تبليغاتX
به نورالثقلین خوش آمدید
شبکه ماهواره‌اي «المستقله» انگلستان، شبکه‌اي است که با عنوان دفاع از عقائد اهل سنت تشکيل شده و تاکنون با ترتيب دادن چندين مناظره جنجالي، که به ادعاي مسؤلان اين شبكه بييندگان آن به حدود پنجاه ميليون نفر رسيد، تلاش در بر هم زدن روابط برادرانه بين شيعه و سني داشته است .
چندي پيش اين شبکه با اعلام موضوعي جديد براي مناظره از شيعيان دعوت کرده و ادعا نمود كه در صدد است تا وجود نداشتن هرگونه روايت صحيحي در منابع شيعه و سني در شهادت و مظلوميت حضرت زهرا را ثابت نموده و به زعم خويش يك بار و براي هميشه به پرونده شرکت هر ساله و پرشور شيعيان در عزاداري فاطميه را مختومه سازد.
بزرگان شيعه که از سوء سابقه اين شبکه در تحريک عواطف مذهبي شيعه و سني با اطلاع بودند، ابتدا دستور به عدم شركت شيعيان در اين مناظره نمودند؛ اما از آن‌جا كه اين شبکه بناي ايجاد تفرقه ميان شيعه و سني را داشت و با دعوت رسمي از شيخ جناحي از علماي عراق و نيز از صباح الخزاعي به عنوان متفکري شيعه روش جديدي را در پيش گرفت و آن استفاده از عدم تخصص جناب آقاي جناحي در زمينه بحث هاي کلام جديد و نيز ادعاي دروغين صباح الخزاعي در مورد شيعه بودن خويش و منکر شدن بسياري از اصول ثابته نزد شيعه بود .
همان‌گونه كه در متن مناظره هم مطرح مي‌گردد، عده اي از مراجع و بزرگان حوزه از جمله حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي به محض اطلاع و آگاهي از اين موضوع با جناب دكتر آيت الله حسيني قزويني تماس حاصل نموده و از ايشان مي‌خواهند تا با شركت در اين مناظره توطئه جديد وهابيت در ايجاد اختلاف ميان شيعه و سني را خنثي نموده و روايات موجود در اثبات شهادت حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها را در آن برنامه در معرض ديد تمامي مسلمانان عالم قرار دهند.
از سوي ديگر آيت الله کوراني با اين شبكه تماس گرفته و با معرفي جناب دكتر حسيني قزويني به اين شبكه اعلام مي‌دارد در صورتي كه بناست نظرات واقعي شيعيان در اين برنامه و مناظره مطرح گردد بايد از ايشان در اين برنامه دعوت به عمل آيد.
حضور و شركت جناب دكتر حسيني قزويني در اولين شب مناظره كه مصادف با چهارمين شب آغاز اين مناظره ‌بود در حالي صورت گرفت كه در شب‌هاي قبل، اين شبكه با زير نويس و مانور‌هاي مداوم مجري اين برنامه (دكتر الهاشمي) همواره بر اين نكته تأكيد مي‌كرد كه شيعه در ادعاي خود مبني بر جسارت خلفا به حضرت زهرا هيچ مدرك صحيحي حتي در كتاب‌هاي خود ندارند.
اما با حضور جناب دكتر حسيني قزويني در اولين شب مناظره ورق برگشته و داستان دقيقا بر خلاف روند مورد نظر و نتيجه‌اي كه از آن مورد انتظار بود رقم ‌خورده و به صورت ديگري ادامه و ختم ‌گرديده است. يعني نه تنها فتنه ايجاد اختلاف و درگيري مذهبي بين شيعه و سني از بين ‌رفت، بلکه با مطرح شدن روايات اهل سنت در مورد هجوم خلفا به خانه حضرت زهرا سلام الله عليها و نيز روايات صحيحه شيعه، سبب آگاهي بسياري از مردم و اهل سنت را فراهم آورد.
سخنان و روشنگري‌هاي جناب دكتر حسيني قزويني در اين مناظره سبب شد تا شركت كنندگان سني و مجري اين برنامه رفته، رفته از ادعاي خود عقب نشيني نموده و زيرنويس‌هاي برنامه عوض شده و با دست برداشتن از هياهو‌ و جنجال‌هاي چند شب قبل، اصل هجوم و اسقاط جنين و شكستن پهلو و شهادت حضرت محسن عليه السلام‌ را پذيرفته و فقط به همين مقدار بسنده كنند كه عمر و ابوبكر به طور مستقيم در اين اقدام شركت نداشته‌‌اند.
در اين مناظره که با وجود نابرابر بودن نيروهاي موجود در آن و مقابله تمامي افراد حاضر در مناظره از جمله دکتر الحسيني از اهل سنت بحرين، دکتر ابوشوارب از اهل سنت مصر و خود دكتر الهاشمي مدير سنّي اين مناظره و نيز صباح الخزاعي که در اصل سنّي ولي به دروغ خود را شيعه معرفي کرده بود، اما با هوشياري جناب دكتر آيت الله حسيني قزويني اين ادعا باطل گرديد و حقانيت نظر شيعه در اين زمينه بر حق جويان ثابت گرديد و تريبوني که براي ترويج درگيري ميان شيعه و سني در نظر گرفته شده بود، وسيله‌اي براي  بيان مظلوميت حضرت زهرا با روايات فريقين گرديد.
اين عمل ايشان سبب تغيير يافتن جوّ مناظره و برخوردهاي غير معقول مدير مناظره – دکتر الهاشمي- گرديد که خود به خوبي بيانگر ناراحتي مسئولين مناظره از اثرات آن بود اما اين برخوردهاي غير معقول نيز با لطف الهي ناکام ماند و شيعه سر افراز از اين مناظره بيرون آمد.
در پي اين پيروزي شيعه، حضرت آيت الله العظمي مکارم از جناب آيت الله قزويني تشکر کرده و فرمودند: «برخوردهاي اخير عده اي از بزرگان اهل سنت در مواجهه با شهادت حضرت زهرا به خوبي نشانگر استيصال ايشان و سبب مشخص شدن نقطه ضعف ايشان گرديده است که بايد از اين نقطه کمال استفاده را نمود.»
همچنين پس از اين مناظره علما و بزرگان حوزه علميه قم با تشکر از جناب آيت الله قزويني از حضور ايشان در اين مناظره ابراز خرسندي نمودند.
لازم به ذکر است که پس از اين مناظره تماس هاي بسياري از اهل سنت کشورهاي مختلف از جمله عربستان، عراق، آلمان و... با اين موسسه و جناب آيت الله قزويني صورت گرفت و عزيزان اهل سنت در آن با اشاره به مظلوميت حضرت زهرا سلام الله عليها، تقاضاي آشنايي هرچه بيشتر با مذهب شيعه را داشته و ابراز داشتند که به رغم تلاش‌هاي مسئولين شبکه المستقله، در سال آينده نه تنها شيعيان که حتي اهل سنت نيز براي حضرت زهرا مراسم عزاداري برپا خواهند داشت.
از اتفاقات ديگري كه در پي اين مناظره اتفاق افتاد حضور يکي از سرشناس‌ترين خانواده‌هاي كشور امارات و تشرف به مذهب تشيع بود.
نكته‌ لازم به ذكر اين است كه ترجمه فارسي، كاملاً مطابق با متن عربي آن كه پياده شده از فيلم ويديويي آن مي‌باشد صورت پذيرفته است و اين خود بهترين شاهد و گواه براي اثبات موفقيت جناب دكتر حسيني قزويني در اين مناظره است؛ اقدامي كه هيچ يك از سايت‌هاي وهابي تاكنون به هيچ شكل جرئت به اقدام آن ننموده‌اند.
در پايان خوانندگان عزيز را توصيه مي‌نماييم تا متن مناظره را با دقت هرچه تمام‌تر و تا جمله پاياني آن مورد مطالعه قرار دهند.

مناظره را از طریق لینک های زیر می توانید مشاهده کنید :

كلام دكتر قزويني در رابطه با قدمت و سابقه عزاداري براي حضرت زهراء:

ششمين شب مناظره

هشتمين شب مناظره

+ نوشته شده توسط هاشم در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 17:13 |
از فدك چه مى‏دانيم؟

فدك دهكده‏اى است كه در فاصله حدود 140 كيلومترى مدينه قرار داشت. قسمتى از آن باغستانهاى خرما با چشمه‏اى زاينده و بقيه زمينهاى حاصلخيز بود (1) و مجموع عايداتش در سال گاه به 70 هزار دينار طلا نقل شده است.

پس از پيروزى مسلمين در منطقه خيبر، يهوديان ساكن قلعه خيبر اموال خود را وانهاده، به طرف شام كوچ كردند. يهوديان فدك كه سراسيمه و هراسان شده بودند (2) ، با پيامبر اكرم(ص) قرارداد بستند كه نصف اراضى و باغستانهاى فدك را به حضرت واگذار كنند به اين شرط كه حق كشت و كار و برداشت در تمام اراضى با مباشرت ايشان باشد و آنها نيمى از كل محصول يا قيمت آن را به حضرت بپردازند و هرگاه رسول خدا(ص) صلاح دانست، آنها به كلى از منطقه كوچ كنند و پيامبر معادل املاك آنها در همه جا كه بخواهد، به ايشان ملك ديگرى بدهد. پس از اين قرارداد آيه‏اى از سوره حشر نازل گشت كه: «شما در آنچه خداوند از ايشان [يهود بنى‏نضير] به صورت فى‏ء [غنيمت] نصيب پيامبرش كرد، نه اسبهايتان را به تاخت درآوريد و نه شتران را; بلكه خداوند پيامبرانش را در مقابل هر كس كه بخواهد، پيروز مى‏كند; زيرا خدا بر هر كارى تواناست.» (3)

در ذيل اين آيه در تفسير مجمع‏البيان مى‏خوانيم: شما مسلمين همراه رسول‏خدا(ص) ... سوار بر اسب و شتر به سوى آنها نتاختيد; بلكه در نزديكى مدينه بود و پياده به آنجا رفتيد ... و خداوند به مسلمين به خاطر ترس و هراسى كه در دل آنها [يهود] انداخت، پيروزى عطا كرد و اموال آنها را به طور خالصه در اختيار پيامبر قرار داد تا با آن هر چه مى‏خواهد بكند.

البته طبق گفته سمهودى، تمامى فدك، ملك شخصى يهودى به نام مخيريق بود كه وى شخصا به پيامبر بخشيد و در جنگ احد كشته شد و برخى معتقدند كه به مرگ طبيعى از دنيا رفته اما پيش از مرگ وصيت نموده كه پيامبر اسلام مختار است هر گونه كه خواست در فدك تصرف نمايد. (4)

در هر صورت، چه مخيريق صلح كرده و فدك را به پيامبر(ص) بخشيده باشد و چه خمس غنائم خيبر باشد و چه بخشش يهود بنى‏نضير، به هر ترتيب جزو املاك خاص رسول خدا(ص) درآمده بود، تا آنكه آيه وآت ذا القربى حقه (5) [حق نزديكان را ادا نما] نازل شد.

شيخ طبرسى با سلسله اسنادش حديثى را از ابوسعيد خدرى اينگونه نقل كرده است: وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا(ص) فدك را به حضرت فاطمه(س) بخشيد. (6)

مرحوم علامه بحرانى نيز در ذيل آيه ضمن نقل چند روايت از كتب معتبر به اين نكته كه حضرت رسول خدا(ص) در زمان حيات خويش و پس از نزول آيه فوق فدك را به زهراى اطهر عليها السلام بخشيد، تصريح كرده است. روايت اول از امام كاظم(ع)، روايت دوم از امام رضا عليه السلام ، روايت پنجم تا هشتم از امام صادق(ع) و روايت نهم از عطيه عوفى مى‏باشد. (7)

شيخ ذبيح‏الله محلاتى صاحب رياحين الشريعه نيز ذيل آيه مى‏نويسد: چون جبرئيل اين خبر را بياورد كه حق خويشان را بده، رسول خدا(ص) فرمود: اين خويشان كيانند؟ جبرئيل عرض كرد: دخترت فاطمه زهراست. حوائط [باغهاى] فدك [يعنى تمامى آن ] را به فاطمه تفويض بنما و حق خود را به او واگذار، چه خداوند متعال حق خويش را نيز به فاطمه واگذار فرموده. رسول خدا(ص) فاطمه را طلبيد و آيه مذكور را بر او قرائت فرمود و اموالى كه از فدك بهره رسول خدا(ص) شده بود، همه را به فاطمه(س) تسليم داد و باغ‏هاى فدك را تفويض فاطمه(س) فرمود.

آن مخدره عرض كرد: يا رسول الله آنچه به فرمان خدا بهره من شده است، همه را به شما واگذار كردم.

رسول خدا(ص) فرمود: اى نور ديده اين جمله [تمامى اين فدك] مخصوص تو است، آن را براى خود و فرزندان خود نگاه دار و دانسته باش كه بعد از من با تو از در دشمنى و عناد بيرون شوند و حيلها بسازند و خصومتها بياغازند تا فدك را از دست تو بيرون كنند.

آنگاه رسول خدا(ص) فرمان كرد تا بزرگان اقوام و معارف اصحاب حاضر شدند و در حضور ايشان حوائط فدك را با هر ملك و مال كه از آن اراضى ماخوذ داشته بود، به تسليم فاطمه(س) مقرر فرمود، سپس وثيقه‏اى نگاشت كه فدك با تمامت منافع آن مختص فاطمه(س) و فرزندان او حسن(ع) و حسين(ع) است. اين وقت فاطمه(س) دست تصرف فرا داشت و آن اموال و اثقال كه تعلق به او داشت، بر مسلمانان پخش كرد و هر سال به اندازه قوت خويش از فدك ماخوذ مى‏داشت و آنچه فاضل بود، بر مسلمانان قسمت مى‏فرمود و كارگزاران آن مخدره ضبط فدك مى‏نمودند تا رسول خدا(ص) رحلت نمود. (8)

آرى با ارتحال جانسوز پدر، ديرى نپاييد كه عمال حضرت زهرا(س) توسط خليفه اخراج شدند و فدك مانند خلافت‏به چنگ دشمنان اهل بيت: افتاد و البته حضرت فاطمه ساكت ننشست و دادخواهى نمود. وى مى‏دانست‏خليفه مى‏خواهد با غصب فدك منبع مالى بزرگ و فراوانى براى تثبيت‏خلافتش فراهم كند، مردم را بخرد و مخالفان خويش را از صحنه بدر كند. مى‏خواست‏ياران على را كه به نقل مرحوم سيد شرف‏الدين حدود 270 تن بودند ازدور حضرت بپراكند تا هيچگاه فكر مقابله و انقلاب بر عليه حكومت را در سر نپرورانند. يكى ديگر از انگيزه‏هاى غاصبين اين بود كه مى‏ديدند اگر فدك در دست اهل بيت‏باقى باشد و احسان و بخشش اهل بيت: را ببينيد، كم كم اين سؤال در ذهن مردم شكل مى‏گيرد كه چرا خلافت‏به دست اينان نيست؟

آرى اگر فاطمه(س) رفت و حق خويش را مطالبه كرد، براى مقابله با برداشت‏هاى باطل و نادرست غاصبين خلافت‏بود و مى‏دانست امروز با جعل احاديث‏ساختگى و اجتهاد مدرن و تبليغات دروغين فدك را حق خويش مى‏دانند و فردا نيز اصل اسلام را زير سؤال برده، به اهداف خود با اسم اسلام تحقق مى‏بخشند.

از طرف ديگر منافقان و مخالفان اهل بيت: مى‏ديدند اگر امروز فدك را به زهرا(س) برگردانند، فردا مجبور مى‏شوند خلافت را بازپس دهند. ابن ابى‏الحديد در اين باره مى‏نويسد: از استاد مدرسه غربى بغداد پرسيدم: آيا فاطمه(س) راست نمى‏گفت:

گفت: آرى.

پرسيدم: اگر چنين بود، چرا فدك را به او پس ندادند؟

لبخندى بر لب استاد نشست و گفت: اگر آن روز فدك را بدو مى‏داد، فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا مى‏كرد و او هم نمى‏توانست‏سخن وى را نپذيرد; چون قبول كرده بود كه هر چه دختر رسول خدا(ص) مى‏گويد، راست است. (9)

آرى به قول شهيد آية‏الله سيد محمد باقر صدر; «فدك رمزى بود كه در دل خود معناى بزرگى در برداشت‏» و آن انقلابى وسيع و فراگير بود كه ريشه ظلم و ستم را مى‏خشكانيد و براى ياوران حق و حقيقت پشتوانه‏اى عظيم محسوب مى‏گشت.

نزاع و دعوا بر سر چند نخل خرما و قطعه‏اى زمين نبود، زهرا(س) و على(ع) كسانى نبودند كه به مال دنيا چشم دوخته باشند. آنها حتى لقمه غذاى خود را - طبق تصريح قرآن كريم (10) - در هنگام افطار، آن هم سه روز پى در پى به مسكين و يتيم و اسير تقديم كردند. و فاطمه همان بانويى بود كه در شب عروسى لباس باارزش خويش را به زن محرومى هديه داد، حال چگونه مى‏توان باور كرد كه او خواهان دنيا باشد؟!

هرگز! او مى‏خواست‏با درآمد فدك به فقرا رسيدگى كند، همچنان كه اين كار را در 4 سال سرپرستى بر فدك انجام داد. او مى‏خواست‏با آن اموال همچون مادرش خديجه اسلام را به رهبرى على(ع) تقويت نمايد.

خطبه فدكيه آن حضرت را خوانده‏ايد؟ در آن خطبه تاريخى كه در مسجد پيامبر(ص)، در حضور خليفه و مردم - از پشت پرده - پس از حمد و ثناى خداى سبحان و تجليل از دين و قرآن، مردم را به يادآورى زحمات شبانه‏روزى پدرش محمد(ص) و شويش على(ع) فرا مى‏خواند و سعى كرد تا مردم حق را بشناسند و دنبال آن روان گردند و دست از سياست‏بازان از خدا بى‏خبر بشويند، آرى فدك رمزى بود كه پشت آن خلافت على(ع) نهفته بود.

خليفه نيز اين را به خوبى فهميده بود. لذا پس از خارج شدن حضرت از مسجد، رو به مردم كرد و طى سخنانى عوام فريبانه گناه را به گردن على(ع) انداخت و گفت اوست كه زهرا(س) را تحريك كرده [تا خلافت مرا مخدوش سازد.]

فاطمه زهرا همين محور بيان حقايق و ترغيب به اطاعت از على(ع)، در بستر بيمارى با زنان مهاجر و انصار بيان مى‏كند: ... از مردان شما بيزارم ... واى بر آنها چرا اجازه ندادند تا حق در جايگاه خويش قرار گيرد؟! و خلافت‏بر پايه‏هاى نبوت راست آيد؟! ... بخدا سوگند اگر جلو مى‏آمدند و على(ع) را براى كارى كه پيامبر(ص) بر عهده‏اش نهاده بود [خلافت] كمك مى‏كردند، ... آنها را به راه راست هدايت مى‏كرد ... و درهاى رحمت و بركت الهى از آسمان و زمين بر روى ايشان گشوده مى‏گشت ... (11)

بنابراين هدف زهراى مبارز عليها السلام براى همگان روشن بود و به همين خاطر دشمن با هدف قرار دادن كانون خطر، نواختن سيلى محكم بر چهره ملكوتى وى، ضربات شديد بر پشت و پهلو و زدن دست و پا با تازيانه، آتش زدن در خانه‏اى كه جبرئيل بى‏اجازه وارد نمى‏شد و مجروح كردن سينه مقدس آن مظلومه با ضربه ميخ بلند و آهنى بخشى از عقده‏هايش را خالى كرد.

سينه‏اى كز معرفت گنجينه اسرار بود كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود؟

فدك در تاريخ
در طول تاريخ، فدك دست‏به دست در ميان خلفا مى‏گشت. گاه برخى از خلفاى اموى يا عباسى آن را به فرزندان زهرا(س) بازگرداندند; ولى دوباره خليفه بعدى بازمى‏ستاند; اما هيچگاه ائمه اطهار: پس از غصب فدك حاضر نشدند آن را تحويل بگيرند، چرا كه خلفا مى‏خواستند با اين كار صحه بر خلافت‏خويش نهند، و اگر آنها واقعا به اهل بيت عقيده داشتند، مى‏بايستى قبل از پس دادن فدك، خلافت را برمى‏گرداندند; لذا وقتى هارون از امام كاظم(ع) تقاضا كرد كه فدك را پس گيريد، حضرت ابتدا امتناع ورزيد، اما آنگاه با اصرار خليفه روبرو شد. حضرت فرمود: باشد، اما من با حدودش مى‏خواهم. هارون مى‏گويد: حدودش كدام است؟ حضرت مى‏فرمايد: اگر حدودش را بگويم تو آن را پس نخواهى داد.

- به حق جدت سوگند كه پس مى‏دهم.

حضرت فرمود: حد اول: عدن، حد دوم: سمرقند، حد سوم: افريقا و چهارم: سيف البحر ... و ارمنستان.

پس از بيان هر يك از حدود كه حضرت مى‏فرمود، رنگ هارون مى‏پريد و حالش متغير مى‏گشت.

وقتى سخن امام پايان پذيرفت، هارون گفت: چيزى براى ما باقى نگذاشتى ... حضرت فرمود: گفتم كه اگر حدودش را بگويم، پس نخواهى داد.

از همين جا بود كه هارون براى شهيد كردن امام مصمم شد. (12)

در زمينه فدك از سوى محققان عالى مقام كتب سودمند و مفيدى به جهان اسلام تقديم گشته است كه از آن ميان به 2 كتاب سودمند اشاره مى‏كنيم:

1 - كتاب «فدك فى التاريخ‏» تاليف شهيد آية‏الله سيد محمد باقر صدر كتاب به زبان عربى است و دو بار; اولين بار با نام «فدك در تاريخ‏» توسط محمود عابدى و بار دوم با نام «نقش سياسى و تاريخى فدك‏» توسط على اكبر حسنى ترجمه شده است.

2 - كتاب «فدك نحلة النبى‏6» تاليف مرحوم آية‏الله سيد محمد حسن قزوينى كه سيد احمد علم الهدى آن را به فارسى برگردانده است و ترجمه گرديده است، دكتر عبدالفتاح عبدالمقصود نيز مقدمه‏اى براى آن نگاشته است.

پى‏نوشتها:
1- معجم البلدان، (ف. د. ك)
2- اين نكته را محمد بن اسحاق صاحب مغازى و ديگران نقل كرده‏اند. (به اعيان الشيعه، ج‏1، ص‏314، چاپ دارالتعارف - بيروت، مراجعه شود.)
3- سوره حشر، آيه‏6.
4- وفاء الوفاء، ص‏153.
5- سوره اسراء، آيه‏26.
6- مجمع البيان، ذيل آيه‏26 سوره اسراء.
7- تفسير البرهان، ذيل آيه، ج‏3، ص‏520، چاپ مؤسسة البعثة - قم.
8- رياحين الشريعة، ج‏1، ص‏306، چاپ دارالكتب الاسلامية، طهران.
9- شرح ابن ابى‏الحديد، ج‏16، ص‏284.
10- سوره هل اتى، آيه 8.
11- بحارالانوار، ج‏43، ص‏159، چاپ مؤسسة‏الوفاء - بيروت.
12- بحارالانوار، ج‏48، ص‏144.
+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 9:59 |

غصب فدك


در معجم البلدان آمده است:

«فدك، روستایى است كه فاصله آن تا مدینه دو روز و بنا بر قولى سه روز است. در آن چشمه‏اى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت این زمین را از راه انعقاد صلح به غنیمت ‏به رسول خدا (ص) داد. و سرزمینى است كه از راه صلح فتح شده است. در برخى موارد جان مردم آن سرزمین حفظ مى‏شود و زمین آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مى‏كنند كه تمام یا قسمتى از آن سرزمین از آن پیامبر (ص) باشد. این سرزمینى بود كه هیچ مركب و مركب سوارى در آن نتاخته بود و تماماً و خالصاً متعلق به پیغمبر است. »

در این مجلد، ما در دو جا از فدك یاد كرده‏ایم، یكى پس از ذكر«غزوه خیبر»و دیگرى پس از ذكر«سریه ذات السلاسل‏»، زیرا پیامبر (ص) سریه‏اى را با على (ع) به فدك اعزام كرد چون پى برده بود كه مردم فدك مى‏خواهند با اهالى خیبر بر ضد پیامبر (ص) همدست‏شوند. این واقعه پیش از فتح خیبر روى داده است. اهل فدك با شنیدن خبر آمدن على (ع)، و همراهانش راه گریز در پیش گرفتند. على (ع) ، نیز اموال و دارایی هاى آنان را به غنیمت گرفت. اما فدك آن روز توسط مسلمانان فتح نشد. در پى این سریه مردم فدك كه ترسیده بودند دست از یارى اهالى خیبر برداشتند و چون خیبر به دست مسلمانان افتاد، مردم فدك بیشتر بیمناك شده به پیامبر (ص) پیغام فرستادند و با او مصالحه كردند.

محدثان و سیره نویسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب كتاب المغازى روایت كرده است:

«چون رسول خدا (ص) از كار خیبر فراغ یافت، خداوند در دل هاى ساكنان فدك ترس‏انداخت. آنان به رسول خدا (ص) پیغام دادند و با او بر نیمى از فدك مصالحه كردند.»وى گوید:«فدك خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زیرا هیچ مركب و مركب سوارى بر آن نتاخته بود.

پیامبر مردم فدك را در همان دیارشان ابقا كرد و با آنان بر همین نیمه از زمین پیمان مزارعه و مساقات بست.

چون پیامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار میراث خود شد. ابوبكر از پیامبر (ص) روایت كرد كه گفت:ما گروه پیامبران، ارث برجاى نمى‏گذاریم و آن چه باقى گذاریم صدقه است. اصولیون اهل سنت نیز به این حدیث، بنا بر آن كه خبر واحد را حجت مى‏دانند، احتجاج مى‏كنند.»آنها مى‏گویند: ابو بكر این حدیث را نقل كرده است و اصحاب آن را پذیرفته‏اند پس اجماع شده است.

از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خویش شد و گفت كه پیامبر فدك را به او بخشیده است. ابوبكر از او شاهد خواست. على و ام ایمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابوبكر گفت:اى دختر رسول خدا! مى‏دانى كه جز شهادت دو مرد یا شهادت یك مرد و دو زن مورد قبول نیست.

ابن ابى الحدید گوید:

«از على بن الفارقى مدرس مدرسه غریبه بغداد پرسیدم: آیا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟ گفت:آرى. گفتم پس چرا اگر راست مى‏گفت ابوبكر فدك را به او باز پس نداد؟! تبسمى كرد و با همه وقار و جدیت و حیاى خود سخن لطیف و نیكویى گفت. وى اظهار داشت: اگر آن روز ابوبكر به مجرد دعوى فاطمه، فدك را به او پس مى‏داد، فردا دوباره فاطمه پیش او مى‏رفت و براى همسر خویش خلافت را ادعا مى‏كرد و ابوبكر را از مقام خلافت ‏خلع مى‏كرد و آنگاه ابو بكر هیچ عذر و دفاعى از خود نداشت. زیرا ابوبكر به خود قبولانیده بود كه فاطمه در آن چه ادعا مى‏كند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بینه نیاز ندارد!»

ابن ابى الحدید گوید:

«اگر چه الفارقى این حرف را به طنز و شوخى گفته است اما سخن او را مى‏توان درست دانست. »

فاطمه به روایت ابوبكر اذعان نكرد و همچنان بر گرفتن عطاى خویش از پیامبر (ص) پاى فشارى به خرج مى‏داد.

بخارى در صحیح در باب‏«فرض الخمس‏»از عایشه ام المؤمنین نقل كرده است كه فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) پس از وفات پیامبر از ابوبكر خواست میراثش را از آن چه كه خداوند به پیامبرش بخشیده بود، برایش تقسیم كند. اما ابوبكر به او گفت:

رسول خدا فرموده است:«ما ارث نمى‏گذاریم و آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است. »فاطمه (س) با شنیدن این جواب خشمگین شد و از ابوبكر تا گاه مرگ كناره جست. او شش ماه پس از رسول خدا زیست.

عایشه گوید: فاطمه خواستار بهره خود از میراث رسول خدا (ص) از خیبر و فدك و صدقه‏اش در مدینه شد، اما ابوبكر از دادن آنها امتناع كرد.

بخارى همچنین در صحیح همان قولى را كه از كتاب المغازى درباره غزوه خیبر نقل كردیم، آورده است تا آن جا كه مى‏گوید:

«وقتى ابوبكر از باز پس دادن فدك امتناع ورزید فاطمه از او به كلى دورى جست و با او سخن نگفت تا آن كه از دنیا رفت. چون وفات یافت همسرش شبانه او را به خاك سپرد و ابوبكر را مطلع نساخت و خود بر پیكر او نماز گزارد. »

ابن سعد در طبقات به سند خود از عروة بن زبیر نقل كرده است كه عایشه همسر پیامبر (ص) به او خبر داد كه فاطمه دختر رسول خدا پس از وفات پیامبر (ص) از ابوبكر خواست تا میراث او را كه خداوند به پیامبرش ارزانى داشته بود، برایش تقسیم كند، اما ابوبكر به او گفت كه رسول خدا فرمود:

«ما میراث برده نشویم و آن چه بر جاى گذاریم صدقه است.» فاطمه از شنیدن این سخن خشمگین شد، وى شش ماه پس از وفات پیامبر (ص) زیست.

بخارى در باب سخن رسول خدا (ص) كه فرمود:«لا نورث، ما تركناه صدقة‏»به اسناد خود از معمر از زهرى از عروه از عایشه، نقل كرده است كه فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمده خواستار میراث خود از رسول خدا شدند. آن دو در آن هنگام براى گرفتن زمین پیامبر از فدك، و سهم او از خیبر آمده بودند. ابوبكر به آن دو گفت: از رسول خدا شنیدم كه مى‏فرمود:

«ما ارث برده نشویم آن چه باقى گذاریم صدقه است. كه خاندان محمد (ص) از این مال مى‏خورند. »

وى گوید:

«پس فاطمه از ابوبكر دورى جست و تا زمانى كه مُرد با ابوبكر سخن نگفت. »

اما احمد نیز از عبد الرزاق از معمر، همین روایت را نقل كرده است. همچنین احمد از یعقوب بن ابراهیم از پدرش از صالح بن كیسان از زهرى از عروه از عایشه، نقل كرده است كه‏ گفت:

«فاطمه (س) پس از وفات رسول خدا (ص) از ابوبكر خواست تا میراثش را از آن چه كه خداوند بر پیامبر بخشیده بود، تقسیم كند. اما ابوبكر به او گفت:رسول خدا (ص) فرمود:

«ما ارث برده نشویم و آن چه باقى گذاریم صدقه است.» فاطمه خشمگین شد و ابوبكر را ترك كرد و تا زمان مرگ با او سخن نگفت. وى شش ماه پس از پیامبر زندگى كرد. آنگاه وى تمام حدیث را نقل كرده است. ابن كثیر در تاریخ خود از امام احمد نقل كرده است كه گفت: چنان كه معلوم است على هم به این روایت اذعان نكرده است. او در یكى از خطبه‏هایش گوید:

«بلى در دست ما از آن چه آسمان بر آن سایه افكنده بود تنها فدك بود كه نفوس گروهى بر آن بخل به خرج دادند و نفوس گروه دیگرى از آن گذشتند و چه خوب داورى است خداوند. »

سیره معصومان ج 2 ص 60 تا 63

فاطمه دختر پیامبر (ص)

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 12:32 |

امام حسن مجتبی علیه و علی آبائه السلام  و اساس صلحنامه

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه‏السلام، ص. 230

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

صلح و علل آن

با توضيحى كه ذيلا خواهد آمد و با توجه بدانچه گفته شد، براى امام حسن(ع)راهى جز پذيرفتن صلح و كناره‏گيرى از حكومت‏باقى نماند، و به همين جهت‏با شرايطى كه در ذيل خواهيد خواند، امام حسن(ع)پيشنهاد صلح را پذيرفت، و براى مدتى محدود حكومت را به معاويه واگذار فرمود.

با دقت در مواد صلحنامه براى هر خواننده بخوبى روشن مى‏شود كه امام(ع)در اين قرارداد هيچ گونه امتيازى به معاويه نداد...و حكومت او را به عنوان خلافت و زمامدارى بر مسلمانان به رسميت نشناخته...، بلكه خلافت را حق مسلم خود دانسته، و بطلان ادعاى معاويه را در اين باره به اثبات رسانده...

متن قرارداد و مواد صلحنامه

مخفى نماند كه روايت كاملى كه شامل تمامى مواد قرارداد و صلحنامه باشد ظاهرا به دست نيامده، و آنچه نقل شده و به طور پراكنده ومختلف در كتابها و روايات آمده، جمعا از پنج‏يا شش ماده تجاوز نمى‏كند...و بلكه در پاره‏اى از روايات مانند روايت طبرى آمده كه معاويه كاغذ سفيدى را مهر و امضا كرد و براى امام(ع)فرستاد و نوشت هر چه مى‏خواهى در آن بنويس كه مورد قبول من قرار خواهد گرفت (1) ...

اما در روايات ديگر به طور پراكنده موادى از قرارداد و صلحنامه ذكر شده كه از آن جمله است:

1.حكومت‏به معاويه واگذار مى‏شود بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر (2) ص)و سيره خلفاى شايسته عمل كند. (3)

2.پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است (4) و اگر براى او حادثه‏اى پيش آمد، متعلق به حسين (5) .و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.

3.معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و لعنت‏بر او را در نمازها ترك كند (6) و على را جز به نيكى ياد ننمايد. (7) .مردم در هر گوشه از زمينهاى خدا-شام يا عراق يا يمن و يا حجاز-بايد در امن و امان باشند و سياه‏پوست و سرخ‏پوست از امنيت‏برخوردار باشند، و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد و هيچ كس را بر خطاهاى گذشته‏اش مؤاخذه نكند، و مردم عراق را به كينه‏هاى گذشته نگيرد (8) .اصحاب على در هر نقطه‏اى كه هستند در امن و امان باشند، و كسى از شيعيان على مورد آزار واقع نشوند، و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند، و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه‏اى بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان بازگرفته نشود. (9) به قصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از اهل بيت رسول خدا(ص)توطئه‏اى در نهان و آشكار نشود، و در هيچ يك از سرزمينهاى اسلام، ارعاب و تهديدى نسبت‏به آنان انجام نگيرد. (10)

5.معاويه نه حق دارد خود را امير المؤمنين بنامد، و نه اينكه شهادتى نزد حسن بن على اقامه كند... (11) در اينجا ماده ديگرى نيز در برخى از روايات ذكر شده به اين مضمون: بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم حكومت نمى‏شود، و معاويه بايد هر سال دو ميليون درهم براى حسن بفرستد، و بنى هاشم را از بخششها و هديه‏ها بر بنى اميه امتياز دهد، و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در ركاب امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده‏اند، تقسيم كند، و اينها همه بايد از محل خراج دارابجرد (12) تاديه شود. (13)

اما برخى از نويسندگان در صحت آن ترديد كرده و آن را ساخته و پرداخته دست امويان و عباسيان دانسته‏اند كه پيوسته در صدد ضربه‏زدن به مقام و شخصيت‏خاندان رسول خدا(ص)و بخصوص امام حسن(ع)بودند كه فرزندانش پيوسته در برابر عباسيان قيام مى‏كردند و مزاحم حكومت آنان بودند، و وجود چنين ماده‏اى را در قرارداد صلح مخالف شان و مقام امام حسن(ع)مى‏دانند (14) ، و الله اعلم.به هر صورت از ابن قتيبه نقل شده است كه در پايان قرارداد، عبد الله بن عامر-فرستاده معاويه-قيود و شروط حسن(ع)را به همان صورتى كه آن حضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد، و معاويه همه آنها را به خط خود در ورقه‏اى نوشت و مهر كرد، و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آن افزود، و همه سران شام را بر آن گواه گرفت، و آن را براى نماينده خودعبد الله فرستاد و او آن را به حسن(ع)تسليم كرد. (15)

ديگر مورخان، جمله‏اى را كه معاويه در پايان قرارداد نوشته و با خدا بر وفاى بدان، عهد و ميثاق بسته، چنين آورده‏اند: «به عهد و ميثاق خدايى و به هر آنچه خداوند مردم را بر وفاى بدان مجبور ساخته، در ذمه معاوية بن ابى سفيان است كه به مواد اين قرارداد عمل كند». (16)

و اين قرارداد بنا بر صحيحترين روايات، در نيمه جمادى الاولى سال 41 هجرى به امضا رسيد. (17)

روايات ديگرى از امام حسن(ع)در انگيزه صلح

1.شيخ صدوق(ره)در كتاب علل الشرايع به سند خود از ابى سعيد عقيصا روايت كرده كه وقتى به نزد امام حسن(ع)رفت و به آن حضرت عرض كرد: اى فرزند رسول خدا چرا با اينكه مى‏دانستى حق با شماست‏با معاويه گمراه و ستمگر صلح كردى؟

امام(ع)در پاسخ فرمود: «يا ابا سعيد الست‏حجة الله تعالى ذكره على خلقه، و اماما عليهم بعد ابي عليه السلام؟قلت: بلى!

قال: الست الذى قال رسول الله(ص)لي و لاخى: الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا؟ قلت: بلى!

قال: فانا اذن امام لو قمت و انا امام اذا قعدت يا با سعيد علة مصالحتي لمعاوية علة مصالحة رسول الله(ص)لبني ضمرة و بني اشجع، و لاهل مكة حين انصرف من الحديبية، اولئك كفار بالتنزيل و معاوية و اصحابه كفار بالتاويل، يا با سعيد اذا كنت اماما من قبل الله تعالى ذكره لم يجب ان يسفه رايي فيما اتيته من مهادنة او محاربة، و ان كان وجه الحكمة فيما اتيته ملتبسا.

الا ترى الخضر(ع)لما خرق السفينة و قتل الغلام و اقام الجدار سخط موسى(ع)فعله، لاشتباه وجه الحكمة عليه حتى اخبره فرضي، هكذا انا سخطتم علي بجهلكم بوجه الحكمة فيه، و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏» (18)

(اى ابا سعيد آيا من حجت‏خداى تعالى بر خلق او و امام و رهبر آنها پس از پدرم(ع) نيستم!گفتم: چرا!

فرمود: آيا من نيستم كه رسول خدا(ص)درباره من و برادرم حسين فرمود: «حسن و حسين(ع)هر دو امام هستند، چه قيام كنند و چه قعود؟گفتم: چرا!

فرمود: پس من اكنون امام و رهبرم چه قيام كنم و چه نكنم.اى ابا سعيد علت مصالحه من با معاويه همان علت مصالحه‏اى است كه رسول خدا(ص)با بنى ضمرة و بنى اشجع و مردم مكه در بازگشت از حديبية كرد، آنان كافر بودند به تنزيل(و ظاهر صريح آيات) قرآن، و معاويه و اصحاب او كافرند به تاويل(و باطن آيات)قرآن، اى ابا سعيد وقتى من از جانب خداى تعالى امام هستم نمى‏توان مرا در كارى كه كرده‏ام چه صلح‏و چه جنگ تخطئه كرد، اگر چه سر كارى كه كرده‏ام براى ديگران روشن و آشكار نباشد.

آيا خضر را نديدى كه وقتى آن كشتى را سوراخ كرد، و آن پسر را كشت، و آن ديوار را بر پا داشت، كار او مورد اعتراض موسى(ع)قرار گرفت چون سر آن را نمى‏دانست، تا وقتى كه علت را به او گفت راضى گشت، و همين گونه است كار من كه شما به خاطر اينكه سر كار ما را نمى‏دانيد مرا هدف اعتراض قرار داده‏ايد، در صورتى كه اگر اين كار را نمى‏كردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين باقى نمى‏ماند، و همه را مى‏كشتند.)

و نظير همين علت در روايت ديگرى نيز كه طبرسى(ره)در احتجاج (19) از آن حضرت نقل كرده، آمده است.

2.زيد بن وهب جهنى گويد: هنگامى كه امام حسن را خنجر زدند و در مدائن بسترى و دردمند بود، به نزد آن حضرت رفته و گفتم: چه تصميمى دارى كه مردم متحير و سرگردان‏اند؟حضرت در پاسخ من چنين فرمود:

«ارى و الله معاوية خيرا لي من هؤلاء.يزعمون انهم لي شيعة ابتغوا قتلي و انتهبوا ثقلي، و اخذوا مالي، و الله لان آخذ من معاوية عهدا احقن به دمي و آمن به في اهلي خير من ان يقتلوني فتضيع اهل بيتي و اهلي، و الله لو قاتلت معاوية لاخذوا بعنقي حتى يدفعوني اليه سلما.

فو الله لان اسالمه و انا عزيز خير من ان يقتلني و انا اسيره او يمن علي فتكون سبة على بني هاشم الى آخر الدهر، و معاوية لا يزال يمن بها و عقبه على الحي منا و الميت...» (20)

(من به خدا معاويه را براى خودم بهتر از اينان مى‏دانم كه خيال مى‏كنندشيعه من هستند و نقشه قتل مرا مى‏كشند، و اثاثيه مرا غارت كرده و مالم را مى‏برند، به خدا سوگند اگر من از معاويه پيمانى بگيرم كه خونم را حفظ كنم و در ميان خاندانم در امان باشم، بهتر است از اينكه اينان مرا بكشند و خانواده و خاندانم تباه گردند، به خدا سوگند اگر با معاويه بجنگم هم اينان(كه ادعاى شيعه‏گرى مرا مى‏كنند)گردنم را گرفته و تسليم معاويه‏ام خواهند كرد.

به خدا سوگند اگر من با او مسالمت كنم در حالى كه عزيز و محترم هستم، بهتر است كه مرا بكشد در حالى كه اسير او باشم و يا بر من منت نهاده(و آزادم كند)و تا روز قيامت ننگى براى بنى هاشم باشد، و پيوسته معاويه و دودمانش بر زنده و مرده ما نت‏بگذارند.)

3.سليم بن قيس هلالى روايت كرده كه چون معاويه به كوفه آمد، امام حسن(ع)در حضور او برخاسته و بر فراز منبر رفت، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ايها الناس ان معاوية زعم انى رايته للخلافة اهلا، و لم ار نفسى لها اهلا، و كذب معاوية انا اولى الناس بالناس فى كتاب الله و على لسان نبى الله، فاقسم بالله لو ان الناس بايعونى و اطاعونى و نصرونى لاعطتهم السماء قطرها، و الارض بركتها، و لما طمعت فيها يا معاوية، و قد قال رسول الله(ص): ما ولت امة امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل امرهم يذهب سفالا، حتى يرجعوا الى ملة عبدة العجل. ..» (21)

(اى مردم معاويه چنين پنداشته كه من او را شايسته خلافت مى‏دانم و خود را شايسته نمى‏دانم، ولى معاويه دروغ پنداشته، من از هر كس نسبت‏به مردم و رهبرى آنها شايسته‏ترم هم در كتاب خدا و هم از زبان پيغمبر خدا، سوگند به خدا مى‏خورم كه اگر مردم با من بيعت مى‏كردند و فرمانبرداريم كرده و ياريم مى‏نمودند، آسمان باران خود را به ايشان مى‏داد، و زمين‏بركت‏خود را، و تو اى معاويه هيچ گاه در حكومت طمع نمى‏كردى، در صورتى كه پيغمبر خدا(ص)فرمود: هيچ گاه مردى-با اينكه داناتر از او در ميان مردم باشد-سرپرستى ملتى را به عهده نمى‏گيرد جز آنكه كار آنها رو به پستى گرايد تا آنجا كه به آيين گوساله‏پرستى باز گردند.)

4.علامه قندوزى از علماى اهل سنت در كتاب ينابيع المودة از آن حضرت روايت كرده كه درباره علت صلح با معاويه سخنرانى كرده، چنين فرمود:

«ايها الناس قد علمتم ان الله جل ذكره و عز اسمه هداكم بجدى و انقذ كم من الضلالة، و خلصكم من الجهالة، و اعزكم به بعد الذلة، و كثركم به بعد القلة، و ان معاوية نازعنى حقا هولى دونه، فنظرت لصلاح الامة و قطع الفتنة و قد كنتم بايعتمونى على ان تسالموا من سالمنى و تحاربوا من حاربنى، فرايت ان اسالم معاوية و اضع الحرب بينى و بينه، و قد صالحته و رايت ان حقن الدماء خير من سفكها و لم ارد بذلك الا صلاحكم و بقائكم‏«و ان ادري لعله فتنة لكم و متاع الى حين‏» (22)

(اى مردم بخوبى دانسته‏ايد كه خداى بزرگ شما را به وسيله جد من(ص)هدايت فرمود، و از گمراهى نجات داد، و از نادانى و جهالت رهانيد، و پس از خوارى عزيزتان كرد و بعد از قلت و كمى عددتان بسيار كرد، و همانا معاويه درباره حقى كه مخصوص به من ست‏با من به منازعه برخاسته و من صلاح امت و قطع فتنه را در نظر گرفتم و شما هم با من بيعت كرديد تا با هر كس كه من مسالمت كردم مسالمت كنيد، و با هر كس جنگيدم بجنگيد، و من چنان ديدم كه با معاويه به مسالمت رفتار كنم و آتش بس برقرار سازم و با او مصالحه كنم، و چنان ديدم كه جلوگيرى از خونريزى بهتر است، و منظورى از اين كار جز خيرخواهى و بقاى شما ندارم‏«و اگر چه من مى‏دانم شايد براى شما آزمايش و بهره‏اى است تا مدتى معين‏».)

و نظير همين علت در روايات ديگرى نيز كه از آن حضرت نقل شده آمده است مانند روايت مرحوم اربلى در كشف الغمة كه به سند خود از جبير بن نضير از پدرش از امام حسن(ع)روايت كرده كه فرمود:

«كانت جماجم العرب بيدى، يسالمون من سالمت، و يحاربون من حاربت فتركتها ابتغاء وجه الله، و حقن دماء المسلمين‏» (23)

(براستى كه جمجمه‏هاى عرب به دست من بود كه صلح كنند با هر كس كه من صلح مى‏كردم و مى‏جنگيدند با هر كس كه من مى‏جنگيدم، ولى من به خاطر رضاى خدا و حفظ خون مسلمانان آن را رها كردم.)

5.و در روايتى كه از سيد مرتضى(ره)نقل شده آمده است كه پس ازماجراى صلح، حجر بن عدى به نزد آن حضرت آمده و به آن حضرت اعتراض كرده گفت: «سودت وجوه المؤمنين‏»؟(روى مؤمنان را سياه كردى؟)

امام(ع)در پاسخش فرمود: «ما كل احد يحب ما تحب و لا رايه كرايك، و انما فعلت ما فعلت ابقاءا عليكم‏»(اين طور نيست كه همه افراد چيزى را كه تو مى‏خواهى بخواهند و يا مثل تو فكر كنند، و من كارى را كه انجام دادم جز به خاطر حفظ جان و ابقاى شما نبود.)

و به دنبال آن اين حديث را نيز روايت كرده كه پس از ماجراى صلح، شيعيان آن حضرت به عنوان اعتراض و تاسف به نزد آن حضرت آمده و سخنانى اظهار كردند، و از آن جمله سليمان بن صرد خزاعى بود كه در اين خصوص چنين گفت:

«ما ينقضي تعجبنا من بيعتك معاوية، و معك اربعون الف مقاتل من اهل الكوفة، كلهم ياخذ العطاء، و هم على ابواب منازلهم، و معهم مثلهم من ابنائهم و اتباعهم، سوى شيعتك من اهل البصرة و الحجاز.

ثم لم تاخذ لنفسك ثقة في العقد، و لا حظا من العطية، فلو كنت اذ فعلت ما فعلت اشهدت على معاوية وجوه اهل المشرق و المغرب، و كتبت عليه كتابا بان الامر لك بعده، كان الامر علينا ايسر، و لكنه اعطاك شيئا بينك و بينه لم يف به، ثم لم يلبث ان قال على رؤس الاشهاد: «اني كنت‏شرطت‏شروطا و وعدت عداة ارادة لاطفاء نار الحرب، و مداراة لقطع الفتنة، فلما ان جمع الله لنا الكلم و الالفة فان ذلك تحت قدمي‏»و الله ما عنى بذلك غيرك، و ما اراد الا ما كان بينك و بينه، و قد نقض!؟

فاذا شئت فاعد الحرب خدعة، و ائذن لي في تقدمك الى الكوفة، فاخرج عنها عامله و اظهر خلعه، و تنبذ اليه على سواء، ان الله لا يحب الخائنين، و تكلم الباقون بمثل كلام سليمان‏»!

(هيچ گاه تعجب ما از اينكه با معاويه مصالحه كردى از بين نمى‏رود، با اينكه چهل هزار جنگجو از مردم كوفه با تو بودند كه همگى حقوق بگيربيت المال هستند، و به همين مقدار فرزندان و همراهانشان بودند، صرف نظر از شيعيان شما از مردم بصره و حجاز.

از اين گذشته شما براى خود تعهدى از وى در قرارداد نگرفتى و بهره‏اى از عطا و مستمرى قرار ندادى، و اگر اين كار را مى‏خواستى انجام دهى خوب بود بزرگان شرق و غرب(كوفه و شام)را بر معاويه گواهى مى‏گرفتى و نامه‏اى در اين باره مى‏نوشتى كه حكومت پس از او مخصوص شما باشد تا كار بر ما آسانتر باشد، ولى تو با او تعهدى كرده‏اى كه بدان وفا نخواهد كرد، و علنا در برابر همه مردم گفت: من شرطهايى كرده‏ام و وعده‏هايى دادم كه منظورم خاموش كردن آتش جنگ و قطع فتنه بود و اكنون كه كار بر وفق مراد ما گرديد، همه آن شرطها زير پاى من است، و منظورش از آن شرطها به خدا سوگند همانهايى است كه با تو كرده و بدين ترتيب پيمان خود را شكسته.

پس اگر بخواهى مى‏توانى جنگ را بى‏خبر و ناگهانى دوباره شروع كنى، و اجازه بده من پيشاپيش شما به كوفه رفته و فرماندار معاويه را از آنجا بيرون كرده و خلع كنم. ..!؟

شيعيان ديگر آن حضرت نيز همگى سخنان سليمان را تاييد كردند!)

امام(ع)در پاسخ او اظهار داشت:

«انتم شيعتنا و اهل مودتنا فلو كنت‏بالحزم فى امر الدنيا اعمل، و لسلطانها اركض و انصب، ما كان معاوية باباس منى باسا، و لا اشد شكيمة و لا امضى عزيمة و لكنى ارى غير ما رايتم، و ما اردت بما فعلت الا حقن الدماء فارضوا بقضاء الله، و سلموا لامره، و الزموا بيوتكم و امسكوا» (24)

(شما شيعيان ما و اهل مودت و علاقه‏مند به ما هستيد، و اگر من براى دنيا كار مى‏كردم و در سلطه‏جويى و رياست دنيا بيشتر كوشش و تلاش داشتم هيچ گاه معاويه از من نيرومندتر و نستوه‏تر و مصمم‏تر نبود، ولى من‏چيز ديگرى جز آنچه شما مى‏بينيد مى‏بينم، و در آنچه انجام دادم نظرى جز جلوگيرى از خونريزى نداشتم، پس به قضاى الهى راضى باشيد، و در برابر فرمان او تسليم و فرمانبردار، و ملازم خانه‏هاى خود باشيد، و خويشتندارى كنيد.)

يك بررسى اجمالى در سخنان امام(ع)به منظور اطلاع از علل واگذارى حكوم
ت

همان‏گونه كه قبلا گفتيم، درباره علل و انگيزه‏هاى صلح امام(ع)با معاويه و كناره‏گيرى از حكومت‏سخن بسيار گفته‏اند و كتابهاى متعددى نوشته و تاليف كرده‏اند، و به نظر نگارنده همه قلمفرسايى‏ها و تاليفات-در عين اينكه بسيار ارزنده و محققانه است-از سخنان خود امام حسن(ع)و يا امامان ديگر در رواياتى كه از ايشان نقل شده ريشه گرفته، و خود آن بزرگواران علل و انگيزه‏هاى آن را به اجمال و تفصيل در سخنان خود بيان فرموده‏اند كه ما به همين منظور بيشتر اين روايات را براى شما نقل كرديم، و اكنون به بررسى آنها مى‏پردازيم.

وظيفه الهى

در قسمتى از اين روايات به طور سربسته و اجمال، علت اين كار امام(ع)را وظيفه الهى آن حضرت كه از طرف خداى متعال به انجام آن مامور شده بود ذكر كرده‏اند، و ما را از كاوش بيشتر در اين باره بازداشته‏اند، و اين مطلب نيز با تعبيرهاى گوناگونى بيان شده كه از آن جمله است روايت ابى سعيد عقيصا كه در صفحات قبل با ترجمه‏اش ذكر شد. (25)

البته در ذيل آن حديث‏يك اشاره اجمالى نيز به حكمت اين كار شده، كه همان سخن امام(ع)است كه فرمود: «و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏»!

(اگر من اين كار را نمى‏كردم، احدى از شيعيان ما در روى زمين باقى نمى‏ماند و همگى كشته مى‏شدند...)

و اين سخن اگر چه احتياج به شرح و توضيح دارد-چنانكه در صفحات آينده انشاء الله تعالى توضيح خواهيم داد-ولى همين يك جمله كوتاه، علت و حكمت كار را به صورت اجمال و اشاره بيان كرده است.

و روايت زير را نيز كه در باب‏«ان الائمة(ع)لم يفعلوا شيئا الا بعهد من الله عز و جل و امر منه لا يتجاوزونه‏»در كتاب شريف اصول كافى وارد شده، مى‏توان از همين روايات دانست كه مرحوم كلينى به سند خود از معاذ بن كثير از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:

«ان الوصية نزلت من السماء على محمد كتابا، لم ينزل على محمد(ص)كتاب مختوم الا الوصية فقال جبرئيل(ع): يا محمد هذه وصيتك في امتك عند اهل بيتك، فقال رسول الله(ص) اي اهل بيتي يا جبرئيل؟قال: نجيب الله منهم و ذريته، ليرثك علم النبوة كما ورثه ابراهيم(ع)و ميراثه لعلى(ع)و ذريتك من صلبه و كان عليها خواتيم، قال ففتح علي(ع) الخاتم الاول و مضى لما فيها ثم فتح الحسن(ع)الخاتم الثاني و مضى لما امر به فيها، فلما توفى الحسن و مضى فتح الحسين(ع)الخاتم الثالث فوجد فيها ان قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوام للشهادة لا شهادة لهم الا معك، قال: ففعل(ع)، فلما مضى دفعها الى علي بن الحسين(ع)قبل ذلك، ففتح الخاتم الرابع فوجد فيها ان اصمت...»

(براستى كه وصيت‏به صورت كتابى از آسمان بر محمد(ص)نازل گرديد، و نامه مهر شده‏اى جز وصيت‏بر آن حضرت نازل نشد، و جبرئيل عرض كرد: اى محمد اين است وصيت تو در امتت كه نزد خاندان تو خواهد بود.رسول خدا(ص)فرمود: اى جبرئيل كدام خاندانم؟عرض كرد: برگزيدگان خدا از آنها و دودمانشان.تا علم نبوت را از تو ارث برند همان گونه كه ابراهيم به ارث نهاد، و اين ميراث از على و فرزندان صلبى اوست.براستى وصيت را مهرهايى بود، پس على(ع)مهر اول را گشود و هر چه در آن بود بر طبق آن عمل كرد، سپس حسن(ع)مهر دوم را گشود و هر چه در آن بود بدان عمل كرد، و چون حسن(ع)از دنيا رفت، حسين(ع)مهر سوم را گشود و ديد در آن دستور خروج و كشتن و كشته شدن بود و نوشته بود كه مردمى را براى شهادت با خود ببر كه جز به همراه تو شهادتى براى آنها نيست و آن حضرت اين كار را كرد، و چون او از دنيا رفت آن وصيت را قبل از شهادت به على بن الحسين(ع)داد، و او مهر چهارم را گشود و در آن ديد كه نوشته است‏سكوت كن...)

و نظير اين روايت، روايات ديگرى نيز در همان باب از امام صادق(ع)نقل شده است.

و شايد بتوان اين روايت مشهور را نيز كه قبلا در بخش نخست ذكر كرديم از همين دسته به حساب آورد كه رسول خدا درباره امام حسن(ع)فرمود:

«ان ابنى هذا سيد و سيصلح الله على يديه بين فئتين عظيمتين‏» (26)

و به نظر مى‏رسد كه دانشمندان و علماى بزرگوار ما نيز مانند مرحوم سيد مرتضى و سيد بن طاووس كه مسئله عصمت امام(ع)را در اينجا عنوان كرده‏اند همين باشد كه گفته‏اند:

«قد ثبت انه الامام المعصوم المؤيد الموفق بالحجج الظاهرة و الادلة القاهرة، فلا بد من التسليم لجميع افعاله و حملها على الصحة، و ان كان فيها ما لا يعرف وجهه على التفصيل، او كان له ظاهر ربما نفرت النفس عنه‏» (27)

(اين مطلب ثابت است كه آن حضرت امام معصوم بوده و به حجتهاى ظاهرى و دليلهاى محكم موفق و مؤيد بوده، و بناچار ديگران بايد در برابر همه كارهائى كه انجام داده تسليم باشند و آنها را حمل بر صحت كنند، اگر چه در آنها كارهائى ديده شود كه دليل تفصيلى آن معلوم نباشد يا در ظاهر مورد تنفر نفوس قرار گيرد.)

و خلاصه اين جواب آن است كه امام حسن(ع)امام معصوم و مفترض الطاعة بود، مانند امامان معصوم ديگر كه هر چه انجام مى‏دادند طبق دستور الهى و وظيفه تعيين شده از طرف خداى متعال بوده، و حكمت آنها ممكن است‏براى ما-و شايد گاهى براى خود آن بزرگواران نيز-مخفى و پنهان بوده...

چنانكه جد بزرگوارش در حديبيه با مشركين صلح كرد، و حكمت اين كار بخصوص در آن روز-يعنى در روز امضاى پيمان صلح در حديبيه-براى بسيارى از مردم و همراهان رسول خدا(ص)آشكار نبود، و به همين جهت‏بسيارى از آنها از صلح رسول خدا(ص)در آن روز دلگير و ناراحت‏شدند، و حتى برخى زبان به اعتراض گشوده و علنا مخالفت‏خود را با صلح حديبيه اظهار كردند، همان گونه كه در تاريخ ضبط شده...

و اين پنهان بودن حكمتهاى دستورات الهى براى مردم-حتى براى پيمبران و امامان نيز-تازگى ندارد، و نمونه‏اش داستان موسى و خضر است كه چون خضر پيغمبر آن كشتى را سوراخ كرد، و آن كودك را به قتل رسانيد به شرحى كه در قرآن كريم (28) و تاريخ نقل شده-مورد اعتراض پيغمبرى چون‏موساى كليم الله قرار گرفت...و اين به همان خاطر بود كه از حكمت و سر اينكارها اطلاع نداشت و بعدا كه مطلع گرديد قانع شد...

و درباره صلح امام حسن(ع)نيز بايد گفت: حكمت عمل آن امام معصوم و مظلوم براى بسيارى از مردم آن زمان و برخى از مردمان ديگرى كه بعدها آمدند و با نظرى سطحى بدان نگريسته و يا تحت تاثير اغراض پليد و تبليغات مغرضانه و مسموم دشمنان اين خاندان قرار گرفته و حاضر نبودند با ديده واقع بينانه و بى‏طرفانه به حوادث گذشته اسلام نظر كنند پوشيده ماند، ولى جريانات بعدى و حوادثى كه به دنبال اين صلح به دست معاويه و دودمان ننگين او و خاندان كثيف اموى در اسلام به وقوع پيوست‏سر اين عمل قهرمانانه امام(ع)را آشكار ساخت، و بخوبى روشن ساخت كه در آن مقطع تاريخى براى هر امامى كه با چهره سالوسانه معاويه مواجه مى‏شد، و در برابر پيشنهاد صلح چنين حاكم قدرتمند و بظاهر مسلمانى قرار مى‏گرفت...-و شرايط ديگرى كه در كار بود و در صفحات آينده شمه‏اى از آن را خواهيد خواند...-چاره‏اى جز كناره‏گيرى از حكومت و صلح با او، و نظاره كردن و خون دل خوردن نداشت...

پى‏نوشتها:

1.البته از معاويه و امثال او كه پايبند امضا و عهد و پيمان خود نبوده و نيستند اين گونه بذل و بخششها و حاتم بخشى‏ها تعجب ندارد، چنانكه پس از ورود به كوفه معلوم شد و با كمال وقاحت و بيشرمى مردم را مخاطب ساخته، گفت: من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد، بلكه من مى‏خواستم به حكومت‏برسم و اكنون هر چه را كه قبلا تعهد كرده و امضا كرده‏ام زير پايم گذارده و به هيچ يك از آنها عمل نخواهم كرد.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 8)

2.فتح البارى(شرح صحيح بخارى)بنا بر نقل ابن عقيل در النصايح الكافيه(ص 156، چاپ اول)و بحار الانوار، ج 10، ص 115.

3.تاريخ الخلفاء سيوطى(ص 194)، ابن كثير(ج 8، ص 41)، الاصابه(ج 2، صص 13-12)، ابن قتيبة(ص 150)، دائرة المعارف فريد وجدى، (ج 3، ص 443 دوم)و مدارك ديگر.

4.ابن المهنا، عمدة الطالب(ص 52).

5.مدائنى بنا بر نقل ابن ابى الحديد در نهج البلاغه(ج 4، ص 8)، بحار الانوار(ج 10، ص 115)و ابن صباغ، الفصول المهمة و مدارك ديگر.

6.اعيان الشيعه، (ج 4، ص 43).

7.ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، (ص 26)و شرح نهج البلاغه(ج 4، ص 15)ديگر مورخان گفته‏اند: «حسن از معاويه خواست كه على را دشنام نگويد، معاويه اين را نپذيرفت، ولى قبول كرد كه وقتى حسن حاضر است و مى‏شنود به على دشنام داده نشود»ابن اثير مى‏گويد: «سپس به همين نيز وفا نكرد.»

8.مقاتل الطالبيين(ص 26)، شرح نهج البلاغه(ج 4، ص 15)، البحار(ج 10، صص 101 و 115)، دينورى(ص 200)هر قسمتى با عين الفاظ از ماخذ مورد نظر گرفته شده است.

9.فقرات مربوط به امنيت اصحاب و شيعيان على(ع)را در كتابهاى: طبرى(ج 6، ص 97)، ابن اثير(ج 3، ص 166)، مقاتل الطالبيين(ص 26)، شرح النهج(ج 4، ص 15)، بحار(ج 10، ص 115)، علل الشرايع، و النصايح الكافية(ص 156)مى‏توان مطالعه كرد.

10.بحار الانوار(ج 10، ص 115)و النصايح الكافية(ص 156، ط.ل).

11.اين ماده نيز از علل الشرايع صدوق(ره)در بحار الانوار(ج 44، ص 2)نقل شد كه از اين شرط بخوبى معلوم مى‏شود كه امام(ع)با گنجاندن اين دو شرط به همگان اعلام كرده كه حكومت معاويه را به رسميت نشناخته و به عنوان خليفه رسول خدا(ص)او را نپذيرفته است...

12.در پاورقى ترجمه صلح الحسن آمده كه دارابجرد شهرى در فارس و نزديك به حدود اهواز است.و«جرد»يا«جراد»در فارس قديم و روسى جديد به معناى‏«شهر»است، بنابراين‏«دارابجرد»يعنى شهر داراب.

13.قسمت اول اين ماده در تاريخ طبرى(ج 4، ص 122)ذكر شده و قسمتهاى ديگر آن از تاريخ ابن كثير و علل صدوق و غيره روايت‏شده است.

14.يكى از نويسندگان معاصر در اين باره مى‏نويسد: «اين داستان را بدين صورت تاريخ نويسان دوره اموى ساخته‏اند و يا اينكه حقيقت را دگرگون كرده و از خود دروغى بدان افزوده‏اند، كسانى كه بيغرضانه در زندگانى حسن بن على(ع)تتبع كرده‏اند، مى‏دانند وى قطع نظر از مقام امامت، كه شيعيان او بدان اعتقاد دارند، مردى آراسته به خوى مردمى و اخلاق انسانى بوده است، او هنگامى با معاويه آشتى كرد كه دانست درگيرى جز ريختن خونهاى بسيار و پيروزى نهايى معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت، او سوداگرى نبود كه بر سر كالايى با خريدار گفتگو كند و چون بازار كالاى خود را گرم ببيند بهاى آن را بالا ببرد، او آنچنان به خوى و خصلت مردمى

آراسته بود كه دشمن وى نيز ناگزير بدان اعتراف مى‏كرد.

اگر داستان كاغذ سفيد مهردار فرستادن معاويه درست‏باشد، بايد گفت كه چون امام حسن(ع)شرطهاى خود را در آن بر شمرده و به معاويه برگردانده است، معاويه پس از رسيدن به آرزوى نهايى و متاركه جنگ براى آنكه هيچ يك از شرطهاى معاهده‏نامه را انجام ندهد، چنين دروغى را ساخته و بر زبانها انداخته است.

شگفت‏تر اينكه طبرى صورتى از آشتى‏نامه را نوشته كه به ريشخند و افسانه شبيه‏تر است تا به روايت تاريخى تا چه رسد بدانكه بازگوى حقيقتى خارجى باشد.

متاسفانه اين آشتى‏نامه مجعول و يا تحريف شده و سندهاى ساختگى مانند آن در كتابهاى تاريخى درسى كشور ما نيز راه يافته است، و مؤلفان و تاريخ نويسان با خوش‏باورى هر چه تمامتر آن را نوشته‏اند: امام حسن بدان شرط با معاويه بيعت كرد كه معاويه پنجهزار هزار هزار درهم موجودى بيت المال كوفه و نيز خراج دارابگرد فارس را بدو دهد، و على را بر منبرها دشنام ندهند.معاويه شرط آخر را نپذيرفت و مقرر شد كه در پيش روى حسن(ع)على را به زشتى نام نبرند، اما خراج دارابگرد را مردم بصره ضبط كردند و گفتند اين مال فيى‏ء ماست.

اين تاريخ نويسان خوش‏باور هيچ توجه نكرده‏اند كه اگر حسن(ع)اين چنين آسان بر سر مال با معاويه آشتى مى‏كرد، پيروان وى يا او را زنده نمى‏گذاشتند يا چنان زبان خود را بر او دراز مى‏كردند كه ديگر نمى‏توانست در شهرهاى مسلمان‏نشين اين مبلغ را از خزانه شام بخواهد؟مگر معاويه در اين باره مضايقتى داشت؟پس آن شرطهاى اساسى كه آشتى‏نامه بر اساس آن نوشته شده كجاست؟چرا طبرى نامى از آنها نبرده است؟

در مقابل اين سندهاى مجعول، ما چند سند ديگر در دست داريم كه پرده از حقيقت‏برمى‏دارد و نشان مى‏دهد تاريخ نويسان عصر اموى و عباسى هر جا واقعه‏اى را به سود خاندان پيغمبر ديده‏اند در آن دست‏برده‏اند.نوشته بلاذرى كه مقدم بر طبرى است، درست‏تر به نظر مى‏رسد...»

ايشان سپس متن قرارداد(و يا به قول ايشان آشتى‏نامه)را از قول بلاذرى(انساب

الاشراف)و به دنبال آن طبق روايت ابن حجر عسقلانى در(الصواعق المحرقه)نقل كرده كه از ماده مزبور اثرى در آن نيست.

نگارنده گويد: مذاكره سليمان بن صرد خزاعى با آن حضرت نيز كه در روايت‏سيد مرتضى در تنزيه الانبياء آمده، و در صفحات آينده خواهيد خواند، مى‏تواند نظر نويسنده معاصر را تاييد كند، كه در قرارداد صلح نامى از پول و حقوق مستمرى نبوده است، آنجا كه سليمان بن صرد به امام(ع)اعتراض كرده كه چرا با اين وضع صلح را پذيرفتى، و چرا براى خود حقى و مالى در صلحنامه مقرر نكردى، گويد: ثم لم تاخذ لنفسك ثقة فى العقد، و لا حظا من العطية...!

و همچنين روايت‏شيخ مفيد(ره)كه در آن نيز ذكرى از جيره ماهيانه و پول و مال نشده و براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به ارشاد(مترجم)(ج 2، ص 10)مراجعه نماييد.

15.الامامة و السياسة، ص 200.

16.بحار الانوار، ج 44، صص 49-48.

17.ترجمه صلح الحسن، ص 384.

18.علل الشرايع، ص 200.

19.بحار الانوار، ج 44، ص 19.

20.احتجاج طبرسى، ص 148.

21.بحار الانوار، ج 44، ص 22.

22.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 293.

و در حديث ديگرى كه در تنزيه الانبياء نقل شده، اين گونه است:

«و قد روي انه(ع)لما طالبه معاوية بان يتكلم على الناس، و يعلمهم ما عنده في هذا الباب، قام فحمد الله تعالى و اثنى عليه، ثم قال: ان اكيس الكيس التقى، و احمق الحمق الفجور، ايها الناس انكم لو طلبتم بين جابلق و جابرس رجلا جده رسول الله(ص)ما وجدتموه غيري، و غير اخي الحسين، و ان الله قد هداكم باولنا محمد(ص)و ان معاوية نازعني حقا هو لي، فتركته لصلاح الامة و حقن دمائها، و قد بايعتموني على ان تسالموا من سالمت، فقد رايت ان اسالمه و رايت ان ما حقن الدماء خير مما سفكها، و اردت صلاحكم، و ان يكون ما صنعت‏حجة على من كان يتمنى هذا الامر، و ان ادري لعله فتنة لكم و متاع الى حين‏».

(روايت‏شده كه چون معاويه از آن حضرت درخواست كرد تا براى مردم سخن گويد، و آنچه درباره خلافت مى‏داند براى مردم باز گويد، امام(ع)برخاست و حمد و ثناى الهى را به

-جاى آورد آنگاه فرمود: براستى كه بهترين زيركى‏ها تقواست، و بدترين حماقتها فجور و گناهان است، اى مردم براستى اگر ما بين جابلقا و جابرسا(و همه كره زمين)مردى را-جز من و برادرم حسين-بجوييد كه جدش رسول خدا باشد نخواهيد يافت، و براستى كه خداوند شما را به نخستين ما يعنى حضرت محمد(ص)هدايت فرمود، و براستى كه معاويه درباره حقى...)و بقيه ترجمه همانند بالاست.

23.بحار الانوار، ج 44، صص 25-15.

24.بحار الانوار، ج 44، صص 28-21.

25.صفحه 236

26.اين حديث در بسيارى از كتابهاى اهل سنت مانند اسد الغابة و الاصابة و سنن ترمذى و مسند احمد بن حنبل و غيره از رسول خدا(ص)نقل شده، ولى در بسيارى از آنها«فئتين عظيمتين من المسلمين‏»يا«من المؤمنين‏»مى‏باشد و همان گونه كه در ذيل حديث در بخش اول(صفحه 228)تذكر داديم، بعيد نيست همان گونه كه بعضى احتمال داده‏اند اين اضافه به دست معاويه و دار و دسته‏اش انجام شده تا به قول معروف‏«در بين دعوا نرخ تمام كرده‏»و خود را به عنوان‏«مؤمن‏»يا«مسلم‏»معرفى كنند.

27.تنزيه الانبياء، ص 69.

28.البته در قرآن كريم نام‏«خضر»ذكر نشده و به عنوان بنده‏اى از بندگان خدا كه رحمتى از خداوند به او رسيده و علمى به وى آموخته شده بود ذكر شده، ولى در روايات-كه يكى همين

-روايت‏بود-نام آن بنده، «خضر»ذكر گرديده است و ما اين مطلب را با شرح بيشترى در جلد دوم تاريخ انبياء نوشته و به رشته تحرير درآورده‏ايم

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 21:51 |
عامر بن عبدالله بن جراح، معروف به ابوعبیده، از طایفه بنی الحارث قبیله قریش بود. پدرش عبدالله در جنگ فجار از سرکردگان قریش و مادرش نیز از قریشیانی بود که بعدها اسلام آورد. ابو عبیده در سال های نخست بعثت به همراه ارقم بن ارقم و عثمان بن مظعون نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمد و اسلام آورد.
نام وی جزو کسانی ذکر شده که به حبشه هجرت کردند. ابوعبیده پس از هجرت پیامبر به مدینه، از حبشه به مکه بازگشت و سپس به مدینه هجرت کرد. پیامبر بین او و سعد بن معاذ یا سالم مولی ابی حذیفه یا محمد بن مسلمه پیمان برادری بست.
ابوعبیده در جنگ بدر و سایر غزوه‌های پیامبر اسلام شرکت کرد. گفته اند ابوعبیده در جنگ بدر، پدر خود را که از مشرکین بود، به قتل رساند، اما این روایت از فضایل ساختگی اوست که توسط شاگردان مکتب سقیفه بنی ساعده برای گرداننده اصلی سقیفه، ساخته شده است.
نیز گفته شد که وی برخی از سریه‌ها (جنگ‌هائی که پیامبر خود در اّن شرکت نداشتند) را فرماندهی کرده است. در پیمان صلح حدیبیه از شاهدان صلح‌نامه بود. وی به هنگام رحلت پیامبر در سپاه اسامة بن زید بود و وقتی خبر وفات پیامبر به سپاه رسید، به همراه اسامه به مدینه بازگشت.
وی به همراه عمر بن خطاب در رساندن ابوبکر به خلافت نقش بسزایی داشت. همسویی وی با ابوبکر و عمر در این امر و نیز نقش گسترده اش در حوادث بعدی جای هیچ گونه انکار و تردید نیست.
وقتی ابوبکر به خلافت رسید، ابوعبیده نقش عمده ای در ستاندن بیعت از مخالفان، به خصوص حضرت علی علیه السلام و عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، بر عهده داشت. از این رو اهل سنت، برای وی فضایل زیادی را بر شمرده و او را از عشیره مبشره دانسته‌اند.
پس از تثبیت ابوبکر در خلافت، ابوعبیده به اداره بیت المال مشغول شد و تا پایان زندگی یکی از مهمترین عناصر استحکام ارکان خلافت بود. در فتوحات شام و ایران نیز از سرداران سپاه مسلمانان به شمار می‌رفت.
در سال 17 یا 18 قمری، بیماری طاعون شام را فرا گرفت. عمربن خطاب که از فرا رسیدن مرگ ابو عبیده بیمناک بود، وی را به مدینه فرا خواند، ولی او سرباز زد. سرانجام همچون برخی از صحابه بیمار شد، و در سال 17 یا 18 قمری در اردن در گذشت. اکنون گور او در همان جاست.

منابع :
الطبقات،‌ ج 3،‌ ص 409
اسدالغابه، ج 6،‌ ص 121
دایره المعارف بزرگ اسلامی، ‌ج 5، ص 718

+ نوشته شده توسط هاشم در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 10:1 |

مهدی موعود(عج ) از دیدگاه اهل سنت


اعتقاد به ظهور مصلح آخرالزمان که نامش مهدی و از اولاد پیامبر اسلام است , مورد اتفاق همه فرقه های اسلامی است.

اعتقاد به ظهور مصلح آخرالزمان که نامش « مهدی » و از اولاد پیامبر اسلام است , مورد اتفاق همه فرقه های اسلامی است . صاحب کتاب عون المعبود که شرح کتاب سنن ابی داوود است , می نویسد :
بدان که در طول اعصار , مشهور بین همه اهل اسلام , این است که حتما , در آخرالزمان , مردی از اهل بیت (علیهم السلام ) ظهور می کند که دین را یاری , و عدل را آشکار می کند... نامش , مهدی است و عیسی , بعد از مهدی یا هم زمان با مهدی , نزول , و او را در کشتن دجال یاری , و در نماز به او اقتدا می کند.
احادیث مربوط به مهدی (عج ) را عده ای از بزرگان آورده اند , از آن جمله است , ابوداوود , ترمذی , ابن ماجه , بزار , حاکم , طبرانی , ابویعلی . سند این احادیث , برخی , صحیح و برخی دیگر , حسن و یا ضعیف است . (1 )
یکی دیگر از علمای اهل سنت می نویسد :
روایات فراوانی درباره مهدی (عج ) وارد شده به حدی که به حدتواتر می رسد. این امر , در میان علمای اهل سنت شیوع دارد , به گونه ای که از جمله معتقدات آنان به شمار می آید.
نیز یکی دیگر از علمای اهل سنت نوشته است :
احادیث مهدی (علیه السلام ) به طرق گوناگون و متعدد , از صحابه نقل , و بعد از آنان , از تابعان , نقل شده است , به گونه ای که مجموع آن ها , مفید علم قطعی است . به همین دلیل , ایمان به ظهور مهدی , واجب است , همان گونه ای که این وجوب , در نزد اهل علم ثابت بوده و در عقائد اهل سنت و جماعت , مدون شده است . (2 )
ابن کثیر نیز در البدایه و النهایه می گوید :
مهدی , در آخرالزمان می آید و زمین را پر از عدل و قسط می کند , همان گونه که پر از جور و ظلم شده است . ما , احادیث مربوط به مهدی را در جلد جداگانه ای گرد آوردیم , همان گونه که ابوداوود در سنن خود , کتاب جداگانه ای را به آن اختصاص داده است . (3 )
از این مطالب که از بزرگان اهل سنت نقل شد , معلوم می شود که مسئله مهدویت و اعتقاد به ظهور مهدی (عج ) جز عقاید ثابت اهل سنت و جماعت است و احادیث مربوط به ظهور آن حضرت , در میان آنان , به حد تواتر رسیده است .
کتاب های متعدد و متنوعی درباره ظهور آن حضرت از سوی علمای اهل سنت تالیف شده است به گونه ای که شیخ محمد ایروانی در کتاب الامام المهدی می نویسد :
اهل سنت , کتاب های متعددی در گردآوری روایات مربوط به امام مهدی (عج ) و این که در آخرالزمان شخصی به اسم مهدی ظهور خواهد کرد , نوشته اند. تا حدی که من اطلاع دارم , اهل سنت , بیش از سی کتاب در این باره تالیف کرده اند . (4 )
هر چند این مسئله , مورد اتفاق اهل سنت و شیعه است , اما تعداد انگشت شماری از اهل سنت , احادیث مربوط به امام مهدی (عج ) را ضعیف می انگارند. مثلا , ابن خلدون در تاریخ خود , این احادیث را ضعیف می شمارد(5 ) و یا رشید رضا (مولف تفسیر المنار) در ذیل آیه سی و دوم سوره توبه , به ضعیف بودن احادیث مربوط به مهدویت اشاره می کند . (6 ) البته , این دو , دلیلی بر ادعای خود نیاورده اند و تنها به مطالبی واهی استناد کرده اند. سخنان آن دو , از سوی دیگر علمای اهل سنت , به شدت رد شده است . و در تالیفات علمای شیعه نیز به آن دو پاسخ داده شده است .
خود ابن خلدون , در بیان عقیده مسلمانان در مورد امام مهدی (علیه السلام ) می نویسد :
مشهور بین همه اهل اسلام , این است که حتما , در آخرالزمان , مردی از اهل بیت (علیهم السلام ) ظهور می کند که دین را حمایت , و عدل را آشکار می کند و مسلمانان از او پیروی می کنند و او بر ممالک اسلامی استیلا می یابد . آن شخص , مهدی نامیده می شود(7 ) . »
بنابراین , ضعیف شمردن احادیث از سوی وی خدشه ای بر اتفاق نظر اهل سنت در مورد ظهور مهدی (عج ) وارد نمی کند; زیرا , این اعتقاد , ناشی از کثرت احادیثی است که از طرق عامه نقل شده است . ما , در زیر , به ذکر برخی از کسانی که از این گونه احادیث را در کتاب های خود آورده اند , می پردازیم , هر چند , تقریبا , می توان ادعا کرد که تمام کتاب های معتبر حدیثی اهل سنت , حداقل , چند مورد از احادیث امام مهدی (عج ) را ذکر کرده اند :
1 ـ ابن سعد (متوفی 230 هـ); 2 ـ ابن ابی شیبه (متوفی 235 هـ); 3 ـ احمد بن حنبل (متوفی 241 هـ); 4 ـ بخاری (متوفی 273 هـ); 5 ـ مسلم (متوفی 261 هـ); 6 ـ ابن ماجه (متوفی 273 ); 7 ـ ابوبکر اسکافی (متوفی 273 هـ); 8 ـ ترمذی (متوفی 279 هـ); 9 ـ طبری (متوفی 380 ); 10 ـ ابن قتیبه دینوری (متوفی 276 ); 11 ـ بربهاری (متوفی 329 ); 12 ـ حاکم نیشابوری (متوفی 405 ); 13 ـ بیهقی (متوفی 458 ); 14 ـ خطیب بغدادی (متوفی 463 ); 15 ـ ابن اثیر جزری (متوفی 606 ) . (8 )
اوصاف امام مهدی (عج ) از دیدگاه اهل سنت
اوصافی که در کتاب های اهل سنت برای امام مهدی (علیه السلام ) ذکر شده , بر گرفته از احادیثی است که آنان از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله ) نقل می کنند و در کلیات , با اوصاف ذکر شده در کتاب های علمای شیعه , فرقی ندارد. ما , در فصل های آینده , به آنها اشاره خواهیم کرد. در این قسمت , به ذکر چند روایت از کتاب های حدیثی اهل سنت , اکتفا می کنیم :
1 ـ عن النبی (صلی الله علیه وآله ) انه قال : « لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی ;(9 ) دنیا به پایان نمی رسد , مگر آن که مردی از اهل بیت من که اسمش اسم من است , مالک عرب شود » .
2 ـ عن النبی (صلی الله علیه وآله ) : « لا تقوم الساعه حتی تملا الارض ظلما و جورا و عدوانا ثم یخرج من اهل بیتی من یملاها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما و جورا;(10 ) قیامت بر پا نمی شود تا این که زمین پر از ظلم و جور و دشمنی شود و سپس از اهل بیت من , شخصی ظهور می کند که زمین را پر از عدل و قسط می کند همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود » .
3 ـ عبدالله بن مسعود از پیامبر(صلی الله علیه وآله ) نقل می کند که آن حضرت فرمود :
« لو لم یبق من الدنیا یوم لطول الله ذالک الیوم حتی یبعث فیه رجلا منی او من اهل بیتی یملا الارض قسطا وعدلا کما ملئت ظلما و جورا;(11 ) اگر از دنیا , فقط یک روز باقی بماند , خداوند , آن روز را طولانی می کند تا در آن روز , مردی از من یا از اهل بیت من , مبعوث شود و زمین را پر از قسط و عدل کند , همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود » .
تفاوت مهدویت از دیدگاه اهل سنت با مهدویت از دیدگاه شیعه , چه فرقی دارد
همان گونه که گفته شد , اهل سنت , بالاتفاق , به مهدویت معتقد هستند و به دلیل وجود روایت های متواتر , ظهور حضرت مهدی (عج ) در آخرالزمان را جز اعتقادات قطعی خود می دانند , اما برخلاف شیعه امامیه که معتقدند , امام مهدی (عج ) , فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام ) است و هم اکنون نیز زنده و غائب است , به چند گروه تقسیم می شوند :
عده ای از اهل سنت , مدعی هستند که مهدی , همان عیسی بن مریم است و در این مورد , به خبری واحد که از انس بن مالک نقل شده است , استناد می کنند . (12 )
تعداد اندکی نیز مدعی هستند که مهدی , از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است . آنان به خبر واحدی استناد می کنند که در کنزالعمال ذکر شده است . (13 )
عده ای نیز معتقدند , مهدی از اولاد امام حسن مجتبی است و نه امام حسین (علیه السلام ) . (14 )
گروهی می گویند , پدر امام مهدی , هم نام پدر پیامبر اسلام است و چون نام پدر حضرت محمد(صلی الله علیه وآله ) عبدالله بود , پس مهدی بن حسن عسکری (علیه السلام ) نمی تواند مهدی موعود باشد. مستند این احتمال هم باز خبری است که در کنزالعمال ذکر شده است . (15 )
جمعی از آنان , همانند امامیه معتقدند , که امام مهدی (عج ) از اولاد پیامبر(صلی الله علیه وآله ) و فاطمه (س ) است و حضرت عیسی نیز به هنگام ظهور امام مهدی (عج ) به یاری او خواهد شتافت و در نماز به آن حضرت اقتدا خواهد کرد , چنان که در روایت های متعدد آمده است : از ام سلمه نقل شده که رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود : « المهدی من عترتی من ولد فاطمه ;(16 ) مهدی , از عترت من و از فرزندان فاطمه است » .
جابر بن عبدالله از پیامبر(صلی الله علیه وآله ) نقل می کند که حضرت عیسی به هنگام ظهور مهدی (عج ) نزول خواهد کرد . (17 ) عبدالله بن عمر می گوید : « المهدی الذی ینزل علیه عیسی بن مریم و یصلی خلفه عیسی (علیه السلام );(18 ) مهدی , کسی است که عیسی بن مریم بر او نزول می کند و پشت سر او نماز می خواند » .
این گروه , حدیثی را که می گوید : « مهدی , از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است » , قبول نمی کند. ذهبی می گوید :
تفرد به محمد بن الولید مولی بنی هاشم و کان یضع الحدیث ;(19 )این حدیث را تنها محمد بن ولید , آزاد کرده ی بنی هاشم گفته است . و او , جاعل حدیث بود.
البته این گروه نیز تولد حضرت مهدی (عج ) و غیبت او را قبول ندارند. ابن حجر ادعا می کند : « همه مسلمانان غیر از امامیه , معتقدند که مهدی غیر از حجت (عج ) است ; چون , غیبت یک شخص , آن هم با این مدت طولانی , از خوارق عادات است ... » . (20 )
در پاسخ گروه اخیر باید گفت :
اولا , روایات نبوی متعددی وجود دارد که امامان دوازده گانه را با نام های آنان به طور روشن معرفی کرده اند , پس سخن او , باطل است .
از ابن عباس روایت شده که شخصی یهودی به نام نعثل , نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمد و سوال های بسیاری را مطرح کرد. او , از اوصیا نیز پرسید.
حضرت در پاسخ فرمود : « نخستین وصی من علی (علیه السلام ) و پس از او , حسن (علیه السلام ) و حسین (علیه السلام ) و امامان نه گانه از فرزندان اویند » . نعثل پرسید : « نام آنان چیست » . حضرت , نام تک تک امامان را تا امام دوازدهم (عج ) شمردند . (21 )
رسول خدا , در پاسخ جابر بن عبدالله انصاری که از ائمه ی بعد از علی (علیه السلام ) سوال کرده بود , فرمود : « بعد از علی (علیه السلام ) , حسن (علیه السلام ) و حسین (علیه السلام )امام هستند , سپس سید العابدین در زمان خودش , علی بن حسین (علیه السلام ) , سپس محمد بن علی باقر(علیه السلام ). تو , او را خواهی دید. وقتی او را دیدی , سلام مرا برسان . سپس جعفر بن محمد صادق (علیه السلام ) , سپس موسی بن جعفر کاظم (علیه السلام ) , سپس علی بن موسی رضا(علیه السلام ) , سپس محمد بن علی جواد(علیه السلام ) , سپس علی بن محمد نقی (علیه السلام ) , سپس حسن بن علی زکی (علیه السلام ) , و پس از او , قائم بالحق مهدی امت من , (محمد بن حسن صاحب زمان (علیه السلام ) امام است . او , زمین را پر از قسط و عدل می کند , همان گونه که پر از ظلم و جور شده است » . (22 )
ثانیا , شواهد تاریخی و گزارش های بسیاری وجود دارد که ولادت آن حضرت و ایام کودکی او را نقل کرده اند. برای نمونه , چند مورد از اقوال اهل سنت نقل می شود :
1 ـ حافظ سلیمان حنفی می گوید : « خبر معلوم نزد محققان و موثقان , این است که ولادت قائم (عج ) در شب پانزدهم شعبان (.255 ق ) در شهر سامرا واقع شده است » . (23 )
2 ـ خواجه محمد پارسا , در کتاب فصل الخطاب گفته است : « یکی از اهل بیت ابو محمد بن عسکری است که فرزندی جز ابوالقاسم که قائم و حجت و مهدی و صاحب الزمان نامیده می شود , باقی نگذاشت . او , در نیمه ی شعبان سال 255 هجری متولد شد . مادرش , نرجس نام دارد . او هنگام شهادت پدرش , پنج سال داشت » . (24 )
3 ـ ابن خلکان در وفیات الاعیان می نویسد : « ابوالقاسم محمد فرزند حسن عسکری فرزند علی هادی فرزند محمدجواد.... دوازدهمین امام از ائمه دوازده گانه شیعه است که به « حجت » معروف است ... ولادت او , روز جمعه , نیمه شعبان سال 255 هـ . ق است » . (25 )
4 ـ ذهبی نیز در سه کتاب از کتاب هایش , به ولادت امام مهدی (عج ) اشاره کرده و در کتاب العبر و در حوادث سال 256 هـ . ق می نویسد : « در این سال , محمدبن حسن بن علی الهادی فرزند محمدجواد فرزند علی الرضا فرزند موسی الکاظم فرزند جعفر الصادق علوی حسینی , به دنیا آمد. کنیه اش , ابوالقاسم است و رافضیان , او را الخلف الحجه , مهدی , منتظر و , صاحب الزمان می نامند. و او , آخرین امام از ائمه دوازده گانه است » . (26 )
5 ـ خیر الدین زرکلی (متوفی 1396 هـ . ق ) از علمای معاصر اهل سنت نیز در کتاب اعلام می نویسد : « او , در سامرا به دنیا آمد و هنگام وفات پدرش , پنج سال داشت و گفته شده که در شب نیمه شعبان سال 255 به دنیا آمده و در سال 265 هـ . ق غایب شده است » . (27 )
آیه الله العظمی صافی , دام عزه , در کتاب مهدویت , بیش از هفتاد و هفت نفر از علمای اهل را نام می برد که هر یک , به نحوی , ولادت آن حضرت را بیان کرده اند . (28 )
بنابراین , اگر برخی از اهل سنت می گویند : « حضرت مهدی (عج ) به دنیا نیامده است . » , ادعایی بی اساس است که حتی با گفته ها و نوشته های بزرگان خودشان نیز سازگار نیست .
شاید برخی از اهل سنت همانند ابن حجر هیثمی , طولانی بودن عمر را دلیل بر عدم ولادت امام مهدی (عج ) بدانند , ولی باید گفت , خدایی که قادر است عیسی بن مریم را زنده نگه دارد تا به مهدی (عج ) اقتدا کند و یونس را در شکم ماهی محافظت کند و یا به نوح پیامبر , نهصد و پنجاه سال عمر بدهد , آیا قدرت ندارد به مهدی (عج ) عمر طولانی عنایت کند(29 ) خود اهل نیز به زنده بودن عیسی , خضر , صالح , و ... معتقدند .
نتیجه این که ولادت حضرت مهدی , امری است مسلم و قطعی و خود اهل سنت هم به آن واقفند و عوامل و انگیزه های دیگری وجود دارد که نمی گذارد حق را بازگو کنند و حقانیت شیعه و وجود امام زمان (عج ) را ثابت کنند.
پانوشت ها :
(1 ) . عون المعبود , (شرح سنن ابی داود) , ج 11 , ص 362 (به نقل از الطریق الی المهدی المنتظر , سعید ایوب , ص 1 ) .
(2 ) . نظم المتناثر فی الحدیث المتواتر , ص .226 (به نقل از الطریق الی المهدی المنتظر , ص 91 ) .
(3 ) . البدایه و النهایه , ج 6 , ص .281
(4 ) . الامام المهدی (علیه السلام ) , شیخ محمد باقر ایروانی , ص .11
(5 ) . تاریخ ابن خلدون , ج 1 , ص .199
(6 ) . تفسیر المنار , ج 10 , ص 393 , ج 9 , ص 499 .507
(7 ) . تاریخ ابن خلدون , ج 1 , ص 555 , فصل .52
(8 ) . در مورد کسانی که به ذکر احادیث مربوط به امام مهدی (علیه السلام )پرداخته اند , به : المهدی المنتظر فی الفکر الاسلامی , ص 2926 مراجعه شود.
(9 ) . مسند احمد , ج 1 , ص 377 , ح 3563 ; الصواعق المحرقه , ص .249
(10 ) . مسند احمد , ج 3 , ص 36 , ح 10920 ; کنزالعمال , ج 14 , ص 271 , ح .38691
(11 ) . سنن ابی داود , ج 4 , ص 106 و 107 , ح .4282
(12 ) . سنن ابن ماجه , کتاب الفتن , ح .4029
(13 ) . کنزالعمال , ج 14 , ص 264 , ح .38663
(14 ) . اطنار المنیف , ابن قیم جوزی , ص 151 (به نقل از الامام مهدی , میلانی , ص 21 ) .
(15 ) . کنزالعمال , ج 14 , ص 268 , ح .38678
(16 ) . السنن الوارده فی الفتن و غوائلها و الساعه و اشراطها , عثمان بن سعید المقری , ج 5 , ص 1057 , نشر دارالعاصمه , ریاض , چاپ اول , 1416 هـ .
(17 ) . همان , ج 6 , ص .1237
(18 ) . الفتن , ج 1 , ص 373 , نعیم بن حماد المروزی , مکتبه التوحید , قاهره , چاپ اول , .1412
(19 ) . الصواعق المحرقه , ابن حجر هیثمی , ج 2 , ص 478 , موسسه الرساله , بیروت , چاپ اول , .1997
(20 ) . همان , ج 2 , ص .482
(21 ) . اصول کافی , ثقه الاسلام کلینی , ترجمه سید جواد مصطفوی , ج 1 , نشر فرهنگ اهل البیت .
(22 ) . الاحتجاج , احمد بن علی طبرسی , تحقیق ابراهیم بهادری و ... , ج 1 , ص 168 , انتشارات اسوه , چ دوم , سال .1416 نیز درباره ی احادیثی که نام ائمه (علیهم السلام ) را ذکر کرده اند , به صحیح مسلم , ج 6 , ص 3 و 4 , باب الاماره , رجوع شود .
(23 ) . ینابیع الموده , شیخ سلیمان قندوزی حنفی , ص .179
(24 ) . همان مدرک .
(25 ) . وفیات الاعیان , ابن خلکان , ج 4 , ص .562
(26 ) . العبر فی خبر من غبر , ج 3 , ص .31
(27 ) . الاعلام , ج 6 , ص .80
(28 ) . امامت و مهدویت , ج 2 , ص 56 ـ 241 , چاپ بهمن , نوبت اول .
(29 ) . به بحارالانوار , ج 51 , ص 99 ـ 102 رجوع شود .
روایات فراوانی درباره امام مهدی (عج ) , وارد شده به حدی که به حد تواتر می رسد. این امر در میان علمای اهل سنت شیوع دارد , به گونه ای که از جمله معتقدات آنان به شمار می آید
همان گونه که گفته شد , اهل سنت بالاتفاق به مهدویت معتقد هستند و به دلیل وجود روایت های متواتر , ظهور حضرت مهدی (عج ) در آخرالزمان را جز اعتقادات قطعی خود می دانند

 

+ نوشته شده توسط هاشم در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 9:27 |
في کتاب الطالب في مناقب امير المومنين علي عليه السلام الباب الثاني و الستون /۱۱۸-۱۹۹/ ط الغري سنه ۱۳۵۶ هجريه للعلامه امام الحرمين و مفتي العراقين محدث الشام و صدر الحفاظ ابي عبدالله محمد بن يوسف بن محمد القرشي الکنجي الشافعي المتوفي سنه ۶۵۸ هجريه  اخرج بسنده المعنعن المتصل بجابر بن عبدالله الانصاري انه قال :  کنا عند النبي صلي الله عليه و اله و سلم فاقبل علي بن ابي طالب فقال النبي (ص) (( قد اتاکم اخي ثم التفت الي الکعبه فضربها بيده ثم قال : و الذي نفسي بيده .. ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامه . ثم انه اولکم ايمانا ? و اوفاکم بعهد الله ? و اقومکم بامر الله ? و اعدلکم في الرعيه و اقسمکم بالسويه و اعظمکم عند الله مزيه )).

قال: و نزلت ( ان الذين امنوا و عملوا الصلحات اولئک هم خير البريه )

قال و کان اصحاب محمد (ص) اذا اقبل علي عليه السلام قالوا: قد جاء خير البريه .

ثم قال العلامه الکنجي : هکذا رواه محدث الشام في کتابه - تاريخ ابن عساکر - بطرق شتي? و ذکر ها محدث العراق و مورخها - و اظنه يقصد الخطيب البغدادي صاحب تاريخ بغداد - رواه عن زر عن عبدالله عن علي قال : قال رسول الله (ص) ((من لم يقل علي خير البريه قد کفر)).

ترجمه :

 در کتاب الطالب في مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام باب دوم و ستون /۱۱۸-۱۹۹/ ط الغري  سال ۱۳۵۶هجري از علامه امام الحرمين و مفتي العراقين محدث الشام و صدر الحفاظ ابي عبدالله محمد بن يوسف بن محمد القرشي الکنجي الشافعي متوفي سال  ۶۵۸ هجري   از سند جابر بن عبدالله انصاري نقل مي کند . که گفت : 

در کنار پیامبر اعظم (ص) بودیم سپس علی علیه السلام را در آغوش گرفت و فرمود : برادرم نزد شما آمد سپس روی مبارک خویش را بسوی کعبه نمود و با دست خود به آن کوبید و فرمود : قسم به آنکه جانم در دست اوست این ( امام علی ع) و شیعیانش در روز قیامت از پیروزمندان هستند. زیرا او اولین شما در ایمان و وفای عهد و در استقامت بر امر الهی و اولین شما در عدول و قضاوت بین خانواده و اولین شما در تقسیم به برابری و با عظمت ترین شما نزد خدا است . 

+ نوشته شده توسط هاشم در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 20:11 |

موضوع شبهه: طول عمر مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

متن شبهه:

اگر حضرت مهدی زنده است، چگونه بیش از یازده قرن عمر کرده و با نسلهای بی‌شماری زیسته است و در عین حال گرفتار دوران کهن‌سالی نشده است؟ چگونه ممکن است انسانی قرنهای متمادی زندگی کند؟ آیا به صرف آنکه نوح (علیه السلام) چنین عمر طولانی داشته باشد، می‌توان مسئلۀ‌ طول عمر را به دیگران سرایت داد؟

پاسخ كامل:

یکی از مهم‌ترین شبهاتی که همواره در طول تاریخ مطرح بوده این است که اگر حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنده است، چگونه بیش از یازده قرن عمر کرده و با نسل های بی‌شماری زیسته است و در عین حال گرفتار دوران کهن‌سالی نشده است؟ چگونه ممکن است یک انسان قرنهای متمادی زندگی کند؟ آیا به صرف آنکه نوح (علیه السلام) چنین عمر طولانی داشته باشد، می‌توان مسئلۀ‌ طول عمر را به دیگران سرایت داد؟

از نظر عقلی چند برابر عمرِ طبیعی و معمولی انسان‌ها زیستن محال و غیر ممکن نیست، امّا از آنجا که انسان همواره در محیط زندگی خود به سلسله‌ای از امور عادت می‌کند اگر واقعه‌ای بر خلاف این عادات مشاهده کند، آن را بعید و غیرممکن می‌شمارد. اگر همین امر بعید و غیر ممکن چندین مرتبه به وقوع بپیوندد، قریب و ممکن می شود. طول عمر امام زمان نیز به همین شکل است در صورتی که در لابه‌لای تاریخ به اخبار و روایات صحیح در مورد عمر طولانی برخی از افراد دست یابیم، به طور طبیعی مسئله طول عمر امام زمان امری عادی و ممکن جلوه می‌نماید:

بهترین موردی که هرگونه شک و تردید را می‌زداید بیان کتاب آسمانی، قرآن کریم در مورد حضرت نوح (علیه السلام) است؛ آنجا که می‌فرماید: ﴿لقد أرسلنا نوحاً إلی قومه فلبث فیهم الف سنة إلّا خمسین عاماً﴾ (عنکبوت/14)

قرآن دربارۀ حضرت عیسی می‌فرماید: ﴿و قولهم إنّا قتلنا المسیح عیسی‌بن مریم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه… و ما قتلوه یقیناً بل رفعه الله إلیه و کان الله عزیزاً حکیماً﴾ (نساء/ 157و 158)

در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است که حضرت عیسی بار دیگر به زمین فرود خواهد آمد.1

در مورد حضرت خضر برخی روایات تصریح دارند که زنده است و در زمان مهدی می‌آید.

در برخی از روایات، در مورد دجال آمده است که تا کنون حیات دارد و تا ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) حیات خواهد داشت.

پژوهشگران و نویسندگان بسیاری در مورد دیر‌زیستی انسان مطالعاتی انجام داده و نمونه‌هایی از انسانها که عمر طولانی داشته‌اند ذکر کرده‌اند؛ از جمله سجستانی (م250)، کتابی به نام المُعَمَّرون دارد که در آن از افرادی نام برده که بیش از پانصد سال عمر کرده‌اند.

با توجه به مطالب فوق چنین به نظر می‌رسد که در وادی عقل و نقل، مسئلۀ طول عمر چندان بعید و محال نمی‌نماید.

فخر رازی در تفسیر خود می‌گوید:

گروهی از پزشکان معتقدند عمر انسان بیش از یکصد و بیست سال نمی‌باشد، ولی آیۀ قرآن با این سخن مخالفت دارد و عقل هم موافق آیۀ قرآن است. به درستی که باقی ماندن انسان با همین ساختار و ترکیب ذاتاً ممکن است…2

از طرفی ما بر این باوریم که عمر هر انسان در اختیار و تقدیر خدای متعال است. خداوند متعال برای افرادی که عمر دراز دارند زمینه‌ها و عوامل دیر‌زیستی را تا رسیدن اجلشان فراهم می‌نماید. در این زمینه دانش بشری در راستای پیدا کردن علل بیماری و مرگ نوید امکان دست‌یابی به راز طول عمر را می‌دهد.

چه‌بسا حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در راستای ارادۀ الهی و با استفاده از علم الهی خود به تمامی علل و عوامل بیماریها و مسائل کوتاه‌کنندۀ عمر آگاهی دارد و از نظر طبیعی سلامت خود را حفظ می‌کند.

حتی اگر بپذیریم که پیری قانونی فراگیر و بدون استثنا است، در این صورت چه مانعی دارد که در مورد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این امر یکی از معجزات الهی باشد؟ در طول تاریخ نمونه‌های فراوانی از طبیعت از راه معجزه به کلی دگرگون شده و از کار افتاده‌اند؛ مانند جریان حضرت ابراهیم (علیه السلام) که خداوند در قرآن آنرا چنین ترسیم می‌کند: ﴿قُلنا یا نارکونی برداً و سلاماً علی ابراهیم﴾ (انبیاء/ 69)

امروزه در پرتو پژوهشها و اختراعات، انسان به وسایل و دستگاههایی دست یافته که اگر سالها پیش سخنی دربارۀ آنها می‌شنید، به شدت انکار می‌کرد؛ در حالی که امروز چنان به راحتی در دسترس قرار گرفته‌اند که بسیار ناچیز و بی‌اهمیت به شمار می‌آیند؛ بنابراین انکار برخی مطالب از آن جهت که فعلاً نمونه و شاهدی برایش موجود نیست از دیدگاه عقل و منطق پذیرفته نیست.

در پایان به گفتار شیرین شهید صدر اشاره می‌کنیم که فرمودند:

شاید این یک تصادف باشد که در طول تاریخ انسانی تنها دو تن مأمور به پاک ساختن تمدن انسانی از مایه‌های فساد و تباهی باشند و در عین حال زندگی آن دو چنان طولانی شود که چندین برابر یک آدم معمولی عمر کنند. نوح، نخستین آن دو در گذشته نقش خود را به پایان برد و به گفتۀ صریح قرآن 950 سال در میان قوم خویش درنگ کرد. دیگری مهدی است که نقش خود را در آینده ایفا می‌کند و تا کنون بیش از هزار سال در میان تودۀ قوم خویش زیسته است. چگونه زندگانی طولانی نوح را باور داریم، امّا طول عمر مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را نمی‌پذیریم.3

با فرض پذیرش این مطلب که مهدی (علیه السلام) هم‌اکنون زنده است و علی‌رغم عمر طولانی خود در سلامت کامل به سر می‌برد سؤالات زیادی به ذهن خطور می‌کند:

ایشان در کجا زندگی می‌کند (در کدام کشور، قاره، شهر یا …)؟ آیا خانه دارد یا در کوه و دشت زندگی می‌کند؟ اگر خانه دارد، وسائل زندگی خود را چگونه تأمین می کند؟ آیا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در این مدت طولانی ازدواج کرده است یا نه؟ در صورت ازدواج، آیا اقوامش او را می‌شناسند یا نه؟…

آری، با پذیرش فرض فوق صدها سؤال از این دست به وجود می‌آید. باید دقت کرد که طرح این‌گونه مسائل در اثبات اصل غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مداخله‌ای ندارد. از برخی روایات چنین برمی‌آید که حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در عصر غیبت در مکان خاص و شهر معینی استقرار دائمی ندارد و به طور ناشناس در بین مردم زندگی می‌کند. صاحب‌الأمر از این جهت به یوسف (علیه السلام) شباهت دارد.

همان‌گونه که برادران عاقل و دانای یوسف، با وجود معاشرتی که از قبل با او داشتند، موقعی که به محضرش شرفیاب شدند او را نشناختند و تا وقتی که یوسف خود را معرفی ننمود با او چون بیگانه‌ای برخورد کردند. داستان مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و مردمان نیز همین گونه است. از طرفی بین یعقوب و یوسف بیش از هجده روز راه فاصله نبود، امّا در عین حال یعقوب هیچ اطلاعی از وی نداشت. چه‌بسا حضرت مهدی (علیه السلام) نیز در فاصلۀ نزدیکی از خانه های ما زندگی می‌کند و ما هیچ اطلاعی از ایشان نداریم.

آن حضرت در بین مردم تردد می‌کند و در بازارهایشان راه می‌رود و در عین حال مردم او را نمی‌شناسند و به این وضع زندگی او ادامه می‌یابد تا هنگامی که خداوند به او اجازۀ معرفی کردن به مردم را بدهد.4 با توجه به آنچه گذشت وقتی آن حضرت به طور ناشناس در میان مردم رفت و آمد داشته باشد مانعی ندارد که ضروریات زندگی خود را به طور معمول تهیه نماید و مثل نیاکانش از مقتضیات عصر خود بهره برد.


1. صحیح مسلم، ج1، ص137، ح247، باب نزول عیسی (علیه السلام).
2. فخررازی، تفسیر کبیر، ج25، ص42.
3. آیت الله صدر، بحوث حول المهدی، ترجمۀ کتابخانه بزرگ اسلامی، مؤسسه الامام مهدی، ص34.
4. رک: علامۀ مجلسی، بحارالانوار، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ج52، ص154.

 

موضوع شبهه: مهدی بر اساس شریعت داود حکم می‌کند.

روایات مورد شبهه:

محمَد بن یحيی عن أحمد بن محمَد عن محمد بن سنان عن أبان، قال: سمعت أبا‌عبدالله (علیه السلام) یقول: لا تذهب الدنیا حتى یخرج رجل منی یحكم بحكومة آل داود ولا یسأل بینة، یعطی كل نفس حقها.

محمد عن أحمد بن محمد عن ابن‌محبوب عن هشام بن سالم عن عمَار الساباطی، قال : قلت لأبی‌عبد الله (علیه السلام): بما تحكمون إذا حكمتم؟ قال: بحكم الله وحكم داود ، فإذا ورد علینا الشَیء الذی لیس عندنا تلقَانا به روح القُدُس .

محمد بن أحمد عن محمد بن خـالد عن النَضر بن سوید عن یحی الحلبی عن عمران بن أعین عن جعید الهمدانی عن علی بن الحـسین (علیه السلام)، قال: سألته بأی حكم تحكمون؟ قال: بحكم آل داود، فإن أعیانا شیء تلقانا به روح القُدُس.

اًحمد بن مهران رحمه الله عن محمد بن على عن ابن‌محبوب عن هشام بن سالم عن عمَار السَاباطی، قال قلت لأبی‌عبدالله (علیه السلام): ما منزلة الأئمَة ؟ قال كمنزلة ذی‌القرنین وكمنزلة یوشع وكمنزلة آصف، صاحب سلیمان. قلت: فبما تحكمون ؟ قال: بحكم الله وآل داود وحكم محمَد صلى الله علیه وسلم ولتلقَانا به روح القُدُس.

منابع روایت:

الأصول من الكافی، كتاب الحجة، الجزء الأول ص 397- 398

متن شبهه:

کلینی، که برای شیعیان نقش بخاری را ایفا می‌کند، در کتاب الحجه از اصول کافی روایت کرده است که مهدی بر اساس شریعت داود و آل داود حکم می‌کند. بر این اساس شیعیان معتقد به نسخ دین محمدی و بازگشت به یهودیت هستند؛ یعنی بر اساس این روایات، مهدی به شریعت و آیین پیامبران یهود حکم می‌کند و دین محمدی را کامل نمی‌داند.

منابع پاسخ:

لسان العرب، داراحیاء التراث العربی، ج12، ص141؛ قاموس المحیط، ج4، ص98؛ تاج العروس، مکتبة الحیاة، بیروت، ج8، ص252؛ کافی، کتاب النوادر، ج7، ص421؛ تهذیب الأحکام، دارکتب الاسلامیه، ج7، ص229؛ شرح اصول کافی، ملاصالح مازندرانی، ج6، ص419؛ بصائر الدرجات، مؤسسۀ اعلمی، ص279؛ مستدرک الوسائل، مؤسسۀ آل البیت، ج17، ص365 و الارشاد، مفید، ج2، ص386.

خلاصه پاسخ:

الف) عبارت «حکم بحکم داود و سلیمان» به معنای حکومت کردن مهدی بر اساس شریعت داود نمی‌باشد، بلکه «حکم» در لغت بمعنای قضاوت کردن و داوری است.

ب) بر اساس برخی روایات خداوند داود را در میان پیامبران به قضاوت بر اساس عالم واقع منحصر به فرد کرده است؛ بنابراین معنای حدیث این است که مهدی بر اساس عالم واقع حكم می‌كند و این است مفهوم حكم كردن بر اساس شریعت داود (علیه السلام).

پاسخ كامل:

بر اساس روایاتی که در برخی کتب روایی شیعه و از جمله کتاب کافی آمده است مهدی مانند داود نبی حکم می‌کند. برخی این روایات را به معنای نسخ آیین محمدی و بازگشت به یهودیت می‌دانند؛ یعنی بر اساس این روایات ناگزیریم بپذیریم مهدی به شریعت و آیین پیامبران یهود حکم می‌کند و دین محمدی را کامل نمی‌داند.

از آنجا که پذیرش این مسئله با فلسفۀ بعثت پیامبران و تکمیل رسالت ایشان تنافی دارد آنها را جعلی و موضوع می‌دانند و به خاطر وجود این اخبار در کتب روایی شیعیان و از جمله کتاب کافی به اعتبار جوامع روایی شیعه خدشه وارد می‌کنند. به راستی آیا پس از آنکه دین الهی توسط آخرین پیامبر خدا تکامل یافت سزاوار است بپذیریم مهدی بر اساس شریعت داود حکم می‌کند؟

برای پاسخ به این سؤال مطالب خود را به شرح زیر ارائه می‌کنیم:

بر اساس مستند اشکال، که جملۀ «حکم بحکم داود و سلیمان» می‌باشد، این عبارت هرگز به معنای حکومت کردن مهدی بر اساس شریعت داود نیست، بلکه «حکم» به معنای قضاوت کردن و داوری است.1 و مراد از این عبارت این است که قضاوت و داوری مهدی در آخرالزمان مانند قضاوت و داوری داود و آل داود است.

چنین به نظر می‌رسد که قضاوتهای داود و خاندان او یک نوع قضاوت خاص و منحصربه فرد بوده که در این حدیث بیان شده است. داود یکی از پیامبران بزرگ بنی‌اسرائیل بود که حکومتی عظیم داشت و در آیات متعددی از قرآن مقام والای او ستوده شده است. خداوند قدرت فراوانی به او عنایت کرده بود و حتی کوهها و پرندگان را مسخر او ساخته بود.2 قرآن یکی از قضاوتهای او را چنین نقل می‌کند:

روزی دو برادر نزد داود آمدند و گفتند بین ما قضاوت کن. یکی از آنها گفت: «من یک میش دارم و برادرم نود و نه میش ودر عین حال مدعی است که این یک میش هم از آنِ او است.» حضرت داود بدون اینکه تأملی کند و از متهم چیزی بپرسد حکم را صادر کرد و هیچ‌گونه دلیل و بینه‌ای در تأیید سخنان شاکی نطلبید. با توجه به اینکه هیچ‌گونه اعتراضی از سوی متهم مطرح نشد می‌توان گفت این حکم مورد قبول طرفین واقع شده است.

نمونه‌های دیگر از قضاوت داود (علیه السلام):

ـ روزی شخصی نزد داود آمد و مدعی شد فلان شخص مالم را دزدیده است. در همین حال به داود (علیه السلام) وحی شد که متهم پدر شاکی را کشته و مالش را ربوده است. در این هنگام داود بدون هیچ گونه بررسی و دلیل خواستنی دستور قتل دزد را صادر کرد و او را کشت و مردم از این کار تعجب کردند.

ـ روزی پیرمردی نزد داود آمد و گفت این جوان بدون اجازه وارد باغ من شده و ضمن خوردن انگورهای آن آنها را خراب کرده است. در همین هنگام خداوند به داود (علیه السلام) وحی کرد که این پیر، پدر جوان را کشته و باغ آنها را غصب کرده است و پول زیادی از آنها دزدیده است. آن‌گاه داود (علیه السلام) بدون هیچ‌گونه پرسش و دلیل خواستنی شمشیری به جوان داد و گردن پیر را زد و باغ را به جوان بازگرداند.3 بر اساس برخی روایات موجود در کتب روایی، خداوند داود را در میان پیامبران به قضاوت بر اساس عالم واقع منحصر به فرد کرده است؛4 به عبارت دیگر داود (علیه السلام) به حکم واقعی امور، از طریق الهامات غیبی آگاهی می‌یافت و به همین خاطر در امر قضاوت، ظواهر امور را رعایت نمی‌کرد و بدون درخواست بینه و دلیل حکم می‌کرد. این مسئله مخصوص داود (علیه السلام) است و پیامبران دیگر این‌گونه حکم نمی‌کردند، بلکه بر اساس حجتها و دلائل ظاهری حکم صادر می‌کردند. پیامبر عظیم‌الشأن اسلام نیز چنین حکم می‌کردند؛ به طوری که خودشان فرمودند: «إنّما أقضی بینکم بالبینات و الایمان».5

بنابراین حکم کردن و قضاوت کردن داود (علیه السلام) یک شاخصۀ منحصربه فرد دارد و آن این است که وی در قضاوت، بر اساس الهامات غیبی و عالم واقع حکم می‌کند. آنچه در روایات شیعیان بارها نقل شده حاکی از مضمون فوق است و مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر اساس علم (الهی) خود حکم می‌کند و دلیل و بینه نمی‌طلبد؛ همان‌طور که علی (علیه السلام) گاهی چنین عمل می‌کرد و داود و سلیمان نیز گاهی چنین قضاوت می‌کردند.6

بر اساس برخی از روایات می‌توان فهمید كه مهدی بر اساس عالم واقع حكم می‌كند و این است مفهوم حكم كردن به شریعت داود (علیه السلام) مانند:

ـ امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «إذا قام قائم آل محمد (صلی الله علیه و‌ آله)، حکم بحکم داود و سلیمان و لا یسئل الناس بینة.»7

ـ امام صادق (علیه السلام): «إذا قام قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله) حکم بین الناس بحکم داود لایحتاج إلی بینة یلهمه الله فیحکم بعلمه»8

به امید تحقق وعدۀ الهی که چون به وقوع بپیوندد بساط ظلم و جور در سرتاسر جهان برچیده شود و حکومت صالحان در زمین محقق گردد.


1. رک: ابن منظور، لسان العرب، داراحیاء التراث العربی، ج12، ص141؛ فیروزآبادی، قاموس الحیط، ج4، ص98؛ زبیدی، تاج العروس، مکتبة الحیاة، بیروت، ج8، ص252 و … .
2. ص / 18و 19.
3. کافی، کتاب النوادر، ج7، ص421.
4. اصول کافی، ج7، ص421.
5. اصول کافی، دارکتب الاسلامیه، ج7، ص141 و تهذیب الاحکام، دارکتب الاسلامیة، ج7، ص229.
6. شرح اصول کافی، ملاصالح مازندرانی، ج6، ص419.
7. بصائر الدرجات، محمدبن حسن صفار. موسسه اعلمی. ص279. کافی ج1 ص379.
8. مستدرک الوسائل، موسسه آل البیت. ج17، ص365 و الارشاد، مفید، ج2، ص386.

+ نوشته شده توسط هاشم در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 19:5 |
عایشه دختر ابوبکر و همسر پیامبر است. کنیه او ام عبدالله و مادرش ام رومان دختر عمیر بن عامر بن وهمان بن حارث بن غنم بن مالک بن کنانه است. پیامبر در سال دوم یا سوم پس از هجرت با او ازدواج کرد زمانی که آن حضرت در گذشت عایشه، هجده ساله بود.

عایشه از آن پس تا هنگام مرگ به شخصیتی موثر تبدیل شد که حوادث زیادی را پدید آورد. در زمان پیامبر پس از اینکه پیامبر رازی را به او و همسر دیگرش حفصه گفت، برخلاف آنچه پیامبر گفته بود که آنرا افشا نکنند، آنها راز را بر ملا کردند. خداوند در همین زمینه آیاتی را در سرزنش این دو نازل فرمود. (آیات اولیه سوره تحریم)

در زمان عثمان، عایشه به یکی از سرسخت ترین مخالفان او تبدیل گردید. عثمان دستور داده بود که عطای او را قطع کنند. یک وقتی عثمان وارد مسجد شد. عایشه صدا زد که ای خیانتگر! در امانت خیانت کردی و رعیت را ضایع نمودی. عثمان در مقابل، آیه مربوط به زن حضرت نوح را بر وی تطبیق کرد.

زمانی دیگر عثمان کسانی را که به شرابخوری ولید بن عقبه شهادت داده بودند، تهدید به مجازات کرد. عایشه بر او بانگ زد که حدود شرعی را بلا اجرا گذاشته و گواهان را مورد اهانت خود قرار داده ای؟ آن شاهدان از ترس مجازات، به خانه عایشه پناه بردند. عایشه به عثمان می گفت: چه زود سنت و روش رسول خدا را ترک کردی. وی عثمان را نعثل (مردی یهودی) می نامید.
این سخنان که از دهان همسر پیامبر خارج می شد. تاثیر بسزایی در سقوط عثمان گذاشت این دشمنی تا جایی رسید که عایشه فتوای قتل عثمان را صادر کرد.

عایشه از زمان خود پیامبر با امیرالمومنین دشمنی داشت، لذا پس از خلافت امام علی، طلحه و زبیر که به مخالفت با آن حضرت پرداخته بودند، با علم به این امر نزد عایشه رفته و او را نیز با خود همراه ساختند.
آنها به بصره رفته و تعدادی را کشتند و بیت المال بصره را مصادره و عثمان بن حنیف حاکم بصره را مورد شکنجه قرار دادند. امیر المومنین بلافاصله همراه با سپاهی حرکت کردند و جنگ جمل میان آنها واقع شد. جمل به معنای شتر و حاکی از نقشی است که عایشه در جنگ داشته، چرا که عایشه بر شتر سرخ مویی سوار بود که سپاهیان از آن محافظت می کردند.

سرانجام امام حسن آن شتر را که نماد این سپاه بود از بین برد. وقتی جنگ با شکست سپاه جمل به پایان رسید. حضرت علی علیه السلام دستور داد تا عایشه را با احترام به مدینه باز گردانند. خود عایشه همیشه با یاد آوری این جریان تاسف می خورد و می گریست. اما نقش عایشه فراتر از این امور بود.

وقتی امام حسن مجتبی به شهادت رسید، خواستند آن حضرت را در جوار مرقد پیامبر دفن کنند. اما عایشه بار دیگر کینه خود را به اهل بیت نشان داد و گفت « چنین چیزی هرگز انجام نخواهد شد.» مروان بن حکم و دیگر بنی امیه نیز با دفن حضرت در آنجا مخالفت کردند بنابراین امام حسین که بنا به وصیت خود حضرت مجتبی نمی خواست خونی ریخته شود، آن حضرت را در بقیع دفن فرمود.

معاویه وقتی که به مدینه آمد با عایشه دیدار کرد نظر او را درباره ولایتعهدی یزید پرسید. عایشه مخالف آن بود. اما معاویه گفت که این قضای الهی است و مردم بیعت کرده اند.
وی هدایای زیادی را برای عایشه می فرستاد و حتی زمانی قرض های او را نیز پرداخت.
عایشه جزو دوازده پیشوای اهل سنت می باشد. او احادیث زیادی نقل کرده که برای اهل سنت بسیار مهم و معتبر می باشد.

منابع: تاریخ خلفا، ص 159 و 388.
سقیفه بنی ساعده، ص 145،
تاریخ ابن کثیر،‌ج 8، ص 136.

+ نوشته شده توسط هاشم در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 22:2 |

بسم الله الرحمن الرحیم

ابوبکر بارها از شیطانی صحبت می کند که همراهش بوده است :

« اما و الله ما انا بخیرکم٬ فان استقمت فاتبعونی٬ و ان اعوججت فقومونی فان لی شیطانا یعترینی عند غضبی٬ فاذا رایتمونی مغضبا فاجتنبونی لا اوثر فی اشعارکم و لا ابشارکم.»

به خدا سوگند من بهترین شما نیستم ٬ اگر به راه راست بودم از من تبعیت کنید و اگر راهم کج و منحرف شد٬ مرا به راه راست و صحیح برگردانید٬ زیرا شیطانی نزد من است که به هنگام غضب و خشم بر من عارض می شود٬ ژس اگر دیدید خشمگینم از من اجتناب کنید که به شما جور و ستمی نرسانم .

منبع :  سیره ابن هاشم ٬ج۴ ٬ ص ۳۱۱ ٬ تاریخ یعقوبی٬ ج۲ ٬ص۱۲۷ ٬ ایام ابی بکر تاریخ طبری٬ ج۳ ٬ ص ۲۴۵ .

قال عمر ابن الخطاب :

« کانت بیعه ابی بکر فلتة ( او فلتة کفلتات الجاهلیه ) وقی الله المسلمین شرها فمن عاد الی مثلها فاقتلوه.»

بیعت با ابوبکر امری بدون تدبیر ٬ مشورت و دقت بود که خدا مسلمانان را از شر آن محفوظ داشت٬ ژس هر کس چنین کاری را تکرار کند٬ او را بکشید.

منبع : الغدیر ج۵ ص ۳۷۰ و ج ۷ ص ۸۰ - صحیح بخاری ٬ باب رجم الحبلی٬ ج ۶۶۸۱ - الصواعق المحرقه ٬ ص۱۰ و ۱۴ و ۳۶ .

+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:37 |
یکی از مفسران معروف اهل سنت به نام «ثعلبی» ماجرای لیله المبیت را در تفسیر خود چنین روایت می‌کند:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که تصمیم به هجرت به سوی مدینه گرفت، علی علیه السلام را در مکه مامور بازگرداندن امانت‌های مردم که نزد او بود فرمود.
پیامبر در شب عزیمتش دستور داد علی علیه السلام در بستر او بخوابد. آن شب مشرکین اطراف خانه او را گرفته بودند و قصد کشتن پیامبر را داشتند. پیامبر به علی علیه السلام فرمود:«روانداز سبزرنگ مرا روی خود بینداز و در بستر من بخواب. انشاء الله هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.»
علی علیه السلام نیز همین کار را انجام داد. در این هنگام خداوند به جبرئیل و مکائیل* وحی فرستاد که: من در میان شما پیمان برادری ایجاد کردم و عمر یکی را طولانی‌تر از دیگری قرار دادم. کدام یک از شما این عمر طولانی را برای دیگری می‌خواهد؟
اما هر یک از آن دو، ترجیح دادند زندگی ِ طولانی‌تر، از آن ِ خودشان باشد.
خداوند به آنها وحی فرستاد: شما چرا همچون علی بن ابی طالب علیه السلام نیستید؟ من میان او و محمد، برادری بر قرار ساختم و او در بستر پیامبر خوابید و جان او را بر جان خویش مقدم شمرد. به زمین فرود بروید و او را از شر دشمنانش حفظ کنید.
آنها فرود آمدند. جبرئیل بالای سر علی و میکائیل پایین پایش ایستاد. جبرئیل گفت:«آفرین، آفرین! ای علی چه کسی همانند تو است؟! خداوند متعال به تو نزد فرشتگان مباهات کرد!»

در این هنگام که پیامبر به سوی مدینه می‌رفت، آیه 207 سوره بقره در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شد:« و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤف بالعباد» (برخی از مردم مومن و فداکار، جان خود را در قبال خشنودی خدا می‌فروشند؛ و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.)

این شب تاریخی را که حضرت علی علیه السلام در جایگاه پیامبر و برای نجات جان او در بسترش خوابید، لیلة المبیت نامیده شده است.

  • میکائیل یکی از چهار فرشته مقرب خدا و مأمور روزی رساندن به مخلوقات است.
+ نوشته شده توسط هاشم در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:8 |

l ابو ابكر بن ابي قحافه

« مرا به خود واگذاريد و از من دست بكشيد من بهترين شما نيستم در حالى كه على ميان شماست » .

( أقيلوني لست به خير منكم و على فيكم )

در جاى ديگر مى گويد : « على نزديكترين مردم به خدا ، و بهترين فرد از نظر منزلت و بالاترين كس از خدمت فداكارى و مجاهدت است » .

l عمر ابن خطاب :

« ما ، در زمان پيغمبر چنان به على مى نگريستيم كه بر ستارگان نگاه مى كنيم » .

و در جاى ديگر مى گويد : « اگر على نبود هر آينه عمر هلاك مى شد » .

l محمد بن ادريس شافعى پيشواى مذهب شافعى :

« دوستى على سپر آتش دوزخ است . او امام انسانها وپريان است . او وصى به حق مصطفى و تقسيم كننده بهشت و دوزخ است . . » .

در جاى ديگر مى گويد : « اگر على معنويت خويش را آنچنان كه بود ظاهر مى كرد همه به او سجده مى كردند » .

l زمخشرى مفسر بزرگ سنى مذهب :

« من چه بگويم در باره مردى كه فضايل او را دشمنانش از راه كينه جويى و حسد انكار كردند ، دوستانش از ترس و بيم پنهان داشتند ، باز از اين ميان آن قدر فضيلتهاى وى انتشار يافت كه غرب و شرق را فرا گرفت » .

l ابن ابي الحديد از دانشمندان بزرگ سنى معتزله :

« اى على عالم برين و جهان ملكوت ، همان تربت پاكى است كه جثه مقدس تو را در برگرفته است ، اگر آثار حدوث در وجود تو آشكار نگشته بود ،

مى گفتم : تو بخشنده روان كالبدها و گيرنده جان جاندارانى ! اگر عوامل مرگ طبيعى در وجود تو اثر نگذاشته بود ، مى گفتم : تو روزى ده همگانى ! تويى كه كم و زياد هر گونه بخواهى مى بخشى »

در جاى ديگر مى گويد : « چه بگويم در باره مردى كه همه فضيلت ها به او منتهى مى شود و هر مكتب و هر گروهى خود را به او منسوب مى سازد ، آرى اوست رئيس همه فضيلتها . . . » .

l عبد الفتاح عبد المقصود استاد دانشگاه اسكندريه مصر در كتاب ارزشمند الامام على مى نويسد :

« من همواره اخلاق و موهبتهاى الهى وآنچه را كه تشكيل دهنده شخصيت است ، مقياس شناختن عظمت انسانى قرار مى دهم . از اين رو بعد از محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)كسى را نديده ام كه شايسته باشد پس از او قرار گيرد ، يا بتواند در رديفش بيايد ، جز پدر فرزندان پاك و برگزيده پيامبر « يعنى على بن ابى طالب » و من در اين سخن به طرفدارى تشيع وادار نشده ام ، بلكه اين رأيى است كه حقايق تاريخ به آن گويا است .

امام « على » برترين مردى است كه ما در روزگار تا پايان عمر خود چون او نزاييده و اوست كه هرگاه هدايت طلبان به جستجوى اخبار و گفتارش برآيند ، از هر خبرى براى آنان شعاعى مى درخشد . آرى او مجسمه اى از كمال است كه در قالب بشريت ريخته شده است . . . » .

l دكتر طه حسين دانشمند و نويسنده مشهور مصرى :

« على از خود خشنود نمى بود مگر وقتى كه حق جامعه و مردم را اداء كرده باشد ، يعنى نماز را براى مردم به پا داشته باشد ، و با رفتار و گفتار مردم را تعليم داده ، وشبانگاه شام فقيران را داده باشد ، و محتاجان را از سؤال بى نياز كرده باشد . . .

على مردم را با سيره و رفتار خود موعظه مى كرد . آرى او هم امام مردم بوده

و هم معلم آنان . . . » .

l پروفسور عباس محمود عقاد :

« على كسى است كه متجاوز از هزار و سيصد سال ، ميليونها نفوس در باره او به بحث و تحقيق و مطالعه پرداخته اند ، و او را « نمونه كامل و اعلاى بشر » دانسته ، و فرد منحصر به فرد « انسان كامل » شناخته اند  » .

l ميخائيل نعيمه نيوسنده مشهور مسيحى عرب :

« در واقع بر هر مورخ و نويسنده اى به هر اندازه كه باهوش و با شخصيت ، نكته سنج و نابغه هم باشد امكان ندارد كه حتى در هزار صفحه بتواند تصوير كاملى از بزرگانى كه رديف على هستند بكشد و براى شما مجسم سازد و بتواند رويدادهاى مهمى را كه در دوران آن به وقوع پيوسته به نحو شايسته اى روشن سازد پس آنچه را كه على در باره آن فكر و دقت نموده و آنچه كه اين شخصيت بزرگ عربى بين خود و خداى خود گفته و عمل كرده است از امورى است كه هرگز هيچ گوشى آن را نشنيده و هيچ چشمى آن را نديده است و البته آن خيلى بيشتر از آن است كه با دستش نمودار و يا با قلم و زبانش آشكار كرده است و بنابر اين هر صورتى كه ما از او ترسيم و نقاشى كنيم مسلماً تصوير ناقص خواهد بود » .

l جرج زيدان :

« آيا على پسر عموى پيامبر و جانشين و داماد او نبود ؟ آيا او آن دانشمند پرهيز كار ودادگر نبود ؟ آيا او آن مرد با اخلاص و غيور نبود كه در پرتو مردانگى و غيرتش اسلام و مسلمانان عزت يافتند ؟ شخص على مظهر كامل صفات حسنه و خصال پسنديده بود و بر تمام ياران پيامبر فزونى داشت » .

l توماس كار لايل فيلسوف و نويسنده مشهور انگليسى :

« اما على ، ما را جز اين نرسد كه او را دوست بداريم و بدو عشق بورزيم ، چه او جوانمردى عالى مقدار و بزرگ نفس بود . از سرچشمه وجدانش مهر و

نيكويى سيل آسا سرازير مى گشت ، از دلش شعله هاى نيرومندى و دلاورى زبانه مى كشيد . شجاعتر از شير ژيان بود ، اما شجاعتى ممزوج با مهربانى و لطف و رأفت و دل نرمى . . . » .

l دكتر بولس سلامه نويسنده و شاعر سر شناس مسيحى :

« من يك مسيحى هستم ، ولى ديده باز دارم و تنگ بين نيستم ، من يك مسيحى هستم كه در باره شخصيت بزرگى صحبت مى كنم كه مسلمانان در باره او مى گويند : خدا از او راضى است ، صفا با اوست و شايد هم خدا به او احترام بگذارد . . .

على جايى را اشغال كرده است كه يك دانشمند ، او را ستاره درخشان آسمان علم و ادب مى بيند ، و يك نويسنده برجسته از شيوه نگارش او پيروى مى كند ، و يك فقيه ، هميشه بر تحقيقات و پديده هاى او تكيه دارد . . . و هيچ كتابى جز قرآن بر كتاب او برترى ندارد » .

l فؤاد جرداق شاعر مسيحى :

« هر گاه دشواريهاى زندگى رو به من مى آورد و از رنجهاى روزگار آزرده مى شوم به آستان على از اندوه خود پناه مى برم زيرا او پناهگاه هر ماتمى است .

او بر ستمكاران همچون رعد و بر شكست خوردگان ياورى دلسوز و مهربان است » .

l سليمان كتانى اديب مسيحى :

« هر سخنى در باره على بن ابى طالب گفته شود كه او را در مكان و زمان محصور دارد جز سخن پردازى و ترتيب الفاظ نخواهد بود آن هم الفاظى بسته و مرده كه روح معانى بدان در نتواند آمد » .

+ نوشته شده توسط هاشم در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:2 |

 

 

الميزان في تفسير القرآن

للعلامة السيد محمد حسين الطباطبائي


(بيان)

قوله تعالى: فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، الفاء للتفريع، و هو تفريع المباهلة على التعليم الإلهي بالبيان البالغ في أمر عيسى بن مريم (عليهما السلام) مع ما أكده في ختمه بقوله: الحق من ربك فلا تكن من الممترين.

و الضمير في قوله: فيه راجع إلى عيسى أو إلى الحق المذكور في الآية السابقة.

و قد كان البيان السابق منه تعالى مع كونه بيانا إلهيا لا يرتاب فيه مشتملا على البرهان الساطع الذي يدل عليه قوله: إن مثل عيسى عند الله كمثل آدم الآية، فالعلم الحاصل فيه علم من جهة البرهان أيضا، و لذلك كان يشمل أثره رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و غيره من كل سامع فلو فرض تردد من نفس السامع المحاج من جهة كون البيان وحيا إلهيا لم يجز الارتياب فيه من جهة كونه برهانا يناله العقل السليم، و لعله لذلك قيل: من بعد ما جاءك من العلم و لم يقل: من بعد ما بيناه لهم.

و هاهنا نكتة أخرى و هي أن في تذكيره (صلى الله عليه وآله وسلم) بالعلم تطييبا لنفسه الشريفة أنه غالب بإذن الله، و أن ربه ناصره و غير خاذله البتة.

قوله تعالى: فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم، المتكلم مع الغير في قوله: ندع، غيره في قوله: أبناءنا و نساءنا و أنفسنا فإنه في الأول مجموع المتخاصمين من جانب الإسلام و النصرانية، و في الثاني و ما يلحق به من جانب الإسلام، و لذا كان الكلام في معنى قولنا: ندع الأبناء و النساء و الأنفس فندعو نحن أبناءنا و نساءنا و أنفسنا و تدعون أنتم أبناءكم و نساءكم و أنفسكم، ففي الكلام إيجاز لطيف.

و المباهلة و الملاعنة و إن كانت بحسب الظاهر كالمحاجة بين رسول الله و بين رجال النصارى لكن عممت الدعوة للأبناء و النساء ليكون أدل على اطمينان الداعي بصدق دعواه و كونه على الحق لما أودعه الله سبحانه في قلب الإنسان من محبتهم و الشفقة عليهم فتراه يقيهم بنفسه، و يركب الأهوال و المخاطرات دونهم، و في سبيل حمايتهم و الغيرة عليهم و الذب عنهم، و لذلك بعينه قدم الأبناء على النساء لأن محبة الإنسان بالنسبة إليهم أشد و أدوم.

و من هنا يظهر فساد ما ذكره بعض المفسرين: أن المراد بقوله: ندع أبناءنا و أبناءكم «الخ» ندع نحن أبناءكم و نساءكم و أنفسكم، و تدعوا أنتم أبناءنا و نساءنا و أنفسنا.

و ذلك لإبطاله ما ذكرناه من وجه تشريك الأبناء و النساء في المباهلة.

و في تفصيل التعداد دلالة أخرى على اعتماد الداعي و ركونه إلى الحق، كأنه يقول: ليباهل الجمع الجمع فيجعل الجمعان لعنة الله على الكاذبين حتى يشمل اللعن و العذاب الأبناء و النساء و الأنفس فينقطع بذلك دابر المعاندين، و ينبت أصل المبطلين.

و بذلك يظهر أن الكلام لا يتوقف في صدقه على كثرة الأبناء و لا على كثرة النساء و لا على كثرة الأنفس فإن المقصود الأخير أن يهلك أحد الطرفين بمن عنده من صغير و كبير، و ذكور و إناث، و قد أطبق المفسرون و اتفقت الرواية و أيده التاريخ: أن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) حضر للمباهلة و لم يحضر معه إلا علي و فاطمة و الحسنان (عليه السلام) فلم يحضر لها إلا نفسان و ابنان و امرأة واحدة و قد امتثل أمر الله سبحانه فيها.

على أن المراد من لفظ الآية أمر، و المصداق الذي ينطبق عليه الحكم بحسب الخارج أمر آخر، و قد كثر في القرآن الحكم أو الوعد و الوعيد للجماعة، و مصداقه بحسب شأن النزول واحد كقوله تعالى: )الذين يظاهرون منكم من نسائهم ماهن أمهاتهم( الآية: المجادلة - 2، و قوله تعالى: )والذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا(: المجادلة - 3، و قوله تعالى: )لقد سمع الله قول الذين قالوا إن الله فقير ونحن أغنياء(: آل عمران - 181، و قوله تعالى: )و يسألونك ماذا ينفقون قل العفو(: البقرة - 219، إلى غير ذلك من الآيات الكثيرة التي وردت بلفظ الجمع و مصداقها بحسب شأن النزول مفرد.

قوله تعالى: ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين، - الابتهال - من البهلة بالفتح و الضم و هي اللعنة، هذا أصله ثم كثر استعماله في الدعاء و المسألة إذا كان مع إصرار و إلحاح.

و قوله: فنجعل لعنة الله، كالبيان للابتهال، و قد قيل: فنجعل، و لم يقل، فنسأل إشارة إلى كونها دعوة غير مردودة حيث يمتاز بها الحق من الباطل على طريق التوقف و الابتناء.

و قوله: الكاذبين مسوق سوق العهد دون الاستغراق أو الجنس إذ ليس المراد جعل اللعنة على كل كاذب أو على جنس الكاذب بل على الكاذبين الواقعين في أحد طرفي المحاجة الواقعة بينه (صلى الله عليه وآله وسلم) و بين النصارى حيث قال (صلى الله عليه وآله وسلم): إن الله لا إله غيره و إن عيسى عبده و رسوله، و قالوا: إن عيسى هو الله أو إنه ابن الله أو إن الله ثالث ثلاثة.

و على هذا فمن الواضح أن لو كانت الدعوى و المباهلة عليها بين النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و بين النصارى أعني كون أحد الطرفين مفردا و الطرف الآخر جمعا كان من الواجب التعبير عنه بلفظ يقبل الانطباق على المفرد و الجمع معا كقولنا: فنجعل لعنة الله على من كان كاذبا فالكلام يدل على تحقق كاذبين بوصف الجمع في أحد طرفي المحاجة و المباهلة على أي حال: إما في جانب النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و إما في جانب النصارى، و هذا يعطي أن يكون الحاضرون للمباهلة شركاء في الدعوى فإن الكذب لا يكون إلا في دعوى فلمن حضر مع رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، و هم علي و فاطمة و الحسنان (عليه السلام) شركة في الدعوى و الدعوة مع رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و هذا من أفضل المناقب التي خص الله به أهل بيت نبيه (صلى الله عليه وآله وسلم) كما خصهم باسم الأنفس و النساء و الأبناء لرسوله (صلى الله عليه وآله وسلم) من بين رجال الأمة و نسائهم و أبنائهم.

فإن قلت: قد مر أن القرآن يكثر إطلاق لفظ الجمع في مورد المفرد و أن إطلاق النساء في الآية مع كون من حضرت منهن للمباهلة منحصرة في فاطمة (عليها السلام) فما المانع من تصحيح استعمال لفظ الكاذبين بهذا النحو؟.

قلت: إن بين المقامين فارقا و هو أن إطلاق الآيات لفظ الجمع في مورد المفرد إنما هو لكون الحقيقة التي تبينها أمرا جائز التحقق من كثيرين يقضي ذلك بلحوقهم بمورد الآية في الحكم، و أما فيما لا يجوز ذلك لكون مورد الآية مما لا يتعداه الحكم، و لا يشمل غيره الوصف فلا ريب في عدم جوازه نظير قوله تعالى: )وإذ تقول للذي أنعم الله عليه وأنعمت عليه أمسك عليك زوجك واتق الله(: الأحزاب - 37 و قوله تعالى: )لسان الذي يلحدون إليه أعجمي وهذا لسان عربي مبين(: النحل - 103 و قوله تعالى: )إنا أحللنا لك أزواجك اللاتي آتيت أجورهن - إلى أن قال: وامرأة مؤمنة إن وهبت نفسها للنبي إن أراد النبي أن يستنكحها خالصة لك من دون المؤمنين(: الأحزاب - 50.

و أمر المباهلة في الآية مما لا يتعدى مورده و هو مباهلة النبي مع النصارى فلو لم يتحقق في المورد مدعون بوصف الجمع في كلا الطرفين لم يستقم قوله: الكاذبين بصيغة الجمع البتة.

فإن قلت: كما أن النصارى الوافدين على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) أصحاب دعوى و هي أن المسيح هو الله أو ابن الله أو هو ثالث ثلاثة من غير فرق بينهم أصلا و لا بين نسائهم و بين رجالهم في ذلك كذلك الدعوى التي كانت في جانب رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و هي أن الله لا إله إلا هو و أن عيسى بن مريم عبده و رسوله كان القائمون بها جميع المؤمنين من غير اختصاص فيه بأحد من بينهم حتى بالنبي (صلى الله عليه وآله وسلم) فلا يكون لمن أحضره فضل على غيره غير أن النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) أحضر من أحضر منهم على سبيل الأنموذج لما اشتملت عليه الآية من الأبناء و النساء و الأنفس، على أن الدعوى غير الدعوة و قد ذكرت أنهم شركاء في الدعوة.

قلت: لو كان إتيانه بمن أتى به على سبيل الأنموذج لكان من اللازم أن يحضر على الأقل رجلين و نسوة و أبناء ثلاثة فليس الإتيان بمن أتى به إلا للانحصار و هو المصحح لصدق الامتثال بمعنى أنه لم يجد من يمتثل في الإتيان به أمره تعالى إلا من أتى و هو رجل و امرأة و ابنان.

و إنك لو تأملت القصة وجدت أن وفد نجران من النصارى إنما وفدوا على المدينة ليعارضوا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و يحاجوه في أمر عيسى بن مريم فإن دعوى أنه عبد الله و رسوله إنما كانت قائمة به مستندة إلى الوحي الذي كان يدعيه لنفسه، و أما الذين اتبعوه من المؤمنين فما كان للنصارى بهم شغل و لا لهم في لقائهم هوى كما يدل على ذلك قوله تعالى في صدر الآية: فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل، و كذا قوله تعالى - قبل عدة آيات -: فإن حاجوك فقل أسلمت وجهي لله و من اتبعن.

و من هنا يظهر: أن إتيان رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) بمن أتى به للمباهلة لم يكن إتيانا بنحو الأنموذج إذ لا نصيب للمؤمنين من حيث مجرد إيمانهم في هذه المحاجة و المباهلة حتى يعرضوا للعن و العذاب المتردد بينهم و بين خصمهم، و إنما أتى (صلى الله عليه وآله وسلم) بمن أتى به من جهة أنه (صلى الله عليه وآله وسلم) كان طرف المحاجة و المداعاة فكان من حقه أن يعرض نفسه للبلاء المترقب على تقدير الكذب فلو لا أن الدعوى كانت قائمة بمن أتى به منهم كقيامها بنفسه الشريفة لم يكن لإتيانه بهم وجه فإتيانه بهم من جهة انحصار من هو قائم بدعواه من الأبناء و النساء و الأنفس بهم لا من جهة الإتيان بالأنموذج فقد صح أن الدعوى كانت قائمة بهم كما كانت قائمة به.

ثم إن النصارى إنما قصدوه (صلى الله عليه وآله وسلم) لا لمجرد أنه كان يرى أن عيسى بن مريم (عليهما السلام) عبد الله و رسوله و يعتقد ذلك بل لأنه كان يدعيه و يدعوهم إليه فالدعوة هي السبب العمدة التي بعثهم على الوفود و المحاجة فحضوره و حضور من حضر معه للمباهلة لمكان الدعوى و الدعوة معا فقد كانوا شركاءه في الدعوة الدينية كما شاركوه في الدعوى كما ذكرناه.

فإن قلت: هب أن إتيانه بهم لكونهم منه، و انحصار هذا الوصف بهم لكن الظاهر - كما تعطيه العادة الجارية - أن إحضار الإنسان أحباءه و أفلاذ كبده من النساء و الصبيان في المخاطر و المهاول دليل على وثوقه بالسلامة و العافية و الوقاية فلا يدل إتيانه (صلى الله عليه وآله وسلم) بهم على أزيد من ذلك و أما كونهم شركاء في الدعوة فهو بمعزل عن أن يدل عليه فعله.

قلت: نعم صدر الآية لا يدل على أزيد مما ذكر لكنك قد عرفت أن ذيلها أعني قوله: على الكاذبين، يدل على تحقق كاذبين في أحد طرفي المحاجة و المباهلة البتة، و لا يتم ذلك إلا بأن يكون في كل واحد من الطرفين جماعة صاحبة دعوى إما صادقة أو كاذبة فالذين أتى بهم النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) مشاركون معه في الدعوى و في الدعوة كما تقدم فقد ثبت أن الحاضرين كانوا بأجمعهم صاحبي دعوى و دعوة معه (صلى الله عليه وآله وسلم)، و شركاء في ذلك.

فإن قلت: لازم ما ذكرته كونهم شركاء في النبوة.

قلت: كلا فقد تبين فيما أسلفناه من مباحث النبوة أن الدعوة و التبليغ ليسا بعين النبوة و البعثة و إن كانا من شئونها و لوازمها، و من المناصب و المقامات الإلهية التي يتقلدها، و كذا تبين مما تقدم من مبحث الإمامة أيضا أنهما ليسا بعين الإمامة و إن كانا من لوازمها بوجه.

قوله تعالى: إن هذا لهو القصص الحق و ما من إله إلا الله، هذا إشارة إلى ما تقدم من قصص عيسى (عليه السلام)، و الكلام مشتمل على قصر القلب أي ما قصصناه هو الحق دون ما تدعيه النصارى من أمر عيسى.

و في الإتيان بإن و اللام و ضمير الفصل تأكيد بالغ لتطييب نفس رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و تشجيعه في أمر المباهلة بإيقاظ صفة يقينه و بصيرته و وثوقه بالوحي الذي أنزله الله سبحانه إليه، و يتعقبه التأكيد الثاني بإيراد الحقيقة بلازمها و هو قوله: و ما من إله إلا الله فإن هذه الجملة لازمة كون القصص المذكور حقا.

قوله تعالى: و إن الله لهو العزيز الحكيم معطوف على أول الآية، و هو بما فيه من التأكيد البالغ تطييب آخر و تشجيع لنفس النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) إن الله لا يعجز عن نصرة الحق و تأييده، و لا أنه يغفل أو يلهو عن ذلك بإهمال أو جهل فإنه هو العزيز فلا يعجز عما أراده الحكيم فلا يجهل و لا يهمل لا ما عملته أوهام خصماء الحق من إله غير الله سبحانه.

و من هنا يظهر وجه الآيتان بالاسمين: العزيز الحكيم، و أن الكلام مسوق لقصر القلب أو الإفراد.

قوله تعالى: فإن الله عليم بالمفسدين، لما كان الغرض من المحاجة و كذا المباهلة بحسب الحقيقة هو إظهار الحق لم يكن يعقل التولي عن الطريق لمريد الغرض و المقصد فلو كانوا أرادوا بذلك إظهار الحق و هم يعلمون أن الله سبحانه ولي الحق لا يرضى بزهوقه و دحوضه لم يتولوا عنها فإن تولوا فإنما هو لكونهم لا يريدون بالمحاجة ظهور الحق بل الغلبة الظاهرية و الاحتفاظ على ما في أيديهم من حاضر الوضع، و السنة التي استحكمت عليه عادتهم، فهم إنما يريدون ما تزينه لهم أهواؤهم و هوساتهم من شكل الحياة، لا الحياة الصالحة التي تنطبق على الحق و السعادة فهم لا يريدون إصلاحا بل إفساد الدنيا بإفساد الحياة السعيدة فإن تولوا فإنما هو لأنهم مفسدون.

و من هنا يظهر أن الجزاء وضع فيه السبب مكان المسبب أعني الإفساد مكان عدم إرادة ظهور الحق.

و قد ضمن الجزاء وصف العلم حيث قيل فإن الله عليم ثم أكد بإن ليدل على أن هذه الصفة متحققة في نفوسهم ناشبة في قلوبهم فيشعر بأنهم سيتولون عن المباهلة لا محالة، و قد فعلوا و صدقوا قول الله بفعلهم.

(بحث روائي)

في تفسير القمي، عن الصادق (عليه السلام): أن نصارى نجران لما وفدوا على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، و كان سيدهم الأهتم و العاقب و السيد، و حضرت صلاتهم فأقبلوا يضربون الناقوس و صلوا، فقال أصحاب رسول الله: يا رسول الله هذا في مسجدك؟ فقال دعوهم فلما فرغوا دنوا من رسول الله فقالوا إلى ما تدعو؟ فقال: إلى شهادة أن لا إله إلا الله، و أني رسول الله، و أن عيسى عبد مخلوق يأكل و يشرب و يحدث، قالوا: فمن أبوه؟ فنزل الوحي على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فقال: قل لهم: ما تقولون في آدم، أ كان عبدا مخلوقا يأكل و يشرب و يحدث و ينكح؟ فسألهم النبي، فقالوا نعم: قال فمن أبوه؟ فبهتوا فأنزل الله: إن مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب الآية، و قوله: فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم إلى قوله: فنجعل لعنة الله على الكاذبين فقال رسول الله: فباهلوني فإن كنت صادقا أنزلت اللعنة عليكم، و إن كنت كاذبا أنزلت علي فقالوا أنصفت فتواعدوا للمباهلة فلما رجعوا إلى منازلهم قال رؤساؤهم السيد و العاقب و الأهتم إن باهلنا بقومه باهلناه فإنه ليس نبيا، و إن باهلنا بأهل بيته خاصة لم نباهله فإنه لا يقدم إلى أهل بيته إلا و هو صادق فلما أصبحوا جاءوا إلى رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و معه أمير المؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين (عليهما السلام) فقال النصارى: من هؤلاء؟ فقيل لهم هذا ابن عمه و وصيه و ختنه علي بن أبي طالب، و هذا ابنته فاطمة، و هذا ابناه الحسن و الحسين ففرقوا فقالوا لرسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) نعطيك الرضا فاعفنا من المباهلة فصالحهم رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) على الجزية و انصرفوا.

و في العيون، بإسناده عن الريان بن الصلت عن الرضا (عليه السلام): في حديثه مع المأمون و العلماء في الفرق بين العترة و الأمة، و فضل العترة على الأمة، و فيه قالت العلماء: هل فسر الله الاصطفاء في كتابه؟ فقال الرضا (عليه السلام): فسر الاصطفاء في الظاهر سوى الباطن في اثني عشر موضعا و ذكر المواضع من القرآن، و قال فيها: و أما الثالثة حين ميز الله الطاهرين من خلقه، و أمر نبيه بالمباهلة بهم في آية الابتهال فقال عز و جل فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم - فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم - و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم، قالت العلماء: عنى به نفسه، قال أبو الحسن: غلطتم إنما عنى به علي بن أبي طالب، و مما يدل على ذلك قول النبي: لينتهين بنو وليعة أو لأبعثن إليهم رجلا كنفسي يعني علي بن أبي طالب، و عنى بالأبناء الحسن و الحسين، و عنى بالنساء فاطمة فهذه خصوصية لا يتقدمهم فيها أحد، و فضل لا يلحقهم فيه بشر، و شرف لا يسبقهم إليه خلق إذ جعل نفس علي كنفسه، الحديث.

و عنه، بإسناده إلى موسى بن جعفر (عليه السلام): في حديث له مع الرشيد، قال الرشيد له: كيف قلتم إنا ذرية النبي، و النبي لم يعقب، و إنما العقب للذكر لا للأنثى، و أنتم ولد البنت و لا يكون له عقب. فقلت: أسأله بحق القرابة و القبر و من فيه إلا ما أعفاني عن هذه المسألة، فقال: تخبرني بحجتكم فيه يا ولد علي و أنت يا موسى يعسوبهم و إمام زمانهم، كذا أنهي إلي، و لست أعفيك في كل ما أسألك عنه حتى تأتيني فيه بحجة من كتاب الله، و أنتم تدعون معشر ولد علي أنه لا يسقط عنكم منه شيء لا ألف و لا واو إلا تأويله عندكم، و احتججتم بقوله عز و جل: ما فرطنا في الكتاب من شيء، و قد استغنيتم عن رأي العلماء و قياسهم. فقلت: تأذن لي في الجواب؟ فقال: هات، قلت: أعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم و من ذريته داود و سليمان و أيوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزي المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و إلياس، من أبو عيسى يا أمير المؤمنين؟ فقال: ليس له أب فقلت: إنما ألحقه بذراري الأنبياء من طريق مريم، و كذلك ألحقنا الله تعالى بذراري النبي من أمنا فاطمة، أزيدك يا أمير المؤمنين؟ قال: هات، قلت: قول الله عز و جل، فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم - فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم - و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم - ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين، و لم يدع أحد أنه أدخل النبي تحت الكساء عند المباهلة مع النصارى إلا علي بن أبي طالب و فاطمة و الحسن و الحسين فكان تأويل قوله أبناءنا الحسن و الحسين، و نساءنا فاطمة و أنفسنا علي بن أبي طالب: و في سؤالات المأمون عن الرضا (عليه السلام): قال المأمون: ما الدليل على خلافة جدك علي بن أبي طالب؟ قال: آية أنفسنا قال: لو لا نساءنا قال لو لا أبناءنا.

أقول: قوله: آية أنفسنا يريد أن الله جعل نفس علي كنفس نبيه (صلى الله عليه وآله وسلم) و قوله: لو لا نساءنا معناه: أن كلمة نساءنا في الآية دليل على أن المراد بالأنفس الرجال فلا فضيلة فيه حينئذ، و قوله: لو لا أبناءنا معناه أن وجود أبناءنا فيها يدل على خلافه فإن المراد بالأنفس لو كان هو الرجال لم يكن مورد لذكر الأبناء.

و في تفسير العياشي، بإسناده عن حريز عن أبي عبد الله (عليه السلام)، قال: إن أمير المؤمنين (عليه السلام) سئل عن فضائله فذكر بعضها ثم قالوا له زدنا فقال إن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) أتاه حبران من أحبار النصارى من أهل نجران فتكلما في أمر عيسى فأنزل الله هذه الآية: إن مثل عيسى عند الله كمثل آدم إلى آخر الآية فدخل رسول الله فأخذ بيد علي و الحسن و الحسين و فاطمة ثم خرج و رفع كفه إلى السماء، و فرج بين أصابعه، و دعاهم إلى المباهلة، قال: و قال أبو جعفر (عليه السلام) و كذلك المباهلة يشبك يده في يده يرفعهما إلى السماء فلما رآه الحبران قال أحدهما لصاحبه: و الله لئن كان نبيا لنهلكن و إن كان غير نبي كفانا قومه فكفا و انصرفا.

أقول: و هذا المعنى أو ما يقرب منه مروي في روايات أخر من طرق الشيعة و في جميعها أن الذين أتى بهم النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) للمباهلة هم علي و فاطمة و الحسنان فقد رواه الشيخ في أماليه، بإسناده عن عامر بن سعد عن أبيه، و رواه أيضا فيه، بإسناده عن عبد الرحمن بن كثير عن الصادق (عليه السلام)، و رواه فيه، أيضا بإسناده عن سالم بن أبي الجعد يرفعه إلى أبي ذر رضوان الله عليه، و رواه أيضا فيه، بإسناده عن ربيعة بن ناجد عن علي (عليه السلام)، و رواه المفيد في كتاب الاختصاص، بإسناده عن محمد بن الزبرقان عن موسى بن جعفر (عليه السلام)، و رواه أيضا فيه، عن محمد بن المنكدر عن أبيه عن جده، و رواه العياشي في تفسيره، عن محمد بن سعيد الأردني عن موسى بن محمد بن الرضا عن أخيه، و رواه أيضا عن أبي جعفر الأحول عن الصادق (عليه السلام) و رواه أيضا فيه، في رواية أخرى عن الأحول عنه (عليه السلام)، و عن المنذر عن علي (عليه السلام)، و رواه أيضا فيه، بإسناده عن عامر بن سعد، و رواه الفرات في تفسيره، معنعنا عن أبي جعفر و عن أبي رافع و الشعبي و علي (عليه السلام) و شهر بن حوشب، و رواه في روضة الواعظين، و في إعلام الورى، و في الخرائج، و غيرها.

و في تفسير الثعلبي، عن مجاهد و الكلبي: أنه (صلى الله عليه وآله وسلم) لما دعاهم إلى المباهلة قالوا: حتى نرجع و ننظر فلما تخالوا قالوا للعاقب و كان ذا رأيهم يا عبد المسيح ما ترى؟ فقال: و الله لقد عرفتم يا معشر النصارى أن محمدا نبي مرسل، و لقد جاءكم بالفصل من أمر صاحبكم، و الله ما باهل قوم نبيا قط فعاش كبيرهم، و لا نبت صغيرهم و لئن فعلتم لنهلكن فإن أبيتم إلا ألف دينكم، و الإقامة على ما أنتم عليه فوادعوا الرجل و انصرفوا إلى بلادكم. فأتوا رسول الله و قد غدا محتضنا بالحسين آخذا بيد الحسن و فاطمة تمشي خلفه، و علي خلفها و هو يقول: إذا أنا دعوت فأمنوا، فقال أسقف نجران يا معشر النصارى إني لأرى وجوها لو سألوا الله أن يزيل جبلا من مكانه لأزاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا، و لا يبقى على وجه الأرض نصراني إلى يوم القيامة، فقالوا: يا أبا القاسم رأينا أن لا نباهلك، و أن نقرك على دينك و نثبت على ديننا، قال: فإذا أبيتم المباهلة فأسلموا، يكن لكم ما للمسلمين، و عليكم ما عليهم فأبوا، قال: فإني أناجزكم، فقالوا: ما لنا بحرب العرب طاقة و لكن نصالحك على أن لا تغزونا، و لا تخيفنا، و لا تردنا عن ديننا على أن نؤدي إليك كل عام ألفي حلة: ألف في صفر، و ألف في رجب، و ثلاثين درعا عادية من حديد فصالحهم على ذلك. و قال: و الذي نفسي بيده إن الهلاك قد تدلى على أهل نجران و لو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازير، و لاضطرم عليهم الوادي نارا، و لاستاصل الله نجران و أهله حتى الطير على رءوس الشجر، و لما حال الحول على النصارى كلهم حتى يهلكوا.

أقول: و روي القصة: قريبا منه في كتاب المغازي، عن ابن إسحاق، و رواه أيضا المالكي في الفصول المهمة، عن المفسرين قريبا منه، و رواه الحموي عن ابن جريح قريبا منه.

و قوله: ألف في صفر المراد به المحرم و هو أول السنة عند العرب و قد كان يسمى صفرا في الجاهلية فيقال صفر الأول و صفر الثاني و قد كانت العرب تنسىء في الصفر الأول ثم أقر الإسلام الحرمة في الصفر الأول فسمي لذلك بشهر الله المحرم ثم اشتهر بالمحرم.

و في صحيح مسلم، عن عامر بن سعد بن أبي وقاص عن أبيه قال: أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا فقال: ما يمنعك أن تسب أبا تراب، قال أما ما ذكرت ثلاثا قالهن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فلن أسبه، لئن يكون لي واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم، سمعت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) يقول حين خلفه في بعض مغازيه فقال له علي: يا رسول الله خلفتني مع النساء و الصبيان؟ فقال له رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم): أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي؟ و سمعته يقول يوم خيبر: لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله، و يحبه الله و رسوله، قال: فتطاولنا لها، فقال: ادعوا لي عليا فأتي به أرمد العين فبصق في عينيه و دفع الراية إليه ففتح الله على يده. و لما نزلت هذه الآية: قل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم - و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل، دعا رسول الله عليا و فاطمة و حسنا و حسينا و قال: اللهم هؤلاء أهل بيتي.

أقول: و رواه الترمذي في صحيحه، و رواه أبو المؤيد الموفق بن أحمد في كتاب فضائل علي، و رواه أيضا أبو نعيم في الحلية، عن عامر بن سعد عن أبيه، و رواه الحمويني في كتاب فرائد السمطين،.

و في حلية الأولياء، لأبي نعيم بإسناده عن عامر بن أبي وقاص عن أبيه قال: لما نزلت هذه الآية دعا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) عليا و فاطمة و حسنا و حسينا فقال: اللهم هؤلاء أهل بيتي و فيه، بإسناده عن الشعبي عن جابر قال: قدم على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) العاقب و الطيب فدعاهما إلى الإسلام فقالا: أسلمنا يا محمد فقال: كذبتما إن شئتما أخبرتكما ما يمنعكما من الإسلام فقالا: فهات إلينا، قال: حب الصليب و شرب الخمر و أكل لحم الخنزير، قال جابر: فدعاهما إلى الملاعنة فواعداه إلى أن يفداه بالغداة فغدا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و أخذ بيد علي و الحسن و الحسين و فاطمة فأرسل إليهما فأبيا أن يجيباه و أقرا له، فقال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و الذي بعثني بالحق لو فعلا لأمطر عليهم الوادي نارا قال جابر: فيهم نزلت: ندع أبناءنا و أبناءكم، قال جابر: أنفسنا و أنفسكم رسول الله و علي، و أبناءنا الحسن و الحسين، و نساءنا فاطمة.

أقول: و رواه ابن المغازلي في مناقبه، بإسناده عن الشعبي عن جابر، و رواه أيضا الحمويني في فرائد السمطين، بإسناده عنه، و رواه المالكي في الفصول المهمة، مرسلا عنه، و رواه أيضا عن أبي داود الطيالسي عن شعبة الشعبي مرسلا، و رواه في الدر المنثور، عن الحاكم و صححه و عن ابن مردويه و أبي نعيم في الدلائل، عن جابر.

و في الدر المنثور، أخرج أبو نعيم في الدلائل من طريق الكلبي عن أبي صالح عن ابن عباس: أن وفد نجران من النصارى قدموا على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و هم أربعة عشر رجلا من أشرافهم منهم السيد و هو الكبير، و العاقب و هو الذي يكون بعده و صاحب رأيهم ثم ساق القصة نحوا مما مر و فيه، أيضا أخرج البيهقي في الدلائل من طريق سلمة بن عبد يشوع عن أبيه عن جده: أن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) كتب إلى أهل نجران قبل أن ينزل عليه طس سليمان: بسم الله إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب من محمد رسول الله إلى أسقف نجران و أهل نجران إن أسلمتم فإني أحمد إليكم الله إله إبراهيم و إسحاق و يعقوب، أما بعد فإني أدعوكم إلى عبادة الله من عبادة العباد، و أدعوكم إلى ولاية من الله من ولاية العباد فإن أبيتم فالجزية، و إن أبيتم فقد آذنتكم بالحرب و السلام، فلما قرأ الأسقف الكتاب فظع به و ذعر ذعرا شديدا، فبعث إلى رجل من أهل نجران يقال له: شرحبيل بن وداعة فدفع إليه كتاب النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) فقرأه، فقال له الأسقف: ما رأيك؟ فقال شرحبيل. قد علمت ما وعد الله إبراهيم في ذرية إسماعيل من النبوة فما يؤمن أن يكون هذا الرجل؟ ليس لي في النبوة رأي، لو كان رأي من أمر الدنيا أشرت عليك فيه، و جهدت لك، فبعث الأسقف إلى واحد بعد واحد من أهل نجران فكلهم قالوا مثل قول شرحبيل فاجتمع رأيهم على أن يبعثوا شرحبيل بن وداعة، و عبد الله بن شرحبيل و جبار بن فيض فيأتونهم بخبر رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم). فانطلق الوفد حتى أتوا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فسألهم و سألوه فلم نزل به و بهم المسألة حتى قالوا له: ما تقول في عيسى بن مريم؟ فقال رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ما عندي فيه شيء يومي هذا فأقيموا حتى أخبركم بما يقال في عيسى صبح الغد، فأنزل الله هذه الآية: إن مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب إلى قوله: فنجعل لعنة الله على الكاذبين، فأبوا أن يقروا بذلك، فلما أصبح رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) الغد بعد ما أخبرهم الخبر أقبل مشتملا على الحسن و الحسين في خميلة له و فاطمة تمشي خلف ظهره للملاعنة، و له يومئذ عدة نسوة، فقال شرحبيل لصاحبيه: إني أرى أمرا مقبلا إن كان هذا الرجل نبيا مرسلا فلاعناه لا يبقى على وجه الأرض منا شعر و لا ظفر إلا هلك فقالا له: ما رأيك؟ فقال: رأيي أن أحكمه فإني أرى رجلا لا يحكم شططا أبدا، فقالا له: أنت و ذلك، فتلقى شرحبيل رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فقال: إني قد رأيت خيرا من ملاعنتك، قال: و ما هو؟ قال حكمك اليوم إلى الليل و ليلتك إلى الصباح فمهما حكمت فينا فهو جائز، فرجع رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و لم يلاعنهم و صالحهم على الجزية: و فيه، أخرج ابن جرير عن علباء بن أحمر اليشكري، قال: لما نزلت هذه الآية، قل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم الآية، أرسل رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) إلى علي و فاطمة و ابنيهما الحسن و الحسين، و دعا اليهود ليلاعنهم، فقال شاب من اليهود: ويحكم أ ليس عهدتم بالأمس إخوانكم الذين مسخوا قردة و خنازير؟ لا تلاعنوا فانتهوا.

أقول: و الرواية تؤيد أن يكون الضمير في قوله تعالى: فمن حاجك فيه، راجعا إلى الحق في قوله: الحق من ربك، فيتم بذلك حكم المباهلة لغير خصوص عيسى بن مريم (عليهما السلام)، و تكون حينئذ هذه قصة أخرى واقعة بعد قصة دعوة وفد نجران إلى المباهلة على ما تقصه الأخبار الكثيرة المتظافرة المنقولة أكثرها فيما تقدم.

و قال ابن طاووس في كتاب سعد السعود، رأيت في كتاب تفسير ما نزل من القرآن في النبي و أهل بيته تأليف محمد بن العباس بن مروان: أنه روى خبر المباهلة من أحد و خمسين طريقا عمن سماه من الصحابة و غيرهم، و عد منهم الحسن بن علي (عليهما السلام) و عثمان بن عفان و سعد بن أبي وقاص و بكر بن سمال و طلحة و الزبير و عبد الرحمن بن عوف و عبد الله بن عباس و أبا رافع مولى النبي و جابر بن عبد الله و البراء بن عازب و أنس بن مالك.

و روي ذلك في المناقب، عن عدة من الرواة و المفسرين و كذا السيوطي في الدر المنثور،.

و من عجيب الكلام ما ذكره بعض المفسرين حيث قال: إن الروايات متفقة على أن النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) اختار للمباهلة عليا و فاطمة و ولديهما، و يحملون كلمة نساءنا على فاطمة، و كلمة أنفسنا على علي فقط، و مصادر هذه الروايات الشيعة، و مقصدهم منها معروف، و قد اجتهدوا في ترويجها ما استطاعوا حتى راجت على كثير من أهل السنة، و لكن واضعيها لم يحسنوا تطبيقها على الآية فإن كلمة نسائنا لا يقولها العربي و يريد بها بنته لا سيما إذا كان له أزواج و لا يفهم هذا من لغتهم.

و أبعد من ذلك أن يراد بأنفسنا علي، ثم إن وفد نجران الذين قالوا: إن الآية نزلت فيهم لم يكن معهم نساؤهم و أولادهم، و كل ما يفهم من الآية أمر النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) إن يدعوا المحاجين و المجادلين في عيسى من أهل الكتاب إلى الاجتماع رجالا و نساء و أطفالا و يجمع هو المؤمنين رجالا و نساء و أطفالا، و يبتهلون إلى الله تعالى بأن يلعن الكاذب فيما يقول عن عيسى.

و هذا الطلب يدل على قوة يقين صاحبه، و ثقته بما يقول كما يدل امتناع من دعوا إلى ذلك من أهل الكتاب سواء كانوا نصارى نجران أو غيرهم على امترائهم في حجاجهم و مما رأتهم فيما يقولون و زلزالهم فيما يعتقدون، و كونهم على غير بينة و لا يقين، و إني لمن يؤمن بالله أن يرضى بأن يجتمع هذا الجمع من الناس المحقين و المبطلين في صعيد واحد متوجهين إلى الله في طلب لعنه و إبعاده من رحمته و أي جرأة على الله و استهزاء بقدرته و عظمته أقوى من هذا؟.

قال: أما كون النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و المؤمنين كانوا على يقين مما يعتقدون في عيسى (عليه السلام) فحسبنا في بيانه قوله تعالى: من بعد ما جاءك من العلم، فالعلم في هذه المسائل الاعتقادية لا يراد به إلا اليقين، و في قوله: ندع أبناءنا و أبناءكم «الخ» وجهان: أحدهما: أن كل فريق يدعو الآخر فأنتم تدعون أبناءنا، و نحن ندعو أبناءكم، و هكذا الباقي.

و ثانيهما: أن كل فريق يدعو أهله فنحن المسلمون ندعو أبناءنا و نساءنا و أنفسنا، و أنتم كذلك.

و لا إشكال في وجه من وجهي التوزيع في دعوة الأنفس، و إنما الإشكال فيه على قول الشيعة، و من شايعهم على القول بالتخصيص، انتهى.

أقول: و هذا الكلام - و أحسب أن الناظر فيه يكاد يتهمنا في نسبته إلى مثله، و اللبيب لا يرضى بإيداعه و أمثاله في الزبر العلمية - إنما أوردناه على وهنه و سقوطه ليعلم أن النزعة و العصبية إلى أين يورد صاحبه من سقوط الفهم و رداءة النظر فيهدم كل ما بنى عليه و يبني كل ما هدمه و لا يبالي، و لأن الشر يجب أن يعلم ليجتنب عنه.

و الكلام في مقامين أحدهما: دلالة الآية على أفضلية علي (عليه السلام)، و هو بحث كلامي خارج عن الغرض الموضوع له هذا الكتاب، و هو النظر في معاني الآيات القرآنية.

و ثانيهما: البحث عما ذكره هذا القائل من حيث تعلقه بمدلول آية المباهلة، و الروايات الواردة في ما جرى بين النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و بين وفد نجران، و هذا بحث تفسيري داخل في غرضنا.

و قد عرفت ما تدل عليه الآية، و أن الذي نقلناه من الأخبار المتكثرة المتظافرة هو الذي يطابق مدلول الآية، و بالتأمل في ذلك يتضح وجوه الفساد في هذه الحجة المختلقة و النظر الواهي الذي لا يرجع إلى محصل، و هاك تفصيلها: منها: أن قوله: و مصادر هذه الروايات الشيعة - إلى قوله: و قد اجتهدوا في ترويجها ما استطاعوا حتى راجت على كثير من أهل السنة، بعد قوله: إن الروايات متفقة، ليت شعري أي روايات يعني بهذا القول؟ أ مراده هذه الروايات المتظافرة التي أجمعت على نقلها و عدم طرحها المحدثون، و ليست بالواحدة و الاثنتين و الثلاث أطبق على نقلها و تلقيها بالقبول أهل الحديث، و أثبتها أرباب الجوامع في جوامعهم، و منهم مسلم في صحيحه و الترمذي في صحيحه و أيدها أهل التاريخ.

ثم أطبق المفسرون على إيرادها و إيداعها في تفاسيرهم من غير اعتراض أو ارتياب، و فيهم جمع من أهل الحديث و التاريخ كالطبري و أبي الفداء بن كثير و السيوطي و غيرهم ثم من الذي يعنيه من الشيعة المصادر لهذه الروايات؟ أ يريد بهم الذين تنتهي إليهم سلاسل الأسناد في الروايات أعني سعد بن أبي وقاص و جابر بن عبد الله و عبد الله بن عباس و غيرهم من الصحابة؟ أو التابعين الذين نقلوا عنهم بالأخذ و الرواية كأبي صالح و الكلبي و السدي و الشعبي و غيرهم، و أنهم تشيعوا لنقلهم ما لا يرتضيه بهواه فهؤلاء و أمثالهم و نظراؤهم هم الوسائط في نقل السنة، و مع رفضهم لا تبقى سنة مذكورة و لا سيرة مأثورة، و كيف يسع لمسلم أو باحث حتى ممن لا ينتحل بالإسلام أن يبطل السنة ثم يروم أن يطلع على تفاصيل ما جاء به النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) من تعليم و تشريع و القرآن ناطق بحجية قول النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و سيرته، و ناطق ببقاء الدين على حيوته، و لو جاز بطلان السنة من رأس لم يبق للقرآن أثر و لا لإنزاله ثمر.

أو أنه يريد أن الشيعة دسوا هذه الأحاديث في جوامع الحديث و كتب التاريخ، فيعود محذور سقوط السنة، و بطلان الشريعة بل يكون البلوى أعم و الفساد أتم.

و منها: قوله: و يحملون كلمة نساءنا على فاطمة، و كلمة أنفسنا على علي فقط، مراده به أنهم يقولون بأن كلمة نساءنا أطلقت و أريدت بها فاطمة و كذا المراد بكلمة أنفسنا علي فقط، و كأنه فهمه مما يشتمل عليه بعض الروايات السابقة: قال جابر: نساءنا فاطمة و أنفسنا علي الخبر، و قد أساء الفهم فليس المراد في الآية بلفظ نسائنا فاطمة، و بلفظ أنفسنا علي بل المراد أنه (صلى الله عليه وآله وسلم) إذ لم يأت في مقام الامتثال إلا بها و به كشف ذلك أنها هي المصداق الفرد لنسائنا، و أنه هو المصداق الوحيد لأنفسنا و أنهما مصداق أبنائنا، و كان المراد بالأبناء و النساء و الأنفس في الآية هو الأهل فهم أهل بيت رسول الله و خاصته كما ورد في بعض الروايات بعد ذكر إتيانه (صلى الله عليه وآله وسلم) بهم إنه قال: اللهم هؤلاء أهل بيتي فإن معنى الجملة أني لم أجد من أدعوه غير هؤلاء.

و يدل على ما ذكرناه من المراد ما وقع في بعض الروايات: أنفسنا و أنفسكم رسول الله و علي، فإن اللفظ صريح في أن المقصود بيان المصداق دون معنى اللفظ.

و منها: قوله: و لكن واضعيها لم يحسنوا تطبيقها على الآية فإن كلمة نساءنا لا يقولها العربي و يريد بها بنته لا سيما إذا كان له أزواج و لا يفهم هذا من لغتهم، و أبعد من ذلك أن يراد بأنفسنا علي، و هذا المعنى العجيب الذي توهمه هو الذي أوجب أن يطرح هذه الروايات على كثرتها ثم يطعن على رواتها و كل من تلقاها بالقبول، و يرميهم بما ذكره و قد كان من الواجب عليه أن يتنبه لموقفه من تفسير الكتاب، و يذكر هؤلاء الجم الغفير من أئمة البلاغة و أساتيذ البيان، و قد أوردوها في تفسيرهم و سائر مؤلفاتهم من غير أي تردد أو اعتراض.

فهذا صاحب الكشاف - و هو الذي ربما خطأ أئمة القراءة في قراءتهم - يقول في ذيل تفسير الآية: و فيه دليل لا شيء أقوى منه على فضل أصحاب الكساء (عليهم السلام) و فيه برهان واضح على صحة نبوة النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) لأنه لم يرو أحد من موافق و لا مخالف: أنهم أجابوا إلى ذلك، انتهى.

فكيف خفي على هؤلاء العظماء أبطال البلاغة و فرسان الأدب أن هذه الأخبار على كثرتها و تكررها في جوامع الحديث تنسب إلى القرآن أنه يغلط في بيانه فيطلق النساء و هو جمع في مورد نفس واحدة؟.

لا و عمري، و إنما التبس الأمر على هذا القائل و اشتبه عنده المفهوم بالمصداق فتوهم: أن الله عز اسمه لو قال لنبيه (صلى الله عليه وآله وسلم): فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم «الخ» و صح أن المحاجين عند نزول الآية وفد نجران و هم أربعة عشر رجلا على ما في بعض الروايات ليس عندهم نساء و لا أبناء، و صح أيضا أن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) خرج إلى مباهلتهم و ليس معه إلا علي و فاطمة و الحسنان كان لازم ذلك أن معنى من حاج وفد نجران، و معنى نسائنا المرأة الواحدة، و معنى أنفسنا النفس الواحدة، و بقي نساؤكم و أبناؤكم لا معنى لهما إذ لم يكن مع الوفد نساء و لا أبناء!.

و كان عليه أن يضيف إلى ذلك لزوم استعمال الأبناء و هو جمع في التثنية و هو أشنع من استعمال الجمع في المفرد فإن استعمال الجمع في المفرد ربما وجد في كلام المولدين و إن لم يوجد في العربية الأصيلة إلا في التكلم لغرض التعظيم لكن استعمال الجمع في المثنى مما لا مجوز له أصلا.

فهذا هو الذي دعاه إلى طرح الروايات و رماها بالوضع، و ليس الأمر كما توهمه.

توضيح ذلك أن الكلام البليغ إنما يتبع فيه ما يقتضيه المقام من كشف ما يهم كشفه فربما كان المقام مقام التخاطب بين متخاطبين أو قبيلين ينكر أو يجهل كل منهما حال صاحبه فيوضع الكلام على ما يقتضيه الطبع و العادة فيؤتى في التعبير بما يناسب ذلك فأحد القبيلين المتخاصمين إذا أراد أن يخبر صاحبه أن الخصومة و الدفاع قائمة بجميع أشخاص قبيله من ذكور و إناث و صغير و كبير فإنما يقول: نخاصمكم أو نقاتلكم بالرجال و الظعائن و الأولاد فيضع الكلام على ما تقتضيه الطبع و العادة فإن العادة تقتضي أن يكون للقبيل من الناس نساء و أولاد و الغرض متعلق بأن يبين للخصم أنهم يد واحدة على من يخاصمهم و يخاصمونه، و لو قيل: نخاصمكم أو نقاتلكم بالرجال و النساء و ابنين لنا كان إخبارا بأمر زائد على مقتضى المقام محتاجا إلى عناية زائدة و تعرفا إلى الخصم لنكتة زائدة.

و أما عند المتعارفين و الأصدقاء و الأخلة فربما يوضع الكلام على مقتضى الطبع و العادة فيقال في الدعوة للضيافة و الاحتفال: سنقرئكم بأنفسنا و نسائنا و أطفالنا، و ربما يسترسل في التعرف فيقال: سنخدمكم بالرجال و البنت و السبطين الصبيين، و نحو ذلك.

فللطبع و العادة و ظاهر الحال حكم، و لواقع الأمر و خارج العين حكم، و ربما يختلفان، فمن بنى كلامه على حكاية ما يعلم من ظاهر حاله، و يقضي به الطبع و العادة فيه ثم بدا حقيقة حاله و واقع أمره على خلاف ما حكاه من ظاهر حاله لم يكن غالطا في كلامه، و لا كاذبا في خبره، و لا لاغيا هازلا في قوله.

و الآية جارية على هذا المجرى فقوله: فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم «الخ» أريد به على ما تقدم: ادعهم إلى أن تحضر أنت و خاصتك من أهلك الذين يشاركونك في الدعوى و العلم، و يحضروا بخاصتهم من أهليهم، ثم وضع الكلام على ما يعطيه ظاهر الحال أن لرسول الله في أهله رجالا و نساء و أبناء و لهم في أهليهم رجال و نساء و أبناء فهذا مقتضى ظاهر الحال، و حكم الطبع و العادة فيه و فيهم، أما واقع الأمر و حقيقته فهو أنه لم يكن له (صلى الله عليه وآله وسلم) من الرجال و النساء و البنين إلا نفس و بنت و ابنان، و لم يكن لهم إلا رجال من غير نساء و لا أبناء، و لذلك لما أتاهم برجل و امرأة و ولدين لم يجبهوه بالتلحين و التكذيب، و لا أنهم اعتذروا عن الحضور بأنك أمرت بإحضار النساء و الأبناء و ليس عندنا نساء و لا أبناء، و لا أن من قصت عليه القصة رماها بالوضع و التمويه.

و من هنا يظهر فساد ما أورده بقوله ثم وفد نجران الذين قالوا إن الآية نزلت فيهم لم يكن معهم نساء و لا أبناء.

و منها: قوله و كل ما يفهم من الآية أمر النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) أن يدعو المحاجين و المجادلين في عيسى من أهل الكتاب إلى الاجتماع رجالا و نساء و أطفالا، و يجمع هو المؤمنين رجالا و نساء و أطفالا، و يبتهلون إلى الله بأن يلعن الكاذب فيما يقول عن عيسى - إلى قوله -: و أنى لمن يؤمن بالله أن يرضى أن يجتمع مثل هذا الجمع من الناس المحقين و المبطلين في صعيد واحد متوجهين إلى الله تعالى في طلب لعنه و إبعاده من رحمته؟ و أي جرأة على الله و استهزاء بقدرته و عظمته أقوى من هذا؟.

و ملخصه أن الآية تدعو الفريقين إلى الاجتماع بأنفسهم و نسائهم و ذراريهم في صعيد واحد ثم الابتهال بالملاعنة، و ينبغي أن يستبان ما هذا الاجتماع المدعو إليه؟ أ هو اجتماع الفريقين كافة أعني المؤمنين بأجمعهم و هم يومئذ عرب ربيعة و مضر جلهم أو كلهم من اليمن و الحجاز و العراق و غيرها، و النصارى و هم أهل نجران من اليمن و نصارى الشام و سواحل البحر الأبيض و أهل الروم و الإفرنج و الإنجليز و النمسا و غيرهم.

و هؤلاء الجماهير في مشارق الأرض و مغاربها تربو نفوسهم بالرجال و النساء و الذراري يومئذ على الملائين بعد الملائين و لا يشك ذو لب أن من المتعذر اجتماعهم في صعيد واحد فالأسباب العادية تأبى ذلك بجميع أركانها، و لازم ذلك أن يندب القرآن الناس إلى المحال، و ينيط ظهور حجته، و تبين الحق الذي يدعيه على ما لا يكون البتة، و كان ذلك عذرا و نعم العذر للنصارى في عدم إجابتهم دعوة النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) إلى المباهلة، و كان ذلك أضر لدعواه منه لدعواهم.

أم هو اجتماع الحاضرين من الفريقين و من في حكمهم أعني المؤمنين من أهل المدينة و ما والاها، و أهل نجران و من والاهم، و هذا و إن كان أقل و أخف شناعة من الوجه السابق لكنه من حيث استحالة التحقق و امتناع الوقوع كسابقه فمن الذي كان يسعه يومئذ أن يجمع أهل المدينة و نجران قاطبة حتى النساء و الذراري منهم في صعيد للملاعنة، و هل هذه الدعوة إلا تعليقا بالمحال، و اعترافا بأن الحق متعذر الظهور.

أم هو اجتماع المتلبسين بالخصام و الجدال من الفريقين أعني النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و الحاضرين عنده من المؤمنين، و وفد نجران من النصارى، و يرد عليه حينئذ ما أورده بقوله: «ثم إن وفد نجران الذين قالوا: إن الآية نزلت فيهم لم يكن معهم نساؤهم و أولادهم، و كان ذلك وقوعا فيما ذكره من المحذور».

و منها: قوله: أما كون النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) و المؤمنين كانوا على يقين مما يعتقدون في عيسى (عليه السلام) فحسبنا في بيانه قوله تعالى: من بعد ما جاءك من العلم فالعلم في هذه المسائل الاعتقادية لا يراد به إلا اليقين.

أقول: أما كون العلم فيها بمعنى اليقين فهو حق و أما كون الآية دالة على كون المؤمنين على يقين من أمر عيسى (عليه السلام) فليت شعري من أين له إثبات ذلك؟ و الآية غير متعرضة بلفظها فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك «الخ» إلا لشأن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، و مقام التخاطب أيضا لا يشمل غيره (صلى الله عليه وآله وسلم) من المؤمنين فإن الوفد من النصارى ما كان لهم هم إلا المحاجة و الخصام مع النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)، و لم يكن لهم هوى في لقاء المؤمنين، و لا كلموهم بكلمة، و لا كلمهم المؤمنون بكلمة.

نعم لو دلت الآية على حصول العلم لأحد غير النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) لدل فيمن جيء به للمباهلة على ما استفدناه من قوله تعالى: على الكاذبين فيما تقدم.

بل القرآن يدل على عدم عموم العلم و اليقين لجميع المؤمنين حيث يقول تعالى: )وما يؤمن أكثرهم بالله إلا وهم مشركون(: يوسف - 106، فوصفهم بالشرك و كيف يجتمع الشرك مع اليقين، و يقول تعالى: )وإذ يقول المنافقون والذين في قلوبهم مرض ما وعدنا الله ورسوله إلا غرورا(: الأحزاب - 12، و يقول تعالى: )ويقول الذين آمنوا لولا نزلت سورة، فإذا أنزلت سورة محكمة وذكر فيها القتال رأيت الذين في قلوبهم مرض ينظرون إليك نظر المغشي عليه من الموت، فأولى لهم طاعة وقول معروف، فلو صدقوا الله لكان خيرا لهم - إلى أن قال -: أولئك الذين لعنهم الله فأصمهم وأعمى أبصارهم): محمد - 23، فاليقين لا يتحقق به إلا بعض أولي البصيرة من متبعي النبي (صلى الله عليه وآله وسلم)، قال تعالى: (فإن حاجوك فقل أسلمت وجهي لله ومن اتبعن): آل عمران - 20، و قال تعالى: (قل هذه سبيلي أدعو إلى الله على بصيرة أنا ومن اتبعني»: يوسف - 108.

و منها: قوله و في قوله ندع أبناءنا و أبناءكم «الخ» وجهان: أحدهما: أن كل فريق يدعو الآخر الخ قد عرفت فساد وجهه الأول و عدم انطباقه على لفظ الآية إذ قد عرفت أن الغرض كان مستوفى حاصلا لو قيل: تعالوا نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين، و إنما زيد عليه قوله: ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم، ليدل على لزوم إحضار كل من الفريقين عند المباهلة أعز الأشياء عنده و أحبها إليه و هو الأبناء و النساء و الأنفس الأهل و الخاصة، و هذا إنما يتم لو كان معنى الآية: ندعو نحن أبناءنا و نساءنا و أنفسنا و تدعون أنتم أبناءكم و نساءكم و أنفسكم، ثم نبتهل، و أما لو كان المعنى ندعو نحن أبناءكم و نساءكم و أنفسكم و تدعون أنتم أبناءنا و نساءنا و أنفسنا ثم نبتهل بطل الغرض المذكور.

على أن هذا المعنى في نفسه مما لا يرتضيه الطبع السليم فما معنى تسليط رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) النصارى على أبنائه و نسائه، و سؤاله أن يسلطوه على ذراريهم و نسائهم ليتداعوا فيتم الحضور و المباهلة مع تأتي ذلك بدعوة كل فريق أهل نفسه لها؟.

على أن هذا المعنى يحتاج في فهمه من الآية إلى فهم معنى التسليط و ما يشابهه - كما تقدم منها، و أنى لنا فهمه؟ فالحق أن هذا الوجه ساقط، و أن الوجه الآخر و هو أن يكون المراد دعوة كل أهل نفسه هو المتعين.

و منها: قوله: و لا إشكال في وجه من وجهي التوزيع في دعوة الأنفس، و إنما الإشكال فيه على قول الشيعة و من شايعهم على القول بالتخصيص، يريد بالإشكال ما أورد على الآية من لزوم دعوة الإنسان نفسه، و هذا الإشكال غير مرتبط بشيء من الوجهين أصلا و إنما هو إشكال على القول بكون المراد بأنفسنا هو رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) كما يحكى عن بعض المناظرات المذهبية حيث ادعى أحد الخصمين أن المراد بأنفسنا، رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فأورد عليه بلزوم دعوة الإنسان نفسه و هو باطل تشير إليه الرواية الثانية المنقولة عن العيون فيما تقدم.

و من هنا يظهر سقوط قوله: إنما الإشكال فيه على قول الشيعة فإن قولهم على ما قدمنا: أن المراد بأنفسنا هو الرجال من أهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، و هم بحسب المصداق رسول الله و علي (عليه السلام)، و لا إشكال في دعوة بعضهم بعضا.

فلا إشكال عليهم حتى على ما نسبه إليهم بزعمه: أن معنى أنفسنا علي فإنه لا إشكال في دعوة النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) عليا (عليه السلام).

و قال تلميذه في المنار، بعد الإشارة إلى الروايات: و أخرج ابن عساكر عن جعفر بن محمد عن أبيه: (قل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم) الآية، قال: فجاء بأبي بكر و ولده، و عمر و ولده، و عثمان و ولده.

قال: و الظاهر أن الكلام في جماعة المؤمنين.

ثم قال بعد نقل كلام أستاذه المنقول سابقا: و في الآية ما ترى من الحكم بمشاركة النساء للرجال في الاجتماع للمباراة القومية و المناضلة الدينية، و هو مبني على اعتبار المرأة كالرجل حتى في الأمور العامة إلا ما استثني منها إلى آخر ما أطنب به من الكلام.

أقول: أما ما ذكره من الرواية فهي رواية شاذة تخالف جميع روايات الآية على كثرتها و اشتهارها و قد أعرض عن هذه الرواية المفسرون، و هي مع ذلك تشتمل على ما لا يطابق الواقع و هو جعله لكل من المذكورين فيه ولدا.

و لا ولد يومئذ لجميعهم البتة.

و كأنه يريد بقوله: و الظاهر أن الكلام في جماعة المؤمنين، أن يستظهر من الرواية الدلالة على أن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) أحضر جميع المؤمنين و أولادهم فيكون قوله: فجاء بأبي بكر و ولده «الخ» كناية عن إحضاره عامة المؤمنين، و كأنه يريد به تأييد شيخه فيما ذكره من المعنى.

و أنت ترى ما عليه الرواية من الشذوذ و الإعراض و المتن ثم في الدلالة على ما ذكره من المعنى.

و أما ما ذكره من دلالة الآية على مشاركة النساء الرجال في الحقوق العامة فلو تم ما ذكره دل على مشاركة الأطفال أيضا، و في هذا وحده كفاية في بطلان ما ذكره.

و قد قدمنا الكلام في اشتراكهن معهم عند الكلام على آيات الطلاق في الجزء الثاني من الكتاب و سيأتي شطر في ما يناسبه من المورد من غير حاجة إلى مثل ما استفاده من الآية.

 

 

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 12:3 |

فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ - آل عمران - آية 61

تفسير القرطبي


 

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ

أي جادلك وخاصمك يا محمد "فيه", أي في عيسى.

مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ‏

بأنه عبد الله ورسوله.

.‏فَقُلْ تَعَالَوْا ‏

أي اقبلوا.

وضع لمن له جـلالة ورفعة ثم صار في الاستعمال لكل داع إلى الإقبال, وسيأتي له مزيد بيان في [الأنعام].

‏نَدْعُ ‏

في موضع جزم.

أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ ‏

دليل على أن أبناء البنات يسمون أبناء; وذلك أن النبي صلى الله عليه وسلم جاء بالحسن والحسين وفاطمة تمشي خلفه وعلي خلفها وهو يقول لهم: (إن أنا دعوت فأمنوا).

وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ

أي نتضرع في الدعاء; عن ابن عباس.

أبو عبيدة والكسائي: نلتعن.

وأصل الابتهال الاجتهاد في الدعاء باللعن وغيره.

قال لبيد:
في كهول سادة من قومه     نظر الدهر إليهم فابتهل
أي اجتهد في إهلاكهم.

يقال: بهله الله أي لعنه.

والبهل: اللعن.

والبهل: الماء القليل.

وأبهلته إذا خليته وإرادته.

وبهلته أيضا.

وحكى أبو عبيدة: بهله الله يبهله بهلة أي لعنه.

ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ‏

قال ابن عباس: هم أهل نجران: السيد والعاقب وابن الحارث رؤساؤهم.

هذه الآية من أعلام نبوة محمد صلى الله عليه وسلم; لأنه دعاهم إلى المباهلة فأبوا منها ورضوا بالجزية بعد أن أعلمهم كبيرهم العاقب أنهم إن باهلوه اضطرم عليهم الوادي نارا فإن محمدا نبي مرسل, ولقد تعلمون أنه جاءكم بالفصل في أمر عيسى; فتركوا المباهلة وانصرفوا إلى بلادهم على أن يؤدوا في كل عام ألف حلة في صفر وألف حلة في رجب فصالحهم رسول الله صلى الله عليه وسلم على ذلك بدلا من الإسلام.

قال كثير من العلماء: إن قوله عليه السلام في الحـسن والحسين لما باهل (ندع أبناءنا وأبناءكم) وقوله في الحسن: (إن ابني هذا سيد) مخصوص بالحسن والحسين أن يسميا ابني النبي صلى الله عليه وسلم دون غيرهما; لقوله عليه السلام: (كل سبب ونسب ينقطع يوم القيامة إلا نسبي وسببي) ولهذا قال بعض أصحاب الشافعي فيمن أوصى لولد فلان ولم يكن له ولد لصلبه وله ولد ابن وولد ابنة: إن الوصية لولد الابن دون ولد الابنة; وهو قول الشافعي.

وسيأتي لهذا مزيد بيان في "الأنعام والزخرف" إن شاء الله تعالى.

+ نوشته شده توسط هاشم در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 11:58 |