده مزبور اثرى در آن نيست.

نگارنده گويد: مذاكره سليمان بن صرد خزاعى با آن حضرت نيز كه در روايت‏سيد مرتضى در تنزيه الانبياء آمده، و در صفحات آينده خواهيد خواند، مى‏تواند نظر نويسنده معاصر را تاييد كند، كه در قرارداد صلح نامى از پول و حقوق مستمرى نبوده است، آنجا كه سليمان بن صرد به امام(ع)اعتراض كرده كه چرا با اين وضع صلح را پذيرفتى، و چرا براى خود حقى و مالى در صلحنامه مقرر نكردى، گويد: ثم لم تاخذ لنفسك ثقة فى العقد، و لا حظا من العطية...!

و همچنين روايت‏شيخ مفيد(ره)كه در آن نيز ذكرى از جيره ماهيانه و پول و مال نشده و براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به ارشاد(مترجم)(ج 2، ص 10)مراجعه نماييد.

15.الامامة و السياسة، ص 200.

16.بحار الانوار، ج 44، صص 49-48.

17.ترجمه صلح الحسن، ص 384.

18.علل الشرايع، ص 200.

19.بحار الانوار، ج 44، ص 19.

20.احتجاج طبرسى، ص 148.

21.بحار الانوار، ج 44، ص 22.

22.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 293.

و در حديث ديگرى كه در تنزيه الانبياء نقل شده، اين گونه است:

«و قد روي انه(ع)لما طالبه معاوية بان يتكلم على الناس، و يعلمهم ما عنده في هذا الباب، قام فحمد الله تعالى و اثنى عليه، ثم قال: ان اكيس الكيس التقى، و احمق الحمق الفجور، ايها الناس انكم لو طلبتم بين جابلق و جابرس رجلا جده رسول الله(ص)ما وجدتموه غيري، و غير اخي الحسين، و ان الله قد هداكم باولنا محمد(ص)و ان معاوية نازعني حقا هو لي، فتركته لصلاح الامة و حقن دمائها، و قد بايعتموني على ان تسالموا من سالمت، فقد رايت ان اسالمه و رايت ان ما حقن الدماء خير مما سفكها، و اردت صلاحكم، و ان يكون ما صنعت‏حجة على من كان يتمنى هذا الامر، و ان ادري لعله فتنة لكم و متاع الى حين‏».

(روايت‏شده كه چون معاويه از آن حضرت درخواست كرد تا براى مردم سخن گويد، و آنچه درباره خلافت مى‏داند براى مردم باز گويد، امام(ع)برخاست و حمد و ثناى الهى را به

-جاى آورد آنگاه فرمود: براستى كه بهترين زيركى‏ها تقواست، و بدترين حماقتها فجور و گناهان است، اى مردم براستى اگر ما بين جابلقا و جابرسا(و همه كره زمين)مردى را-جز من و برادرم حسين-بجوييد كه جدش رسول خدا باشد نخواهيد يافت، و براستى كه خداوند شما را به نخستين ما يعنى حضرت محمد(ص)هدايت فرمود، و براستى كه معاويه درباره حقى...)و بقيه ترجمه همانند بالاست.

23.بحار الانوار، ج 44، صص 25-15.

24.بحار الانوار، ج 44، صص 28-21.

25.صفحه 236

26.اين حديث در بسيارى از كتابهاى اهل سنت مانند اسد الغابة و الاصابة و سنن ترمذى و مسند احمد بن حنبل و غيره از رسول خدا(ص)نقل شده، ولى در بسيارى از آنها«فئتين عظيمتين من المسلمين‏»يا«من المؤمنين‏»مى‏باشد و همان گونه كه در ذيل حديث در بخش اول(صفحه 228)تذكر داديم، بعيد نيست همان گونه كه بعضى احتمال داده‏اند اين اضافه به دست معاويه و دار و دسته‏اش انجام شده تا به قول معروف‏«در بين دعوا نرخ تمام كرده‏»و خود را به عنوان‏«مؤمن‏»يا«مسلم‏»معرفى كنند.

27.تنزيه الانبياء، ص 69.

28.البته در قرآن كريم نام‏«خضر»ذكر نشده و به عنوان بنده‏اى از بندگان خدا كه رحمتى از خداوند به او رسيده و علمى به وى آموخته شده بود ذكر شده، ولى در روايات-كه يكى همين

-روايت‏بود-نام آن بنده، «خضر»ذكر گرديده است و ما اين مطلب را با شرح بيشترى در جلد دوم تاريخ انبياء نوشته و به رشته تحرير درآورده‏ايم

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 21:51 |
احادیثی از امام محمد باقر علیه السلام


1.چه بسا شخص حريص بر امری از امور دنيا ، که بدان دست يافته و باعث نافرجامي
و بدبختی او گرديده است ، و چه بسا کسی که برای امری از امور آخرت کراهت داشته
و بدان رسيده ، ولی به وسيله آن سعادتمند گرديده است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (166)


2.تو را به پنج چيز سفارش مي کنم : اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن ، اگر به تو
خيانت کردند خيانت مکن ، اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو ، اگر مدحت کنند شاد
مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بيتابی مکن .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (167)


3.سخن نيک را از هر کسی ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گيريد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (170)


4.چيزی  با چيزی نياميخته است که بهتر از حلم با علم باشد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص(172)


5.نهايت کمال ، فهم در دين و صبر بر مصيبت ، و اندازه گيری در خرج زندگاني
است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربی ، ج 75، ص
(172)


6.سه چيز از خصلتهای نيک دنيا و آخرت است : از کسی که به تو ستم کرده است
گذشت کنی ، به کسی که از تو بريده است بپيوندی ، و هنگامی که با تو به نادانی 
رفتار شود ، بردباری کنی .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)


7.خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از يکديگر اصرار ورزند ، ولی اصرار در
خواهش از خودش را دوست دارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)


 8.دانشمندی  که از علمش سود برند ، از هفتاد هزار عابد بهتر است .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)


9.هيچ بنده ای عالم نيست ، مگر اينکه نسبت به بالا دست خود ، حسادت نورزد ، و
زيردست خود را خوار نشمارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (173)


. 10هر که خوش نيت باشد ، روزي اش افزايش مي يابد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (175)


11.هر کس با خانواده اش خوشرفتار باشد ، بر عمرش افزوده مي گردد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربی ، ج 75، ص (175)


 12.از سستی و بي قراری بپرهيز ، که اين دو ، کليد هر بدی مي باشند ، کسی که سستی کند ،
حقی  را ادا نکند ، و کسی که بي قرار شود ، بر حق صبر نکند .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (175)


13.پيوند با خويشان ، عملها را پاکيزه مي نمايد ، اموال را افزايش مي دهد ، بلا را
دور مي کند ، حسا آخرت را آسان مي نمايد ، و مرگ را به تاخير مي اندازد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربی ، ج 71، ص (111)


 14.بهترين چيزی را که دوست داريد درباره شما بگويند ، درباره مردم بگوييد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 65، ص (152)


15.خداوند بنده مؤمنش را با بلا مورد لطف قرار مي دهد ، چنانکه سفر کرده ای براي
خانواده خود هديه مي فرستد ، و او را از دنيا پرهيز مي دهد ، چنانکه طبيب مريض
را پرهيز مي دهد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (180)


 16.بر شما باد به پرهيزکاری و کوشش و راستگويی ، و پرداخت امانت به کسی که شما را
بر آن امين دانسته است ، چه آن شخص ، نيک باشد يا بد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (179)


17.غيبت آن است که درباره برادرت چيزی را بگويی که خداوند بر او پوشيده و مستور
داشته است . و بهتان آن است که عيبی را که در برادرت نيست ، به او ببندی .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (178)


18.خداوند ، دشنام گوی بي آبرو را دشمن دارد .
بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (176)


+ نوشته شده توسط هاشم در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 9:44 |
عامر بن عبدالله بن جراح، معروف به ابوعبیده، از طایفه بنی الحارث قبیله قریش بود. پدرش عبدالله در جنگ فجار از سرکردگان قریش و مادرش نیز از قریشیانی بود که بعدها اسلام آورد. ابو عبیده در سال های نخست بعثت به همراه ارقم بن ارقم و عثمان بن مظعون نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمد و اسلام آورد.
نام وی جزو کسانی ذکر شده که به حبشه هجرت کردند. ابوعبیده پس از هجرت پیامبر به مدینه، از حبشه به مکه بازگشت و سپس به مدینه هجرت کرد. پیامبر بین او و سعد بن معاذ یا سالم مولی ابی حذیفه یا محمد بن مسلمه پیمان برادری بست.
ابوعبیده در جنگ بدر و سایر غزوه‌های پیامبر اسلام شرکت کرد. گفته اند ابوعبیده در جنگ بدر، پدر خود را که از مشرکین بود، به قتل رساند، اما این روایت از فضایل ساختگی اوست که توسط شاگردان مکتب سقیفه بنی ساعده برای گرداننده اصلی سقیفه، ساخته شده است.
نیز گفته شد که وی برخی از سریه‌ها (جنگ‌هائی که پیامبر خود در اّن شرکت نداشتند) را فرماندهی کرده است. در پیمان صلح حدیبیه از شاهدان صلح‌نامه بود. وی به هنگام رحلت پیامبر در سپاه اسامة بن زید بود و وقتی خبر وفات پیامبر به سپاه رسید، به همراه اسامه به مدینه بازگشت.
وی به همراه عمر بن خطاب در رساندن ابوبکر به خلافت نقش بسزایی داشت. همسویی وی با ابوبکر و عمر در این امر و نیز نقش گسترده اش در حوادث بعدی جای هیچ گونه انکار و تردید نیست.
وقتی ابوبکر به خلافت رسید، ابوعبیده نقش عمده ای در ستاندن بیعت از مخالفان، به خصوص حضرت علی علیه السلام و عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، بر عهده داشت. از این رو اهل سنت، برای وی فضایل زیادی را بر شمرده و او را از عشیره مبشره دانسته‌اند.
پس از تثبیت ابوبکر در خلافت، ابوعبیده به اداره بیت المال مشغول شد و تا پایان زندگی یکی از مهمترین عناصر استحکام ارکان خلافت بود. در فتوحات شام و ایران نیز از سرداران سپاه مسلمانان به شمار می‌رفت.
در سال 17 یا 18 قمری، بیماری طاعون شام را فرا گرفت. عمربن خطاب که از فرا رسیدن مرگ ابو عبیده بیمناک بود، وی را به مدینه فرا خواند، ولی او سرباز زد. سرانجام همچون برخی از صحابه بیمار شد، و در سال 17 یا 18 قمری در اردن در گذشت. اکنون گور او در همان جاست.

منابع :
الطبقات،‌ ج 3،‌ ص 409
اسدالغابه، ج 6،‌ ص 121
دایره المعارف بزرگ اسلامی، ‌ج 5، ص 718

+ نوشته شده توسط هاشم در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 10:1 |